خاطرات گودزیلایی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .saba
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یادش بخیر. یه بار که ۶ سالم بود با پسرعمه و خواهر کوچکترم یه کاری کردیم. کارمون خیلی شیطنتش زیاد بود و برای اینکه خودمون رو مظلوم جلوه بدیم گفتیم من گریه کنم.
حالا مگه اَشکم در میومد!
دیگه پسرعمه‌ام رفت دوتا دستش رو آب کرد و به حالت قطره روـچشمم قرار داد.
مجبور بودم اَدای گریه رو در بیارم.
چقدر هم خندیدیم.
اخر سر هم فهمیدن..

#کودکی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.saba

ژورنالیست
ژورنالیست
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,738
پسندها
پسندها
4,142
امتیازها
امتیازها
328
سکه
1,669
قایم موشک بازی می کردیم و همیشه یکی از دوستام رو که کند تر بود انتخاب می کردیم برا اینکه چشم بذاره
اون چشم می ذاشتو ما هم همگی میرفتیم تو دستشویی قایم می شدیم:/
هیچ وقت نتونست مارو پیدا کنه ولی یه بار ما همه تو دستشویی بودیم منم آبو باز کردم و همه رو خیس کردم دیگه اونموقع بود که فهمید ما کجا هستیم:/
تباه بودم:/
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین