دلنوشته فریدون مشیری♥️

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع مـطی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • تشنهٔ طوفان۱
دیگر به روزگار نمی‌بینم، آن عشق‌ها که تاب و توان سوزد،
در سینه ‌ها ز عشق نمی‌جوشد، آن شعله‌ها که خرمن جان سوزد،

آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست

در سینه، دل چو برگ خزان ‌دیده، بی‌عشق مانده سر به گریبان است،
از بوسهٔ نسیم نمی‌لرزد؛ این برگِ خشک، تشنه طوفان است!
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • تشنهٔ طوفان۲
طوفان عشق نیست که دل‌ها را، در تنگنای سینه بلرزاند؛
تا بر شراره‌ های روان سوزش، شاعر سرشک شوق بیافشاند.

عشقی نه تا به سر فکند شوری رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی؛ آتش زنم ز گرمی گفتاری!

من شمع دلفروز سخن بودم؛ اکنون زبان بُریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر، مانند روزگار، فراموشم...
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • کابوس
خدایا، وحشت تنهایی‌ام کشت، کسی با قصهٔ من آشنا نیست.
در این عالم ندارم همزبانی، به صد اندوه می‌نالم، روا نیست.

شبم طی شد کسی بر در نکوبید، به بالینم چراغی کس نفروخت.
نیامد ماهتابم بر لب بام، دلم از این همه بیگانگی سوخت.

به روی من نمی‌خندد امیدم، نوشیدنی زندگی در ساغرم نیست.
نه شعرم می دهد تسکین به حالم، که غیر از اشک غم در دفترم نیست.

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد، بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز!
بیا، شمعی به بالینم بیاویز، بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار، که: «این مرگ است و بر در می‌زند مُشت.»
بیا ای همزبان جاودانی، که امشب وحشت تنهایی‌ام کُشت!
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • راز۱
در خلوت و صفای دیار فرشتگان، جنگل میان دامن شب آرمیده است
زیبایی و شکوه دل انگیز نوبهار؛ بر آن دیار دامن رحمت کشیده است.

از بیشه‌های خرم و آرام دوردست، آوای دلکش پریان می‌رسد به گوش.
گم کرده ره کبوتر افسونگر نسیم، بوی بهشت گم شده‌ای می‌کشد به دوش.

از اوج آسمان دل افروز و تابناک، افتاده ماه در دل دریای بیکران،
آنگونه دل فریب، که تا سینهٔ افق، پیدا به هر نگاه: دو ماه و دو آسمان.

هنگامه‌ای‌ست در دل شب، دختران گل، گیسو به دست باد بهاری سپرده‌اند.
غوغای عشق و مستی و شور و نشاط را، با خنده های شوق به افلاک برده اند.
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • راز۲
امشب در این دیار بهشتی به کام دل، شاعر نهاده لب به لب ماه طلعتی.
هر گوشه اختران کشیده به تماشا سر، بزم محبت است و بهشتی حکایتی.

لب تشنگان عشق، پس از سال‌ها فراق؛ در گوش جان حکایت ناگفته گفته‌اند.
مس*ت از نوشیدنی وصل در آغوش یکدیگر؛ تن ها به هم فشرده و آرام خفته اند.

شب تا سحر شکوفه و گلبرگ ارغوان، از شاخه‌ها به روی تن آن دو یار ریخت.
گاهی نسیم زمزمه می‌ک
رد و می‌شتافت؛ گاهی سکوت همهمه می‌کرد و می‌گریخت.

کم کم ستارهٔ سحر از دور جلوه کرد، آفاق را نسیم سحر زیر بال و پر گرفت.
پیدا شد از کنار افق سایهٔ روشنی، از رازهای خفتهٔ شب پرده برگرفت!
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • آیینه۱
فریدون این تویی؟ یا نقش دیوار، نه رنگ است این که بر رخسار داری.
ز سیمای غم انگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری.

خطوط دفتر پیشانی تو، حکایت گوی روحی دردمند است.
نگاه گرم و جاندار تو اکنون نگاه آهویی سر در کمند است.

چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمی‌بینم نشاطی از جوانی؟
نگاه بی‌فروغ و بی‌زبانت، نمی‌خندد به روی زندگانی.
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • آیینه۲
تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده.

مکن پنهان، ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی.
تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگانی بیزار بودی؟

هوای دلبری داری و شک نیست، که تیر عشق بر جانت نشسته.
دل شیدای تو پیوسته با دوست، به عشق دوست از عالم گسسته.

تو را گر عشق جان تازه بخشید، شرار رنج‌ها بال و پرت سوخت.
وگر با ناامیدی پنجه کردی، غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت.
 
از کتاب تشنهٔ طوفان
  • آیینه۳
تو می‌گویی بلای جان عاشق، شب هجران و غم‌های فراق است؟
ولی چشمان بی‌تاب تو گوید، بلای جان عاشق اشتیاق است.

تو را چشمان این آیینه بی‌شک، هزاران بار با لبخند دیده.
وگر صد ناروا کردی تحمل،دکم و بیش از جهان خرسند دیده.

چرا با محنت و غم خو گرفتی، چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشوده‌ست، رها کن دامن رنج و محن را.

ز فرط بی‌قراری می‌کشم آه، دلم از درد هجران در فشار است.
نمی‌بینم دگر هم‌صحبتم را؛ فریدون رفته و آیینه تار است.
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 2)
عقب
بالا پایین