فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
 
تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.
 
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد.
 
آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمیکنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند، که رابطه ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟
 
در این دنیای پست یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچکس را.
 
کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن میکنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند.
 
چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.
 
تا ممکن است باید خاموش شد. تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.
 
حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود میکند.
 
ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد.
و در ته زندگی اوست که مارا صدا میزند و به سوی خودش میخواند.
 
عقب
بالا پایین