پارت ششم
صبحِ روز بعد، نور کمجان خورشید از پشت شیشههای غبارگرفته به اتاق میخزید و روی بومهای تکیهداده به دیوار، لکههایی کمرنگ میانداخت. طنابها در آن نورِ سرد، ساکت و کشیده آویزان بودند؛ مثل جملههایی که نیمهکاره رها شده باشند.
لپتاپِ زن روی میز روشن بود؛ صفحهای سفید با ردیفی از...
پارت پنجم
برای چند ثانیه هیچ نگفتم.
نه از سرِ نافرمانی، نه از سرِ ترس؛ بلکه چون فهمیدم بعضی جملهها پاسخ نمیخواهند. فقط باید در سکوت پذیرفته شوند.
سرم را اندکی تکان دادم. همین حرکت کوچک، انگار برایش کافی بود. نگاهش از صورتم جدا شد و دوباره به صفحهی لپتاپ برگشت، گویی قراردادی نامرئی میان ما...
پارت چهارم
در میانِ راهرو، میانِ بیم و امید، گام برمیداشتم. اضطرابی غریب، نه در ذهنم که در تنم ریشه دوانده بود؛ گویی هرچه به درِ اتاق نزدیکتر میشدم، فواصل هندسیِ فضا کش میآمدند و آن در، از منِ مسخشده، فرسنگها دورتر میشد. انگار میانِ دو جهان معلق مانده بودم. پاهایم گویی از سرب بودند؛...
پارت سوم
امروز بیحوصله بودم؛ آنقدر که حتی حرکت دادن بومها هم مثل کاری بیمعنا روی شانههایم سنگینی میکرد.
یکیشان را جابهجا کردم… بعد ناگهان لغزید و از دستم افتاد. صدایش—نه فقط صدای افتادن، بلکه چیزی شبیه «هشدار»—ترس را در رگهایم دواند.
حواسم سر جایش آمد.
نفس، دوباره به بدنم برگشت...
پارت دوم
چند لحظه سکوت کرد، انگار منتظر پاسخ باشد.
بعد ادامه داد:
«چرا هر بار که به تو احتیاج دارم خودت را گم میکنی؟»
قلبم تندتر زد.
با چه کسی حرف میزد؟
گوشم را کمی به در نزدیکتر کردم.
او آهسته خندید؛ خندهای کوتاه و خسته.
«عزیزکم… میان اینهمه رنگ و بوم چطور پیدایت کنم؟»
صدای برخورد...
پارت اول
درِ اتاق کارش همیشه نیمهباز بود، اما هیچکس جرئت نمیکرد وارد شود.
همه میدانستند وقتی پشت آن در میایستد و بوم سفید را روبهرویش میگذارد، جهان دیگری شروع میشود؛ جهانی که کسی جز خودش راهی به آن ندارد.
من تازه چند هفته بود در گالری کار میکردم.
کارم مرتب کردن بومها، جابهجا کردن...
عنوان: دوستی که نفس نمیکشید
ژانر: روانشناختی، معمایی، اجتماعی
نام نویسنده: شیوانقش
دیباچه:
گاهی انسان، در اوج شلوغی جهان،
دل به چیزی میبندد که نه جان دارد و نه صدا؛
اما همان بیجانِ خاموش،
از تمام آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند،
وفادارتر در کنارش میماند.