وقتی هوشیاری ام را به دست آوردم ، سردرد شدیدی را حس کردم، از درد زیادی که داشتم چشمهایم را نمیتوانستم باز کنم.
کمی گذشت و کم کم توانستم چشمانم را باز کنم، همه جا تار بود. سرگیجه شدیدی داشتم و تمام وسایل گویا به سمت میآمدند.
تنها یک جمله به ذهنم آمد:
« اینجا کجاست ؟ »
ببین این بار توصیف...
وقتی هوشیاری ام را به دست آوردم ، سردرد شدیدی را حس کردم، از درد زیادی که داشتم چشمهایم را نمیتوانستم باز کنم.
کمی گذشت و کم کم توانستم چشمانم را باز کنم، همه جا تار بود. سرگیجه شدیدی داشتم و تمام وسایل گویا به سمت میآمدند.
تنها یک جمله به ذهنم آمد:
« اینجا کجاست ؟ »
ببین این بار توصیف...
« دفتر کار ناظر رمان Tim.R »
ناظر: @Tiam.R
در این تاپیک رمانهای تحت نظارت خود را در قالب گزارش وضعیت رمان قرار میدهد.
ضمن تشکر از حضور شما، تقاضا داریم نهایت همکاری را با ناظر رمان خود به عمل بیاورید.
با تشکر
| مدیریت تالار نظارت |
از رفتارهای پسرم بیش از حد عصبانی بودم، حس میکردم سرم از شدت درد رو به انفجاره. با دیدن همسرم که جلوی تلویزیون لم داده و داره فیلم میبینه، انگار بمب ساعتی منفجر شد، با حرص و داد به سمتش رفتم:
- اصلا حواست به رفتارهای بچمون هست؟ قصد نداری یکم نگران تربیتش بشی؟
اونقدر ریلکس نگاهم میکرد که انگار...