چند روز از ارتباط حضوریام با آن دختر نگذشته بود که تصمیم گرفتم به تنهایی اتاق مهتاب را بگردم؛ عصر پنجشنبه بود و مامان و مرضیه میخواستند سری به مهتاب بزنند؛ مروارید گفته بود که با محسن دنبالشان میآیند تا با هم بروند؛ اما من سردرد را بهانه کردم تا با نبود بقیه بیشتر بتوانم کنکاش کنم شاید بتوانم...