نتایح جستجو

  1. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    ایموژن با چشمانی پر از ترس و شگفتی، حتی یک لحظه هم دست پدربزرگش را رها نکرده بود، اما سرانجام به روبه‌رو شدن با آن تاریکی ناشناخته عادت کرده بود. عاشق این بود که همراه پدربزرگش به مقابر برود و به‌دنبال گنج‌های گمشده بگردد. لبخند پرنشاط پدربزرگش را به یاد داشت؛ برق چشمانش را وقتی یادگاری تازه‌ای...
  2. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    مرسی عزیزم اصلاحات رو انجام بدم بعد درخواست میدم
  3. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    ممنونم پس از اول تا اینجا همه رو اصلاح کنم؟
  4. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    @malihe سلام عزیزم دو پارت جدید بارگذاری شد🌼🍀
  5. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    گاه که او و باکاری از کوه‌ها می‌گذشتند، دریای سرخ در دوردست نمایان می‌شد. منظره خیره‌کننده بود؛ سطح دریا، آنجا که موج‌ها نور خورشید را بازمی‌تاباندند، گویی با الماس‌های درخشان آراسته شده بود. شب‌های صحرا نیز به همان اندازه زیبا بودند. شب گذشته بر فراز قلۀ کوهی، زیر آسمانی پوشیده از میلیون‌ها...
  6. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    فصل پنجم پنج ماه بعد، مارس ۱۹۳۷ صحرای شرقی، مصر موج‌های لرزان گرما از روی تپه‌های شنی برمی‌خاست و افق را پر از سراب می‌کرد. ایموژن قسم می‌خورد آدمک‌های غول‌آسایی را می‌بیند که در لبۀ دنیا قدم می‌زنند؛ همچون کوچ‌نشینانی شبح‌وار از روزگاری دیگر بودند. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، آن غول‌ها از هم...
  7. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    @malihe سلام عزیزم دو پارت جدید بارگذاری شد🌼🍀
  8. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    ایموژن آن ادعای جسورانه‌اش را در لندن هرالد به یاد آورد. دفترچه را محکم‌تر در دست فشرد و با تردید به او نگاه کرد. «نمی‌تونم از دستش بدم.» ترامل گفت: «فقط صفحۀ آخرش رو به من بده. همون نقشه‌ای که با خون کشیده شده.» سرش را کمی کج کرد. «می‌خوای باهاش چیکار کنی؟» ترامل آهی کشید. «به هیئت‌مدیره گفتم...
  9. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    از این‌که می‌توانست اندوهش را با کسی تقسیم کند، احساس آرامش می‌کرد اما این آغوش، آن آغوشی نبود که انتظارش را داشت. بدنش سفت و خشک بود و او را با فاصله در بغل گرفته بود. نیتن ترامل در دسترس نبود، و این فقط به خاطر متأهل بودنش نبود. احساسش به بانی کوچک‌ترین مانع میانشان بود. ایموژن هنوز هم باور...
  10. Mah.sa

    اطلاعیه | تاپیک مرخصی و استعفای گرافیستان |

    سلام خسته نباشید درخواست مرخصی از ۱۲ تیرماه تا بعد از کنکور ۲۶ تیرماه علت مرخصی: کنکور
  11. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    -53-؟"_} یعنی چی؟ چیکار کنم؟c54c27_25ndke-hanghead
  12. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    سلام عزیزم ویرایش ها انجام شد فقط اینکه ممکنه بعضی هاش از دستم در رفته باشه ولی همه رو 20 خط در سیستم تنظیم کردم
  13. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    او هنوز مصمم بود ثابت کند آن‌چه پدربزرگ در مقبرۀ غاری دیده‌بود واقعی است و نمادهایی که بر بدنش حک شده‌بودند، همان‌گونه که خودش قسم می‌خورد حقیقتاً دانشی برتر و فراتر از درک انسان را در خود پنهان کرده‌اند. ایموژن به درون آرامگاه خم شد و دستش را روی تابوت گذاشت. «پدربزرگ...» و با زمزمه‌ای آرام...
  14. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    *** پس از پایان دعای مراسم، ایموژن دسته‌گلی از سوسن‌های‌ سفید را روی تابوت پدربزرگش گذاشت. سپس حاملان تابوت، آن را به داخل آرامگاه بردند. یک ساعت بعد بیشتر عزاداران برای شرکت در مراسم پذیرایی موزه، گورستان را ترک کرده‌بودند اما ایموژن ماند تا کمی بیشتر در کنار پدربزرگش باشد. دسته گل‌ها اطراف...
  15. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    «بعد از مرگم، این کتاب رو به تو می‌سپارم ایموژن رایلی و ازت خواهش می‌کنم حرف‌هام رو باور کنی. توی این صفحات فقط بخش کوچکی از اون‌چه برای من و گروه اکتشافیم اتفاق افتاد نوشتم. اما چیزهای بیشتری وجود داره... خیلی بیشتر.» دست لرزانش ناگهان از زبان انگلیسی به رشته‌ای از نمادهای تند و نامفهوم تغییر...
  16. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    صداهایی به زبان‌های ناشناخته با هارلان سخن می‌گفتند. آواهایی نامفهوم که از شکاف‌های دیوارهای سفید و نرمِ سلولش بیرون می‌خزیدند. همان شکاف‌هایی که هنگام تلاش برای چنگ‌ زدن و فرار از سلول ایجاد کرده‌بود، زمانی که در جست‌وجوی تونلی بود تا او را دوباره به مقبره بازگرداند. صداها میان دیوارها...
  17. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    سلام خسته نباشید ۱۰ پارت گذاشته شده @malihe
  18. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    ایموژن با التماس گفت: «پدربزرگ، خواهش می‌کنم... بگو توی اون مقبره چی کشف کردی؟» پیرمرد پاسخ داد: «تنها راه فهمیدنش رفتن به اونجاست.» او دستان ایموژن را در میان دستانش گرفت و عمیقاً در چشمانش نگاه کرد. «ماه آینده دکتر ترامِل گروهی رو به اونجا می‌بره و تو هم باید همراهشون بری ایمی. قول بده.»...
عقب
بالا پایین