بسم حق
این دفتر کار برای کپیست @Parnian_s
کپیست رمانهای فایل شدهی خود را در این دفترکار خود به صورت زیر قرار میدهد:
اسم نویسنده:
اسم اثر:
عنوان: «دلنوشته، رمان و…»
لینک اثر:
«جز شخص تگ شده کسی اجازهی ارسال پستی در این دفترکار را ندارد»
بسم حق
این دفتر کار برای کپیست @سادات.۸۲
کپیست رمانهای فایل شدهی خود را در این دفترکار خود به صورت زیر قرار میدهد:
اسم نویسنده:
اسم رمان:
عنوان: «دلنوشته، رمان و…»
لینک اثر:
«جز شخص تگ شده کسی اجازهی ارسال پستی در این دفترکار را ندارد»
نام اثر: فواد افگار
سرشناسه: سیتا راد
موضوع: دلنوشته
سبک/ژانر: تراژدی
سال نشر: ۱۴۰۲/۷/۲۰
منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته.
دیباچه:
دریا بیماهی پوچ است!
اسمان روز بیهور
اسمان شب بیماه هیچ است!
من بیتو و تو بی من
همانند داستان لیلی و مجنونی هستیم...
بسم رب
داستانک: اولین سیاحت
نویسنده: ستاره شب
ژانر: اجتماعی، تخیلی، معمایی
مقدمه:
دخترک به آرزوی خود میرسد.
اولین سفر دریایی خود را آغاز میکند، به دنبال قلب دریا قدم میگذارد.
درخت جاویدان، درخت خیالی که مرده را زنده، پیر را جوان میکند و بیمار را شفا میبخشد!
***
ضمیر شکستهام را چه کنم؟
از وقتی رفتی آسمان دلم تیره و تار شده است.
از وقتی نیستی گویا هور با زندگیام عتاب کرده است.
باور کنی یا کنی نفسهایم نیز با زندگیام قهر کرده است!
آخر داستانمان را اینگونه تمامش نکن
بیا بهتر از قبل بنویسیمش!
صدایم به گوشهایت نمیرسد؟ مگر چه کرده بودم که...
به اطراف نگاهی انداختم و موهای خود را جمع کردم، همگی در حال خرید بودند. همهمهی شدیدی بود، دنبال چه کسی باید میگشتم هنوز نمیدانم! قدمی به سمت کلبهی کوچک دریا برداشتم و تقهای به در زدم، پیرمردی سرش را از برگهایی که جلویش بود بلند کرد و به چشمهایم خیره شد. موهای بلند حناییاش را بر روی...
***
نفحهات هنوز روی پیراهنم هست…
شرفهات هنوز در اکنافم شنیده میشود…
در هیچ خیابانی با تو قدم نزدم اما تمام شارعها بوی تو را میدهد.
آغوشت را برایم باز کن
من مسلمان را بیش از این کافر مکن!
نفحه: بو
شرفه: صدا
اکناف: اطراف
شارع: خیابان
***
نبودت تابستان را به سردترین فصل سال تبدیل کرده است.
باغ دلم که درختانش به تازگی غنچه داده است خشک شدهاند و دیگر هیچ اثری از آن باغی که تو باغبانش بودی نمانده است.
تو چه کردی با دل من که حتی پرندههای این باغ نیز کوچ کردند!
این نبود رسم انی که خودت میگفتی…
مگر مردها به قولهایشان...
بیخیال افکارم شدم، مرد قدمی به سمتمان برداشت و گفت:
- فرانک این همه ارزش داره؟
لبهایم را با زبان تر کردم، دستهایش را در جیبهای خود فرو کرد، اگر فرانک را پیدا نمیکردم ناچار به تنها رفتن بودم. به ان مرد خیره شدم و گفتم:
- شاید بیشتر از این!
قهقهای بلند سر دادند، کولهی خود را جابهجا...