امروز که خیال قدم زدن به سرم زده بود، همه چی دست به دست هم داده بودن تا من رو کلافه کنن... .
از تیر چراغ برقی که چراغهاش جفتی بودن بگیر تا بستنی دوقلوهای یخی پرتقالی.
یعنی این حالت افسردگی و بیتابی من برای دیدن تو، یه هوای پاییزی و قلم و کاغذ کم داشت تا چشمهای نمناکم رو نوازش بده.
عرق روی...