دلنوشته فریدون مشیری♥️

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع مـطی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ستاره را گفتم :
• کجاست مقصد این کهکشان سرگشته؟
• کجاست خانه این ناخدای سرگردان؟
• کجا به آب رسد تشنه با فریب سراب؟
ستاره گفت : خاموش ،
« لحظه را دریاب »
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym
از مشرقِ خیآل ، تو صبحِ تابناک‌تری را
"سر در کنار من" با چهره ی شکفته چو گلهای نسترن ، آغاز میکنی؛

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym

مـطی

نویسنده رسمی ادبیات
نویسنده رسمی ادبیات
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,644
پسندها
پسندها
1,553
امتیازها
امتیازها
223
سکه
124
بسی گفتند دل از عشق برگیر ؛
که نیرنگ است‌و افسون است‌و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست...
-فریدون مشیری• ˖بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym
آخر ای دوست، نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده‌های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن، روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد”فریدون” مشکن


که خدا بر تو نخواهد بخشید
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym
تک و تنها به تو می‌اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله‌ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم‌زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می‌شنوم

می‌بینم
من به این جمله نمی‌اندیشم
به تو می‌اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می‌اندیشم
همه وقت
همه جا

من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم
 
تو، آسمان آبی آرام و روشنی
من، چون کبوتری که پرم در هوای تو…
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • فردای ما۱
تویی تویی به خدا، این که از دریچه ‌ی ماه؛ نگاه می ‌کند از مهر و با منش سخن است.
تویی که روی تو مانند نو ‌گلی شاداب، میان چشمهٔ مهتاب بوسه‌گاه من است.

تویی تویی به خدا، این تویی که در دل شب، مرا به بال محبت به ماه می خوانی،
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت، گَهی به نام و گَهی با نگاه می خوانی،

تویی تویی به خدا، این دگر خیال تو نیست؛ خیال نیست به این روشنی و زیبایی.

تویی که آمده‌ای تا کنار بستر من، برای این که نمیرم ز درد تنهایی.
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • فردای ما۲
تویی تویی به خدا این حرارت لب توست، به روی گونهٔ سوزان و دیدهٔ تر من،
گَهی به سینهٔ پُر اضطراب من سر تو، گَهی به سینهٔ پر التهاب تو سر من!

تویی تویی به خدا، دلنشین چو رویایی، تویی تویی به خدا، دلربا چو مهتابی،
تویی تویی که ز امواج چشمهٔ مهتاب؛ به آتش دلم از لطف می‌زنی آبی،

تویی تویی به خدا، عشق و آرزوی منی، به سینه تا نفسی هست بی قرار توام!
تویی تویی به خدا، جان و عمر و هستی من؛ بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام.
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • فردای ما۳
منم منم به خدا، این منم که در همه حال، چو طفل گم شده مادر به جست‌وجوی توام!
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق؛ «در آن نفس بمیرم که در آرزوی توام»

منم منم به خدا، اینکه در لباس نسیم، برای بردن تو باز می‌کند آغوش،
من آن ستارهٔ صبحم که دیدگان تو را، به خواب تا نسپارم، نمی‌شوم خاموش

منم منم به خدا، که شب همه شب، به بام قصر تو پا می‌نهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم، چه جای غم است؛ در این میانه فقط روی دوست باید دید.
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • فردای ما۴
منم منم به خدا، سایهٔ تو نیست منم؛ نگاه کن، منم ای گل، که با تو همراهم!
منم که گِرد تو پَر می‌زنم چو مرغ خیال، ز درد عشق تو تا ماه می‌رود آهم،

منم منم به خدا، این منم که سینهٔ کوه؛ به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
ز کوه، هر چه بپرسی جواب می‌گوید؛ گواه نالهٔ شب‌های بی قراری من

من و تواییم که در اشتیاق می‌سوزیم؛ من و تواییم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دمد، دگر آن روز... من و تو نیست میان من و تو، این‌: ماییم!
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 2)
عقب
بالا پایین