قبلا جداً خیلی غر میزدم
الان... الانم میخوام ولی هر چی این طرف اون طرف رو نگاه میکنم آدمها خیلی غریبهان و سکوت کنم سنگینترم
اگه بتونم گریه میکنم (زمانهای خیلی معدود و شاید یکی دو بار در سال) و بعدش در اتاقمو میبندم میشینم فکر میکنم یا میخوابم تا بپذیرم مشکلات رو و حالم خوب بشه که بتونم حلشون کنم
چایی هم میخورم برای ناراحتیهای کوچیک نمیدونم چرا ریستم میکنه
معمولا مفقود میشم اون مواقع رو...
در بهترین حالت که میتونم آزادی انجام هرکاری رو داشته باشم میرم ورزش میکنم تا حد مرگ و اگه امکانش باشه مبارزه، که اون خیلی بهتم میکنه. ولی اخیرا اینا نیستن و به خاطر همین به کاغذ و قلم پناه میبرم. معمولاً نوشته های دارکی ازشون درمیاد که ازشون میترسم و میندازمشون دور ولی خب برای تخلیه ی روان عالیه.