چادر سفید ایران بانو خونیست.
غم دارد. خشم دارد.
آن از دیِ جوانش که تیر خورد
و سرش را بُریدند
و این هم دخترش اسفند،
گرگها تکهتکهاش کردند.
بهار خاتون را بگویید گریه بس است!
بگویید کفن سبز بیاورد.
کوچهی وطن خاکیست
و زمستانِ خون دیده رخت بسته.
دیری نمانده که زخمها جوانه خواهند زد.
ایران بانو که نمُرده بهارِ جان!
باز هم مادری خواهد کرد.
باز هم لالایی خواهد خواند.
باز هم قد علم خواهد کرد.
۲۳ اسفند سال ۱۴۰۴
غم دارد. خشم دارد.
آن از دیِ جوانش که تیر خورد
و سرش را بُریدند
و این هم دخترش اسفند،
گرگها تکهتکهاش کردند.
بهار خاتون را بگویید گریه بس است!
بگویید کفن سبز بیاورد.
کوچهی وطن خاکیست
و زمستانِ خون دیده رخت بسته.
دیری نمانده که زخمها جوانه خواهند زد.
ایران بانو که نمُرده بهارِ جان!
باز هم مادری خواهد کرد.
باز هم لالایی خواهد خواند.
باز هم قد علم خواهد کرد.
۲۳ اسفند سال ۱۴۰۴