با صدای تیکتاک ساعت، لابهلای چشمانش را از هم باز کرد؛ نگاهی به اطراف انداخت؛ انگار هوا تاریک شده بود؛ تمام ذهنش را کاوید تا چیزی بیابد اما فقط صدای داد و فریادش را به یاد میآورد؛ نگاهی به دست باند پیچی شدهاش انداخت؛ استخوان دستش از چند جا شکسته بود و پس از مدتها دکتر دست به گچ شده و او از...