دلنوشته [ نیلوفر رضایی ]

آدمي كه از يه جايي به بعد فقط سكوت ميكنه، تبديل به يه آدم آروم نشده؛
فقط خسته شده از جنگيدن!
اونجايي كه منتظر جنگيدنش بودي ولي ديدي فقط يه لبخند بهت زد بدون روزِ رفتنش نزديكه!
بعضي از آدما وقتي باهات ميجنگن يعني براشون مهمي
و وقتي هم ديگه نسبت بهت بي تفاوت ميشن يعني دارن زندگي كردن بدون تو رو به خودشون ياد ميدن!
از هر جنگي نترس!
بعضي از سكوتا از جنگ هم ترسناك ترن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Kallinu

کاربر حرفه ای
کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
5,238
پسندها
پسندها
16,942
امتیازها
امتیازها
483
سکه
126
كاشكی قهر ميكرديم
از هم جدا ميشديم
بعد يه مدت بي هوا پيام ميدادی
'هيچكس تو نميشه'
ميدونی خيلی وقته حس نميكنم با بقيه برات فرقی داشته باشم!
آدما گاهی لازمه از هم دور شن تا جای بعضی چيزا توو زندگيشون خالی شه و بتونن خوبی و بدی بود و نبود كسيو تشخيص بدن
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دست هایم روی صفحه ی سفید می لغزند
به دنبال واژه هایی
به دنبال حقیقتی روشن
که بیان گر حقایق باشد
اما دست هایم فقط روی صفحه ی سفد می لغزند
و کلماتی را می نویسند
زندگی,امید,نور
عشق,مرگ,ناکامی
اگر نور امید بر زندگی بتابد زندگی زیباست
و عشق مرگ ناکامی را با خود به همراه دارد
شعر هایم بی نورند

شعر هایم پر از معنی اند"
 


آن زمان که آفتابگردان
از خورشید متنفر شود
من هم دیگر تو را

دوست نخواهم داشت!
 
خوشبخت بودن و خوشبخت ماندن
به مدت زمانی بستگی دارد که شما علتِ خوشبختی تان را به دیگران بازگو نکرده باشید
و بعد از فاش شدنش
باید منتظر اتفاقات غیر منتظره باشید
تا حال دلتان زیر و رو شود!
پس سعی کنید هرگز هرکسی را از حالِ خوبِ روزهایتان باخبر نسازید!
هرکسی با دیدنِ لبخندتان شاد نمیشود
و یک چشمِ دیدن نداشتن کافیست
برای از هم پاچیدنِ حالِ خوبتان!
 
از خداحافظی بيزارم
از تصور این‌که ديگر قرار نيست یک نفری را ببينم
از گفتن برايت آرزوی موفقيت می‌کنم در لحظه‌ی جدایی
از گفتن ببخش اگر نبودم اون‌جور كه بايد بودم
از دل كندن و چمدان بستن
از جمع كردن لباس‌ها و لوازم هايى كه با برداشتن هر كدامشان خاطره‌ای زنده می‌شود و دلی می‌میرد
از مردن‌های چندباره... از تمام نشدن‌های یک‌باره...
كه من در صحنه‌های آخرین بارهاى زندگی‌ام، در لحظاتی كه می‌دانستم آخرین بارشان است، به همه‌چیز با تمام توان نگاه كردم
به حركات دست‌ها، به نحوه ادا كردن كلمات، به تكان لب‌ها، به تعداد قدمها، به برق چشم ها و به پشيمانى ديده نشده در همان چشم ها
و به عذرخواهی هاى به زبان آورده نشده از همان لب‌ها
به همه‌چیز نگاه كردم و در دلم به زبان آوردم كه كاش می‌دانستی همه‌چیز امروز آخرين بارهايشان را رقم می‌زنند و ديگر نه منى خواهد بود و نه منى خواهد آمد
كه اگر آدمى اهل راهى شدن نباشد، اما از تو و از دلت راهى شود بايد خودت را مواخذه كنى كه به يادت بيايد كه چه‌ها كردى كه از ديارت كوچ كرد و رفت
از رفتن و از خداحافظى بيزارم، كه آدم وابسته‌ای مثل من، چيزى جز بند شدن بلد نيست، چيزى جز تكرار درست خواهد شد و بگذار دوام بياورم و بمانم بلد نيست
كه چه به روز آدم‌های ماندنى می‌آورید كه تمام آنچه كه هست و نيست را در یک چمدان جمع كرده و یک شبه خودشان راهى مسير ديگرى می‌شوند كه آدمى شبيه من كه به جاى بيان خداحافظ،"به اميد ديدار" و "مراقب خودت باش تا بعد " را ترجيح می‌دهد در بسيارى از روزهاى زندگی‌اش به نقطه صفرى رسيد و به یک‌باره خداحافظ را نوشت و تمام...
 
ادما گذشتشون يادشون نميره
فقط براشون كمرنگ تر ميشه
هيچوقت نگيد گذشته ها میگذره،فراموشش کن
تصوير گذشته هر آدمی جا خوش ميكنه گوشه ي نگاهش
دردش خونه میکنه پشت لبخنداش
فقط چون كمرنگ تر ميشه با هر اشاره اي به اون روزا بغضش نمیشکنه
شايد بتونه جلوي خودشو بگيره
تا بره يه گوشه زانوهاشو جمع كنه توي شكمش
بعد بلند بلند های های برایِ گذشتش گريه كنه...
و الا روزايي كه باعث ميشن ادما بزرگ بشن
باعث ميشن روي تار تار مشكي موهاشون سفيديِ برفي بشينه كه حاصل طوفان و سرماي زندگيشون بوده
روزايي كه اشكايي كه بايد براي ذوق و شوق اتفاقات خوب زندگيشون ميريختن جاشون رو دادن به اشكايي كه براي مقابله و جنگيدن با اتفاقاي بد و تلخ بودن
يا روزايي كه باعث شدن از فانتزياي سن و سال خودشون فاصله بگيرن و يادشون نره حتي توي بچگي هم بزرگ باشن
مگه ميشه از ياد برن و فقط توي گذشته بمونن و تا ابد کش نیان؟
مگه ميشه فراموش بشن؟
اينجور ادما هروقت خودشون رو جلوي اينه ببينن ياد روزايي كه بهشون گذشته ميفتن
ياد اينكه برق چشماشون كجا جا موند تو کدوم روز؟
لبخند از ته دلشون كجا ته كشيد تو کدوم اتفاق؟
تار مشكي موهاشون رو كي برد با خودش و بجاش سفيدي پاچيد روي تك تكشون؟
گذشته ي ادما هيچوقت پاك نميشه از ذهن و روحشون
فقط كمرنگ تر میشه
کمتر آزار میده
 
بلد نبودی دوست داشتنِ منو!
كه بايد وسط شلوغی زنگ ميزدی ميگفتی:
"كاش تو اينجا بودی جای همه"
نه اينكه منو يادت بره و بعد از ساعت‌ها پيام بدی بگی درگير بودم، يا اون وقتا كه ميرفتی مسافرت بايد بهم زنگ ميزدی ميگفتی اينجا همه چيز خوبه اما عالی نيست چون تو نيستی، بلد نبودی دوست داشتن منو كه اون وقتی كه جلو تلويزيون ميشستی فيلم ميديدی بايد برام مينوشتی كه اگه پيشت نشسته بودم چقدر فيلم برات ديدنی‌تر ميشد، بلد نبودی دوست داشتنِ منو كه روزايی كه قهر بوديم بايد بی‌هوا ميومدی ميگفتی ازت دلخورم، اما دوست داشتنت نميذاره دور بمونم ازت...
نه اينكه انقدر دور بشيم ازهم كه يادمون بره يه چيزی كمه توی زندگيمون!
بايد وقتی ميگفتم دلم تنگ شده سوييچ رو ميچرخوندی توی ماشين و قطع كرده نكرده صدای بوق زدنت پشت پنجره ميپيچيد توی گوشم كه منتظرم بودی
نه اينكه صدای بوق تلفنی كه روم قطع كرده بودی بره توی تمام تنم...
بلد نبودی دوست داشتن منو
كه بدونی وقتی تب ميكردم نبايد تاب مياوردی از بی‌خبری، نه اينكه فكر كنی ببينی آخرين دعوا مقصر كی بود...
بلد نبودی كه بفهمی بايد دو دستی ميچسبيدی بهم، ميچسبيدی به خواستنم!
بايد منو از همه بيشتر ميخواستی...
كه اگه ميگفتن از دنيات فقط يه نفرو ميتونی برداری بری تو دست ميذاشتی رو من!
بايد ميجنگيدی برام...
جوری كه نرسه كسی به پات...
بلد نبودی دوست داشتنِ منو...
انقدری كه حسرت شد همه چيز...
حسرتِ يه دونفره‌ی پر از عشق...
يه دو نفره‌ی بی‌كم و كاست...
بلد نبودی دوست داشتنِ منو
كه بدونی اين نصف و نيمه بودنا حالمو خوب نميكنه،
بايد ديوونه‌وار عاشقی ميكردی برام...
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 1)
عقب
بالا پایین