وقتی از اتاق خارج شدم با نگاهم به دنبال رویا گشتم؛ از داخل گوشیاش با عجله دنبال کاری بود و لاهوتی هم با کمی خشونت و جدیت در حال کنکاش صفحه مانیتور مقابلش بود. رو به لاهوتی گفتم:
- از من کمکی برمیاد؟!
با این حرف من سر هر دو به سمتم چرخید، رویا حالا با اخمی متمرکز نگاهم کرده و لاهوتی نیز با همان...