شعر مهاجر

ناگهان یک شب سراغم آمد و با خنده گفت:
«نوشداروی توام» با طعنه گفتم: «زود نیست؟!»

دیر شد، در من اگر هم شور و شوقی بود، مُرد
دیر شد، این مرد، آن مردی که سابق بود، نیست

#سجادرشیدی‌پور​
 
من که خود صد داستان در سینه دارم، خسته‌ام
خسته‌ام از عشق از این قصه‌ی تکراری‌اش

تیشه را انداختم... از کوه برگشتم به شهر
دلقکی گشتم که مشهور است شیرین کاری‌اش

#یاسرقنبرلو​
 
نمی‌گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولى اى كاش می‌شد دست‌هايت مال من باشد

پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمی‌گیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق می‌میرم

اگر چه من به یادت هستم و همواره می‌مانم
ولیکن تو مرا از ياد خواهى برد، مى‌دانم...​
 
سرزنش مى‌كنى مرا اما
به گناهم دچار خواهى شد
عشق وقتى تنيده شد به تنت
سخت بى اختيار خواهى شد…​
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 0)
هیچ کاربر ثبت نام شده ای این تاپیک را مشاهده نمی کند.
عقب
بالا پایین