دلنوشته [ شاهرخ مسکوب ]

فرشته زمین با همه دلسوزی و صبوری، دشمن بیدادگران است و خون ستمدیدگان را نمی نوشد مگر آنگاه که ستمگران به سزا رسند.
 
آدمیزاد یکبار به دنیا می اید اما در هر جدایی یکبار تازه میمیرد.
 
من در تن مادرم زندگی کرده ام و اکنون او در اندیشه من زندگی میکند.
 
انگار ته دل من چیزی زمین گیر شده است که نمیتواند سرپا بایستد.
 
باغ های من در خزان به دنیا می آیند اما همیشه خیال خام بهار را در سر می پرورند.
 
چه فاصله عجیبی است میان آرزویی که میکنی و چیزی که از زیر قلم تو بیرون می آید! خیال و دست تو از هم خیلی دورند.
 
زمان همه چیز را پشت سر میگذارد جز خودش را.
 
نمیدانم چرا آدم نباید از باغ بسته اش بیرون بیاید، دیوارش را بریزد، سری هم به باغ دیگران بزند، از کجا سبزتر و بهاری تر نباشد؟
 
سخن پادزهر زمان است که چون باد ما را میبرد. پس از مرگ، تنها سخن ماند از ما همی یادگار.
 
به هر سو که می نگرم کسیست اما نیست کسی که باشد کسی برای من
گویی درمیان این همه سیل عظیم نیست کسی که باشد در کنارم برای یک لحظه دادرس
 
عقب
بالا پایین