ایموژن با چشمانی پر از ترس و شگفتی، حتی یک لحظه هم دست پدربزرگش را رها نکرده بود، اما سرانجام به روبهرو شدن با آن تاریکی ناشناخته عادت کرده بود. عاشق این بود که همراه پدربزرگش به مقابر برود و بهدنبال گنجهای گمشده بگردد. لبخند پرنشاط پدربزرگش را به یاد داشت؛ برق چشمانش را وقتی یادگاری تازهای...
گاه که او و باکاری از کوهها میگذشتند، دریای سرخ در دوردست نمایان میشد. منظره خیرهکننده بود؛ سطح دریا، آنجا که موجها نور خورشید را بازمیتاباندند، گویی با الماسهای درخشان آراسته شده بود.
شبهای صحرا نیز به همان اندازه زیبا بودند. شب گذشته بر فراز قلۀ کوهی، زیر آسمانی پوشیده از میلیونها...
فصل پنجم
پنج ماه بعد، مارس ۱۹۳۷
صحرای شرقی، مصر
موجهای لرزان گرما از روی تپههای شنی برمیخاست و افق را پر از سراب میکرد. ایموژن قسم میخورد آدمکهای غولآسایی را میبیند که در لبۀ دنیا قدم میزنند؛ همچون کوچنشینانی شبحوار از روزگاری دیگر بودند. هرچه نزدیکتر میشد، آن غولها از هم...
ایموژن آن ادعای جسورانهاش را در لندن هرالد به یاد آورد. دفترچه را محکمتر در دست فشرد و با تردید به او نگاه کرد. «نمیتونم از دستش بدم.»
ترامل گفت: «فقط صفحۀ آخرش رو به من بده. همون نقشهای که با خون کشیده شده.»
سرش را کمی کج کرد. «میخوای باهاش چیکار کنی؟»
ترامل آهی کشید.
«به هیئتمدیره گفتم...
از اینکه میتوانست اندوهش را با کسی تقسیم کند، احساس آرامش میکرد اما این آغوش، آن آغوشی نبود که انتظارش را داشت. بدنش سفت و خشک بود و او را با فاصله در بغل گرفته بود. نیتن ترامل در دسترس نبود، و این فقط به خاطر متأهل بودنش نبود. احساسش به بانی کوچکترین مانع میانشان بود.
ایموژن هنوز هم باور...
او هنوز مصمم بود ثابت کند آنچه پدربزرگ در مقبرۀ غاری دیدهبود واقعی است و نمادهایی که بر بدنش حک شدهبودند، همانگونه که خودش قسم میخورد حقیقتاً دانشی برتر و فراتر از درک انسان را در خود پنهان کردهاند.
ایموژن به درون آرامگاه خم شد و دستش را روی تابوت گذاشت. «پدربزرگ...» و با زمزمهای آرام...
***
پس از پایان دعای مراسم، ایموژن دستهگلی از سوسنهای سفید را روی تابوت پدربزرگش گذاشت. سپس حاملان تابوت، آن را به داخل آرامگاه بردند. یک ساعت بعد بیشتر عزاداران برای شرکت در مراسم پذیرایی موزه، گورستان را ترک کردهبودند اما ایموژن ماند تا کمی بیشتر در کنار پدربزرگش باشد. دسته گلها اطراف...
«بعد از مرگم، این کتاب رو به تو میسپارم ایموژن رایلی و ازت خواهش میکنم حرفهام رو باور کنی. توی این صفحات فقط بخش کوچکی از اونچه برای من و گروه اکتشافیم اتفاق افتاد نوشتم. اما چیزهای بیشتری وجود داره... خیلی بیشتر.»
دست لرزانش ناگهان از زبان انگلیسی به رشتهای از نمادهای تند و نامفهوم تغییر...
صداهایی به زبانهای ناشناخته با هارلان سخن میگفتند. آواهایی نامفهوم که از شکافهای دیوارهای سفید و نرمِ سلولش بیرون میخزیدند. همان شکافهایی که هنگام تلاش برای چنگ زدن و فرار از سلول ایجاد کردهبود، زمانی که در جستوجوی تونلی بود تا او را دوباره به مقبره بازگرداند. صداها میان دیوارها...
ایموژن با التماس گفت: «پدربزرگ، خواهش میکنم... بگو توی اون مقبره چی کشف کردی؟»
پیرمرد پاسخ داد: «تنها راه فهمیدنش رفتن به اونجاست.»
او دستان ایموژن را در میان دستانش گرفت و عمیقاً در چشمانش نگاه کرد.
«ماه آینده دکتر ترامِل گروهی رو به اونجا میبره و تو هم باید همراهشون بری ایمی. قول بده.»...