دلنوشته ♥ دلنـوشـتـه هـای حسـيــن پنـاهـی ♥

ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
خدایا (!)
دست بشکنه ,
پا بشکنه ,
سر بشکنه
اما دل نشکنه!!!
الهے دل هیچکس توے این دنیاے خاکسترے این روزها نشکنه ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
از ملکوت چراهای کودکانه به قعر ظلمانی باید های بزرگی بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا ؟
هیچ !
اصلا هیچ !
به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد
می دوی برای خوابیدن ؛
با همان حیرت غریزی که
جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست !
حیرتی که در کودکی ،..............
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم.......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
پــــــــــروانــــــــــه


این همه نفی

درد جان فرسای دگردیسی جهان است

بر جان هنر

تا از کرم کور بی دست و پا

پروانه ای بسازد

هزار رنگ!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
آره فرقی نمی کنه!

گاهی وقتا،هیچی باهیچی فرقی نمی کنه!در که بسته شد،دیگه فرقی نداره!فاصله ات صدمتره،یا صدقرن!

وقتی نمی بینمت،چشمام باشن،یا نباشن!

وقتی نیستی دیگه،برام هیچی باهیچی فرقی نمی کنه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
شامو می بندم و دلُ می سپارم به صدای فلوت یَدی کوره،

که هفتاد سال تمومه، عاشق یه دختر چهارده ساله ی بوره...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
دلم میخواد برگردم به کودکی
که به مادرم بگم که شیر برنج سهریتو من خوردم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
بازیگری هم برایِ خودش عالمی دارد!
تو، همه یی؛
و در عینِ حال خود، خودِ تویی!
آن همه یی که اشاره شد قابلِ تأمل است!
گاه از میانِ «آن همه» که در پشتِ فیزیکِ خاصُ مُشخصاتت پنهان کرده یی می گردی؛
و شخصیت یک داستان را شکل می دهی؛
با همان دماغُ، همان چشم ها وُ همان هیأت!
می بیند، با چشم های تو!
راه می رود، با پاهای تو!
خودِ خودِ تو می شود؛
اما دیگر تو نیستی، کسِ دیگریست!
کسی از میانِ آن همه، یکی از هزارانِ توست!
آفتاب پرستِ لحظه هاییم گویا و رنگ عوض می کنیم، به حکمِ احساسی که گردشِ خونمان به دستِ اوست
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
"شب در چشمان من است"
به سیاهی چشمانم نگاه کن ..
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم ..
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Darcy
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 0)
هیچ کاربر ثبت نام شده ای این تاپیک را مشاهده نمی کند.
عقب
بالا پایین