انگشتهایم میلرزیدند. با اینحال، اینبار مکث نکردم.
شمارهی فرزاد را گرفتم. بعد از دو بوق صدایش در گوشم پیچید.
«جانم آیدا؟»
صدایش آرام بود، اما همین که صدای نفسهای لرزان من را شنید، لحنش عوض شد.
«چی شده؟»
نگاهم روی عکس افتاد که هنوز کنار پایم روی زمین بود؛ رویا، با آن لبخند کوچک و بیخبر از...
عکس هنوز روی فرش دستبافت جا خوش کرده بود.
چند ثانیه فقط به آن خیره ماندم؛ انگار اگر خم نمیشدم و برش نمیداشتم، همهی این اتفاق هم واقعی نمیشد.
اما واقعی بود.
آن اسم… «رویا…»
در تمام پرونده، تمام دادگاه، تمام بازجوییها، هیچوقت اسمش را نشنیده بودم. برای همه فقط «مسافر ردیف سیزده» بود.
اما...
صبح روز بعد، برخلاف همیشه، صدای زنگ آیفون بیدارم کرد. چشمهایم هنوز از خواب سنگین بود. ساعت کنار تخت، هشت و هفده دقیقه را نشان میداد.
با بیحوصلگی از تخت پایین آمدم، موهایم را پشت سر جمع کردم و دکمهی آیفون را زدم.
«بله؟»
صدای مردی از پایین آمد.
«خانم آیدا فرهمند؟ یه بسته براتون آوردم.»
اخم...
خانه همیشه بعد از یک روز شلوغ، عجیبتر از چیزی بود که باید باشد. نه اینکه بزرگ باشد، نه اینکه خاص باشد.
فقط ساکت بود.
در را که باز کردم، سکوت مثل موجی سرد از راهرو بالا آمد و دورم پیچید. بوی خفیف چوبِ قدیمی، پارچهی تمیز و هوای ماندهی اتاقها به استقبالم آمد؛ بویی که همیشه بعد از چند ساعت...
کاویانی چند لحظه به من نگاه کرد. انگار منتظر بود چیزی بگویم، اما من فقط سکوت کرده بودم.
بالاخره پرونده را بست و خودکارش را روی آن گذاشت.
«فکر میکنم برای امروز کافیه.»
نگاهم را بالا آوردم.
«یعنی چی؟»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«یعنی بعضی خاطرهها رو نمیشه با زور باز کرد و انتظار داشت سالم بیرون...
چند ثانیه طول کشید تا بتوانم حرف بزنم.
«نمیدونم.»
صدای خودم را که شنیدم، از چیزی که انتظار داشتم ضعیفتر بود. کاویانی چیزی نگفت.
همین سکوتش بیشتر از هر سؤالی مجبورم کرد ادامه بدهم.
«ولی میدونم یه چیز فرق میکرد.»
انگشتهایم را به هم فشار دادم.
«اون روز… ما وقت داشتیم.»
نگاهم روی زمین افتاد...
کاویانی چند ثانیه ساکت ماند. انگار خودش هم نمیخواست جملهای که گفته بود، همینقدر ساده تمام شود.
بعد آرام پرونده را دوباره باز کرد، اما نگاهش هنوز روی من بود.
«ولی یه چیز دیگه هم هست.»
منتظر ماندم.
«آدمها معمولاً وقتی میترسن، دنبال راهی میگردن که احساس کنترل داشته باشن.»
ابروهایم کمی جمع شد...
دکمهی توقف را زدم و ضبط صوت را آرام روی میز گذاشتم.
برای چند ثانیه فقط به موج صدای ضبطشده روی صفحه خیره ماندم. هرچه بیشتر جلو میرفتم، سؤالها بیشتر و جوابها کمتر میشدند.
نفسم را آهسته بیرون دادم، عینکم را از روی چشمهایم برداشتم و با سرانگشت، پلکهایم را فشار دادم. خستگی مثل وزنهای پشت...
همزمان نگاهم روی پروندهی باز مانده بود.
«در پایان جلسهی اول، وجود حداقل سه هویت مجزا قابل مشاهده است. تفاوت این هویتها صرفاً در لحن گفتار نیست؛ زبان بدن، نحوهی تماس چشمی، الگوی حرکتی، انتخاب واژهها و حتی سلیقهی شخصی آنها با یکدیگر تفاوت محسوسی دارد.»
چند خط از یادداشتهایم را ورق زدم...
کاویانی انگشتش را آرام روی لبهی پرونده کشید و بعد آن را بست.
«میدونید عجیبترین بخش ماجرا برای من چی بود؟»
نگاهم را از پنجره گرفتم و به او نگاه کردم. سرش را کمی کج کرد.
«اینکه تقریباً همه، بعد از اون اتفاق، از خود مسافر حرف میزدن. از اینکه چه اتفاقی براش افتاد، چه کسی مقصر بود، چه تصمیمی...
من دیر فهمیدم دلیل آن دلشوره چه بود، اما بالاخره فهمیدم.
چون آن «پایداری» که پزشک از آن حرف میزد، فقط یک واژهی فنی نبود؛ فقط عددی روی مانیتور نبود که بالا و پایین برود و برای چند ثانیه خیال آدم را آرام کند.
پایداری، در آن لحظه، بیشتر شبیه لایهای نازک از یخ بود روی آبِ تیرهای که زیرش بیصدا...
پشت سرمان صدای خسخس نفسهای زن دوباره بلند شد. همان صدای نازک و بریدهای که مو را به تنم سیخ کرد.
برگشتم. رنگ صورتش دوباره داشت میرفت.
لبهایش باز مانده بود و سینهاش با هر نفس، انگار با زور بالا و پایین میرفت.
پزشک جوان بالای سرش خشک شده بود. نه دستش را تکان میداد، نه چیزی میگفت.
فقط نگاه...
چند دقیقه طول کشید تا نفسهایش از آن حالت بریده و نامنظم بیرون بیاید و کمی به ریتم برگردد.
چند دقیقهای که برای من مثل یک عمر کش آمد.
اما هنوز چیزی درست نبود.
نمیدانستم دقیقاً چه چیزی، فقط میدانستم آن دلشورهی لعنتی هنوز مثل یک مشت گرهکرده زیر دندههایم مانده و ول نمیکند.
پزشک دوباره دو...
دقیقاً پانزده دقیقه بعد، فهمیدم بعضی سقوطها، آنقدر آرام شروع میشوند که وقتی صدایشان را میشنوی، دیگر برای جلوگیری ازشان دیر شده است.
اول، نفسهایش تغییر کرد. کمعمقتر، بریدهتر شد.
بعد انگشتهایش شروع به لرزیدن کرد. اول فکر کردم از سرماست. یا شاید فقط اثر دارو هنوز کامل ننشسته بود.
چشمهایش...
میان راهروی باریک، بین ردیف سیزده و چهارده؛ جایی که هوا دیگر بوی قهوه و پلاستیک گرم نمیداد، بوی ترس میداد. بوی اکسیژنی که تازه باز شده بود. بوی عرقِ آدمهایی که نمیدانستند باید سرک بکشند، دعا کنند یا فقط راه را باز بگذارند.
«فشارش خیلی پایینه…»
کلمهها را میشنیدم، اما مغزم آنها را با فاصله...
چند دقیقه بعد، لیوانها تقریباً خالی شده بودند و یخهای تهِ ماچا آرام به دیوارهی شیشهای ضربه میزدند.
آنیتا آخرین نگاه را به ناخنهای تازه لاک خوردهاش انداخت و با رضایت لبخند زد.
حالش بهتر شده بود؛ همانقدر که از برق نگاهش و آرامتر شدن شانههایش میشد فهمید.
برای چند لحظه چیزی نگفتم. بعد...
لبخند آنیتا هنوز روی لبهایش بود، اما انگار فقط روی صورتش مانده بود، نه توی چشمهایش.
نی را بین انگشتهایم چرخاندم و بالاخره چیزی را که از لحظهی دیدنش توی ذهنم گیر کرده بود، پرسیدم:
«آنیتا…»
«هوم؟»
«آرمان چیزی از زیرزمین یادش نمیاد.»
چشمهایش برای یک لحظه روی لیوانش ماند. انگشتش آرام روی لبهی...
برای چند ثانیه فقط به او نگاه کردم؛ به نور زرد و لرزانی که از چراغهای بالای کافه روی صورتش میافتاد.
بعد انگار مغزم بالاخره یادش افتاد باید دوباره کار کند.
نی را از داخل لیوان بیرون آوردم و آرام همش زدم. مایع غلیظِ توتفرنگی، که روی سطح شیر مثل ردِ رنگ روی بوم مینشست، کمکم در سفیدیِ سرد و...
داخل کافه نیمهتاریک بود. فقط چراغهای بالای کانتر روشن مانده بودند و نور زرد و گرمشان مثل لایهای نازک از عسل روی بدنهی فلزی اسپرسوساز، لبهی فنجانها و شیشههای صیقلی لیوانها نشسته بود.
در آن نیمسایه، بوی قهوهی مانده، شیر گرم و کمی دارچین در هوا میچرخید و سکوتِ بعدازظهر را نرم و سنگین...