بامزه ترین خاطره زندگی تون؟

خب برسیم به یه تاپیک جذاب! بامزه ترین خاطره زندگی تون رو اینجا بنویسین?❤
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
رفته بودیم با این سرکار خانم @کتایون99 عطا کوه لاهیجان اونم با اکیپ! زد و رسید به مسابقه طنابکشی تعداد اونوری ها سر طناب کشی بسی ناجوانمردانه زیاد بود هیچی ديگه زمینم حسابی گلی بود کتایون که وسط بود لیز خورد با کله رفت تو گل هیچی ديگه همه ی ما هم یکی یکی افتادیم رو هم ديگه بعد این کفرش گرفت رفت تو گروه مقابل طناب رو که میکشید جیغ میزد میگفت بکشیییییین با وجود تموم بکشین گفتن هاش اینبار اونوری ها باختن دوباره خودش افتاد تو گل?????
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: هیوم
جانم برایتان بگوید یک بار با رفیق عزیز به مناسبت یک ماجرا رفتیم بیرون شیرینی بخوریم!
آقا ما شیرینی رو گرفتیم... اون جایی هم که همیشه می‌رفتیم بسته بود و بارون هم نم نم داشت میومد.
من که دیگه خنده‌ام بند نمیومد... دوستم هم حرصش گرفته، هی به من نگاه می‌کرد می‌گفت الان این شیرینی رو کجا بخوریم!
دیدیم حیفه شیرینی رو بندازیم بره، خدا ما رو ببخشه دیگه تو راه رسیدن به خونه شیرینی رو می‌خوردیم...
(من که خنده‌ام گرفته بود. بنده خدا دوستم حرص می‌خورد)

(یدونه شیرینی می‌خوردیم، صد بار طلب آمرزش می‌کردیم... نگم براتون)?


یکی از بی‌مزه‌ترین خاطره‌هامون بوداما جالب بود..
( ..... من رو شطرنجی کنید)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بامزه ترین خاطره ی من مربوط به زمان کار تو کافی شاپ خیلی حس شف بودن منو گرفته بود خمیر پیتزا رو خودم درست کرده بودم یکم شل بود برای خودشیرینی پرت کردم بالا اومد پایین قشنگ رفت رو سرو صورت همکارم بیچاره هی راه می‌رفت میخورد اینور اونور غر غر می‌کرد??
یادش بخیر...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: هیوم
حس میکنم ندارم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عام من فک کنم وقتیه که بچه بودم مامان بابام خونه نبودند کنسرو درست کردم گذاشتم رو گاز زیرشم روشن پاشدم رفتم پا تلویزیون دیگه یادم رفت سر بزنم بهش یهو دیدم صدا ترکیدن یه چیزی اومد رفتم آشپزخونه دیدم کنسرو ترکیده کل آشپزخونه کنسروی و پر چربی شده نشستم پاک کردن که مثلا مامان بابام نفهمن بعد سقف رو نگاه کردم دیدم چربی ریخته رو گچ ها وضع افتضاحیه سر اون قضیه خیلی دعوام کردن حالا بماند هنوز اون لکه های چربی روی گچ ها موندن?
بامزه نبود ولی...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: هیوم
همین الان با مامان بیرون بودیم نشستیم به پاستیل خوردن تو فروشگاه مامان یه پاستیل دراز گذاشت دهنم هی میجوییدم هی تموم نمی‌شد زدم تو فاز لوچ کردن چشام و خل بازی! یهو مامانم یه مرده که میزد یکم چل باشه نشون داد گفت تو هم عین این مرده خل و چلی مرده هم چشماش آبییییی بعد بچه به بغل خندید گفت ممنون نظر لطف تونه ??????یعنی از خجالت مردم مامانم هی هر هر می‌خنده ????
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تو حیاط مدرسه داشتیم ورزش میکردیم مدرسه ما پایین اداره اموزش پرورش بود یعنی قشنگ به اونجا دید داشتیم یه گوشه ای از زمین اداره رو کنده بودند منم با دوستام داشتم حرف میزدم و اون بالا رو نگاه میکردم یه دفعه دیدم یه خانم همینجوری که داشت راه میرفت یه دفعه غیب شد افتاده بود تو اونجا که کنده بودند یادم به این برنامه کودکا افتاد بعد چند دقیقه اومد بالا و برامون دست تکون داد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
من انقدر خاطره های بامزه دارم تو زندگیم که نمیدونم کدومشونو تعریف کنم🤣🤣🤣🤣🤣
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZiziZizi عضو تأیید شده است.

کاربر ویژه
کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,585
پسندها
پسندها
10,915
امتیازها
امتیازها
518
سکه
1,114
خب وقتی از تهران اومدیم مشهد کارای خونه مونده بودن رو دستمون مامانم زنگ زد چند تا از خانوما و دخترای فامیل بیان کمک
هیچی دیگه اینا اومدن کمکاشونو کردن تهش یکی از دخترا گف دست شما درد نکنه...الهی خیر نبینین?
خوشبختانه هیچکس هیچی نفهمید ولی خودم و خودش رنده رنده شدیم از خنده?
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین