قابلمه رو آروم کنار سینی گذاشتم و کنارش نشستم. به تیکههای سبزی خورشت خیره مونده بود و آروم قاشق رو به ته ظرف استیل میکشید.
«چیه؟ بد شده؟ من که گفتم آشپزی بلد نیستم، همین یه خرده رو هم خودت یادم دادی.»
لبخند زوریای روی لبش نشوند و با برداشتن نمکدون از کنار کاسه سعی کرد خودش رو مشغول نشون...
تن ریزهمیزهی یاس رو آروم تکون میدادم و با اون یکی دستم پنجره رو جلوی صورتم گرفتم.
«مامان تو بزرگ شدی این کار بد رو انجام نمیدی ها! مامانی دلشوره داره، باید بدونه چی داره به سر زندگیش میاد.»
بینی بلندم رو به پنجره تکیه دادم و به بهروزی که تشت لباسهام رو روی تیکه بلوک گذاشت زل زدم. با اینکه...
با قاب شدن صورتم توی دستهای بهروز، نگاه ماتم رو از آجرهای دیوار گرفتم و به چشمهاش زل زدم.
«حوا، چیشده؟ لباس تو دم در خونه چیکار میکردن؟ قابل استفاده نیستن مگه؟»
حس میکردم زیر گونههای سرخ شده از گرمام، آتیش روشن شده و از خجالت نمیتونم توی چشمهای مضطربش بیشتر از این نگاه کنم. آروم سرم رو...
دروغ و پنهونکاریم رو فهمید، از بیقراریِ سیاهیِ چشمهام یا لرزش صدام نمیدونم... ولی دستم براش رو شد.
«چیزی گفتن بهت.»
خمیر خشک شدهی روی صورتش رو با نم دستهام پاکش کردم و گفتم:
«نگفتن. چرا اینقدر پیله میکنی؟»
کلافه مچ دستم رو بین انگشتهاش گرفت، من نگران ناراحتیش بودم و اون نگران غم...
از گوشهی چشم سایهش رو دیدم که برای همراهیم قدم پیش گذاشت، اما قبل از اینکه درب خونه رو ببندم بهش گوشزد کردم:
«یاس رو به خنکی نزدیک کن، بیرونش نیار گرمازده میشه. کمکم بهروز میاد سفره رو میکشم.»
فهمید که بهش غیر مستقیم گفتم همراهم نیاد و اینجا خونهی بیقانون و مقررات حرمت شکنشون نیست که هرکی...
حرصی لبهاش رو مچاله کرد و با نوک دمپاییهای المتراشش به تیکه آجر کناری ضربه زد.
«نچ، ای زنداداش!»
زنداداش گفتنهای طلبکار، حرصی یا خواهشمندش با بقیهی زنداداش گفتنها فرق میکرد. این موقع کشیده و پر از تمنا صدا میزد و قلب رئوفم به رحم میومد.
«زهرمار، درش بیار.»
ولی قلب و زبونم باهم همراهی...