ارکانهای نقد حرفهای
ارکانهای اولیه
۱. عنوان رمان
کاراکال: همانطور که در متن توضیح داده شده، سیاهگوش و تیره ای از گریه سانان است.
عنوان رمان از یک کلمه «کاراکال» تشکیل شده، کلمهای که به دور از کلیشه است و ذهن خواننده را کنجکاو میکند تا به دنبال معنای آن بگردد و اساسا بداند چرا نویسنده چنین...
علی اما بهت زده به جای خالی داژیاری مینگریست که اکنون باوان جای او را پر کرده است؛ به سختی دست سالمش را بر زمین تکیه داد و او نیز با تکیه بر همان دست از جای برخاست و سلانه سلانه خود را به جایی نزدیک باوان رساند؛ بوی تعفنآور خون را احساس میکرد و با خودش فکر کرد که زن بیچاره چطور این بوی...
به بیرون از اتاق که رسید، متفکر به دیوار روبهرویش خیره ماند، مردی نزدیکش شد و دستبند را به دستش زد، جاثم که نزدیکش شد، لب زد:
- اون مرده.
جاثم سری کج کرد و با مسخرگی گفت:
- اونوقت کی؟!
تیرداد با تحقیر سرتاپای مرد منفور مقابلش را کاوید و غرید:
- همون آدمی که کنار اون زن با وضعی اسفناک و غرق خون...
با صدای آرام کسی در بالای سرش، به چشمان دردناکش اجازه واکنش داد و کمکم تصویر مرد پیش چشمانش واضح شد؛ با دیدن مرد آشنای مقابلش، با درد زمزمه کرد:
- تیرداد!
صدای آرام تیرداد که به گوشش رسید؛ چشمانش را دوباره روی هم گذاشت اما تمام حواسش را به او داد:
- جانم؟! چه بلایی سر خودتون آوردین.
علی...
به نام خدا
داستان کوتاه قاصدک نارنجیپوش
نویسنده: زینب هادی مقدم کاربر کافه نویسندگان
ژانر: اجتماعی
ناظر: @زهرا سلطانزاده
سطح: حرفهای
جلد اثر:
سخن نویسنده:
داستان قاصدک نارنجیپوش با هدف آگاهی و بیداری دختران زیبای سرزمینم ایران عزیز نگاشته شده و هیچ کپی برداری از حادثه یا اتفاق مشابهی که...
با کوبیده شدن ضربه آخر؛ تمام جانش را جمع کرد و با صدای بلند فریادی کشید؛ آنقدر ضربه وارد به سر و صورتش شدید بود که نمیتوانست چشمانش را باز کند؛ با صدای در، سرش را روی زمین گذاشت و برای لحظهای نفس کشید؛ با هر تنفسی که میکشید مزه خون را تماماً احساس میکرد؛ احساس میکرد سرش از میان لاستیکهای...
ساعتی گذشت، صدای شلاق همچنان به گوشش میرسید؛ وقتی شنیده بود که تمام مدت داژیار و باوان تحت نظر علی مخفی شدهاند؛ لحظهای از حماقت خود متنفر شد؛ متنفر شد که بازی خورده، قسم خورده بود که انتقام میگیرد، از تمام کسانی که باوان را از او گرفته بودند؛ خودش هم میدانست که به باوان علاقه نداشت اما...
سکوت فضای اتاق را شکسته بود و دیگر از صدای تیر و تفنگ و تب و تاب مردم خبری نبود؛ صدای گریه چند زن از دور میآمد؛ در این بهبوحه او تنها به یاد باوان بود؛ از داژیار خبری نبود، دانیار و باشوان کشته شده و بعضی از مردم ده فرار را بر قرار ترجیح داده و بعضی دیگر کشته شده بودند.
او نه اهل اینجا بود و...
آویر در حالی که میخندید، نزدیک باشوان شد و از زور خنده از شانههای او آویزان شد؛ شانههای باشوان زیر فشار دستان آویر در حال خورد شدن بود شاید هم این قلبش بود که پس از سالها تجمیع عشق و محبت اکنون به لرزه افتاده و در حال ریزش بود.
آویر که قهقههاش را به اتمام رساند؛ اشکهایش را زدود و به چشمان...
علی سریعاً عقب گرد کرد و به طبع او مرتضی پشت سرش روانه شد؛ لحظاتی بعد بود که هر دو وارد مریض خانه شدند؛ تیرداد در حال رسیدگی به مردی زخمی بود و تعدادی دیگر در همان مدت کوتاه به آنها اضافه شده بودند؛ در گوشهای دیگر چند جسد روی هم طلنبار شده بودند؛ علی به سمت مرد رفت و تیرداد را کناری زد؛ زخم...
با کوبیده شدن علی بر زمین و پشت بندش افتادن مرد بر روی او؛ برای لحظهای احساس کرد که ضربانش در حال کوبش مقطعی است؛ داژیار اما نگران سمت دکتر خیز برداشت و وحشتزده گفت:
- علی، علی؟!
اما علی با حس سنگینی مرد بر رویش، مبهوت و هیجان زده از صدای درهم تیر و گلولهای که میان دشمن و خودی رد و بدل میشد؛...
ناگهان با صدای زمزمهای که از نزدیکی به گوشش میرسید؛ اخمهایش را در هم کشید و به جلو نیمخیز شد؛ اما دیری نپایید که صدای صحبتها، از حالت پچپچ آرام به زمزمهای صریحانه مبدل شد؛ دفترچهاش را از کنارش قاپید و بدون پا کردن کفشهایش؛ از تپه پایین آمد و نزدیک صدا شد.
موقعیت کنونیاش منطقهای بود که...
با پرسوجو از اطراف متوجه شد که داژیار در اتاق دژبانی نزد محمد، یکی از بچههای گروه؛ در حال صحبت همیشگی و برنامهریزی هستند؛ بیصبرانه و بدون اجازه وارد اتاق شد به گونهای که صحبت آن دو نیمه تمام باقی ماند؛ هر دو متعجب به حضور ناگهانی علی خیره ماندند؛ علی نگاه خیرهاش را از دفتر دستک پهن شده بر...
خستم
احساس میکنم زیاد خوابیدم، وقتی زیاد میخوابم خسته تر میشم،دافسرده میشم؛ حس و حال درونی خوبی ندارم، اتفاقات بیرونی درونم رو آشفته میکنه، توی این لحظه خونه برام میشه یه تنگنای سخت و فرسوده؛ دلم بیخیالی میخواد اما من با همینم بیگانه ام
از وقتی که به صحبتهای منوچهر دقت کرده بود، در فکر بود؛ جنگ داخلی دیگر چه کوفتی بود، به هر چیزی فکر میکرد الا این اتفاق هولناک.
از سلطه و نیروی پدرش فاصله گرفته بود تا شاهد خون و خونریزی مظلومانه مردم نباشد و حال در شرایطی دیگر باید شاهد جنایتی دیگر میبود؛ انگار سرنوشتش را با نظامی سلطهسلطه...
باشوک نسبت به گذشته انسانتر شده، پدر شدن به او ساخته بود و حال او به واسطه فرزندش بهتر برخورد میکرد؛ این موضوع باعث شده بود که در تصمیمها چندان دخالت نکند و بیشتر وقت خود را به بازی و سرگرمی با فرزندش بپردازد، اصولاً او مرد روزهای سخت نبود، به بهانه و بیبهانه خود را از مهلکه دور نگاه میداشت...
با صدای به هم خوردن چیزی شبیه خوردن ضربه قاشق استیل به بدنه کاسهای، پلکهای سنگینش را گشود؛ احساس سنگینی درون سرش به او این مفهوم را میرساند که مدت زیادی است خوابیده یا از کمبود خوابی عمیق رنج میبرد؛ هر چه که بود، احساسش به او دروغ نمیگفت، حس میکرد چشمانش بر روی صورتش زیادی اند و میخواهند...