همینجور که با نوک کفشش روی زمین خطهای فرضی میکشید، پوزخندی زد.
و توی یک چشم به هم زدن جلوم فقط چند ثانیه باهام فاصله داشت با اینکه نباید روحم چیزی رو حس کنه اما با تمام وجود داشتم ترس رو حس میکردم.
- ارباب؟! اصلا کلمه قشنگی نگفتی. فکر کنم لازمه یه چیزهایی رو ببینی.
بشکنی زد که یکدفعه در عرض...