رن در حال تماشای احساس خوشبختی ساکورا و ایزانامی، از پشت رایانه بود. کیومی میتوانست به خوبی شوق آمیخته به حسرت را در صورتی که پشت انبوهی باند پنهان شده بود حس کند.
- تو به ساکورا چه احساسی داری؟ خود را مادر دوم او میدانی؟
رن چشم از صفحهی رایانه برداشت.
- نه! من تابهحال به داشتن خانواده فکر نکردهام.
چشمان درشت و متعجب کیومی، چهرهاش را خندهدار کرده بودند.
- مگر چنین چیزی امکان دارد؟!
رن نفس عمیقی کشید؛ گویا دیگر از نگاه کردن به تصاویر ضبطشده توسط دوربینهای مداربسته خودداری میکرد.
- رویاپردازی فقط به حسرتهایم میافزاید. من خیلی وقت است که مردهام؛ یک مرده نمیتواند مانند بقیه بخندد یا گریه کند. یک مرده فقط میتواند انسانها را تماشا کند.
کیومی میتوانست خیلی خوب جملات او را بفهمد، ولی عادت نداشت وقتی ناراحتی یک نفر را میبیند، بیکار بنشیند و چیزی نگوید.
- تو الان ناراحتی، پس یعنی هنوز اندکی احساس برایت باقی مانده است، مثل قطرات شیرکاکائویی که انتهای ظرف باقی میمانند و هیچکس نمیتواند آنها را ببلعد. در ضمن، مگر خودت نگفتی فقط یک جواهر شکسته داری؟ اگر فکر میکنی هنوز تکهای جواهر برایت مانده، یعنی تو نمردهای.
بانداژ لبهای رن اندکی به سمت گوشه حرکت کرد. کیومی جلوتر آمد و به فیلمها نگاه کرد.
- دو زن، بدون دعوت پشت درب باغ ارغوانی ایستادهاند!
رن فقط یک کلمه گفت: "اوسامو".
***
چند روز قبل
اوسامو تمام این مدت در تکاپو بود و حتی لحظهای متوقف نشده بود! کارآگاه کچل رفتارهای او را بیشتر از هر کسی زیر نظر داشت؛ گویا غریزهاش میگفت اوسامو آیکاوا نقشی کلیدی در این پرونده دارد. چرا از بین این همه افسر، دختر اوسامو آیکاوا باید مفقود شود؟
اوسامو سیبلی که پنج تیر به آن شلیک کرده بود را با زدن دکمهی دستگاه به خود نزدیک کرد، تا ببیند هدفگیریاش چه تغییری کرده است. خانم هارومی فوجی، همکار وی نیز در کنار او مشغول تیراندازی بود. چند ثانیه بعد خانم فوجی نیز سیبلش را در دستان خود گرفت. به جز یک تیر، تمام تیرها به جای درستی برخورد کرده بودند.
- تیرانداز خوبی هستید، خانم فوجی.
به آقای آیکاوا بهتزده خیره شد؛ او را مردی عصبی، با شخصیتی غیرقابلاعتماد میدانست.
- ممنون، اما یک تیرم خطا رفت.
اوسامو کمی پلکهایش را جمع کرد تا آن یک تیر را بهتر ببیند.
- فقط یک تیر خطا رفته. مهم نیست!
خانم فوجی پوزخند زد.
- فرض کنید همین یک تیر به کسی که گروگان گرفته شده برخورد کند!
اوسامو سرش را پایین انداخت. خانم هارومی فوجی از حرف خود پشیمان شد، زیرا احساس کرد آقای آیکاوا با شنیدن این حرف به یاد دخترش افتاده است. نمیدانست تیرهای پراکنده در سیبل آقای آیکاوا همیشه اینگونه بودهاند، یا نگرانی باعث شده تیراندازی این مرد افتضاح شود!
- دیروز یک جلسهی محرمانه دربارهی آن نامههای آراستهشده و مفقود شدن دختران و زنان داشتیم.
اوسامو هیچ چیز نگفت؛ فقط به خانم فوجی نگاه کرد و منتظر ماند بقیهی حرفش را بزند.
- موضوع جلسه این بود که پلیس میخواهد دو افسر زن به آن خانه بفرستد، تا اوضاع را بررسی کنند.
اوسامو دوباره سرش را پایین انداخت.
- چرا اینها را به من میگویی؟ مگر نگفتی جلسه محرمانه بوده؟
- کارآگاهی که داخل آن جلسه بود گفت به تو مشکوک است.
اوسامو هیچ واکنشی نشان نداد؛ فقط اسلحه را رها کرد و به تمرین تیراندازیاش پایان داد. در این مدت از نظر روحی و روانی آنقدر آشفته شده بود که با خود می اندیشید این اتهام را کجای مغز شلوغش بگذارد؟!
هارومی فوجی با انگشتان دست خود بازی میکرد؛ از گفتگوی بینتیجهاش با اوسامو شرمسار بود. دلشوره و هیجان زیادی داشت؛ در جلسهی دیروز به او مأموریت داده بودند در لباس قربانی وارد آن خانه شود و قربانیان را نجات دهد. البته او در این مسیر تنها نبود؛ یک زن جوان آمریکایی به نام سولینا گرین قرار بود او را همراهی کند. هارومی همیشه بین همکارانش پرتلاشترین و از هر لحاظ بهتر بود؛ آن زن که با او همسطح بود، چه شخصیت و مهارتهایی داشت؟
***
هارومی برای اولین بار، روبهروی سولینا به زبان انگلیسی سلام و احوالپرسی کرد. سولینا به زبان ژاپنی جواب سلامش را داد. هارومی شگفتزده شد.
- شما به زبان ژاپنی مسلط هستید؟
سولینا پلاک گردنبند رزینیاش، که تصویر یک شخصیت انیمهای روی آن بود را در بین انگشتانش گرفت.
- اولین بار که تصمیم گرفتم در ژاپن زندگی کنم، میخواستم صداپیشهی شخصیتهای انیمهای بشوم! برای همین خیلی اصرار داشتم زبان ژاپنی را با لهجهاش یاد بگیرم.
چشمان قهوهای مهربان هارومی میدرخشیدند.
- از صدایت مشخص است خیلی موفق عمل کردی. من وقت ندارم انیمه ببینم، اما پسرم خیلی طرفدارش است. احتمالاً اگر نام شما را بشنود ذوقزده میشود!
صورت استخوانی سولینا سرخ شد. چشمان سبزش با شوق به هارومی خیره شده بودند. قرار بود در این مأموریت نقش دو دوست را بازی کنند، اما انگار صمیمیت و خونگرمی آن دو قرار بود باعث شود کمکم دوستان واقعی یکدیگر شوند.
تقریبا مأموریت آغاز شده بود؛ آن دو باید مانند دو دوست صمیمی تا خانهباغ قدم میزدند. با توجه به اطلاعات، نسبتها و محل زندگی گمشدگان، صاحب خانهباغ افرادی که با یکدیگر احساس صمیمیت داشتهاند و نزدیک خانهاش قدم میزدند را انتخاب کرده بود. در این میان دو فرد استثنا وجود داشت: "ساکورا و ایزانامی آیکاوا"؛ به همین جهت کارآگاه روی اوسامو آیکاوا حساس شده بود.
هارومی فوجی تلفن همراهش را از جیب کت کرمی رنگش بیرون آورد و به پسر نوجوانش زنگ زد.
- هاروتو... ناهاری که برایت آماده کردم را داخل ماکروویو گذاشتی؟ غذای سرد نخوری!
سولینا به توصیههای مادرانهی او گوش سپرده بود؛ وقتی خودش را جای هارومی میگذاشت، یک دلگرمی شیرین آغشته به نگرانی وارد قلبش میشد.
هارومی بعد از چند دقیقه احوالپرسی و نصیحتهای مادرانه، با پسرش خداحافظی کرد و گوشی را به جیبش بازگرداند. سولینا با چشمان سبزی که میان چتریهای خرماییاش پنهان شده بودند او را مینگریست. هارومی همیشه از اینکه یک نفر به او خیره شود متنفر بود.
- چیزی شده؟
- داشتن فرزند، با این شرایط سخت نیست؟
هارومی هوا را از ریههایش بیرون کرد و نفس عمیقی کشید.
- پسرم تنها دلخوشی من در این دنیاست.
ابروهای مرتب سولینا در هم گره خوردند.
- پس چرا اینقدر سخت مشغول کار هستی؟ نمیخواهی او را بیشتر ببینی؟
چشمان آرام هارومی، غم عجیبی را بروز میدادند.
- بعد از مرگ همسرم، مجبورم سخت کار کنم و قوی باشم، تا بتوانم مأموریتهای بیشتری انجام بدهم و نیازهای پسرم را تأمین کنم.
سولینا ابراز تأسف و همدردی کرد. نمیخواست آن زن را مغموم ببیند؛ با یک جمله تلاش کرد او را خوشحال کند.
- مطمئنم پسرت به قوی بودن تو افتخار میکند.
هارومی لبخند زد.
- تو ازدواج کردی؟
سولینا انگشت حامل حلقهی ازدواجش را بالا گرفت.
- پنج سال است با همکارم ازدواج کردهام... البته همکارمان!
سولینا و هارومی از کنار مغازهای با در قفلشده عبور کردند.
سولینا کمربند چرمی دامن سیاهش را محکم کرد؛ با آن تاپ پر از پولک نقرهای و دامن کوتاهش شبیه کسی که میخواهد به مهمانی برود شده بود، ولی مطمئن بود لباسهایش برای مبارزه کردن راحت هستند. هارومی کت کرمیرنگش را درآورد و تا کرد. دوست نداشت وقتی زخمی میشود، لباس روشنی به تن داشته باشد، زیرا میترسید پسرش به هنگام دیدن جنازهی مادر، به خاطر لکههای بزرگ قرمز روی کت روشنش وحشتزده شود. هارومی همیشه کارش را به نحو احسن انجام میداد و مثل کسی که هیچ کاری از دستش برنمیآید میترسید؛ شغل او مانند بندبازی بود که در ارتفاع چندصدمتری روی یک طناب نازک راه میرود.
کوچههای خاکی را با خندههای عصبی، یکی پس از دیگری طی میکردند. برای سولینا قدم زدن در این محله شبیه راه رفتن در خوابهای ناخوشایندش بود. گاهی خواب میدید در یک سرزمین جدید و پر از رنگ دلگیر قهوهای و خاکستری، خانههایی را میبیند که برایش آشنا هستند؛ گویا در خوابهای قبلی آنها را دیده بود.
صدای نفسنفس زدن هارومی میآمد.
- حالت خوب است؟
- خوبم. من در یکی از ماموریتها تیر خوردم... تیر به ریهام اصابت کرد. بعد از آن تنفسم کمی مشکل پیدا کرد. اینجا خاک زیادی هست، برای همین... .
سولینا روبهرو را مینگریست. تمام خانهها کمی تلاش کرده بودند مدرن شوند، حتی به قیمت کوچک و دلگیر شدن، به جز آن خانهباغ که از دور، درختان خاص و همچنین معماری قدیمیاش دیده میشد.
- راه کمی مانده.
متوجه شد هارومی دیگر نفسنفس نمیزند. آن زنِ سرفهکنان، با ابروهای قهوهای نازکش اخم کرده بود؛ چهرهی کشیده و ظریف مهربانش، برخلاف همیشه سرسخت بود.
- همانجاست؟
هارومی گفت: "بله" و قدمهایش را محکم کرد. آیا قرار بود ساعاتی برسد که آنها به حال خودِ سابقشان، بیرون از آن خانه در کوچههای خاکی غبطه بخورند؟
- باید نزدیک در بایستیم؟
هارومی قدمهایش را آهسته کرد تا فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشد. کفش چرم عسلیاش کاملا خاکی شده بود و حواسش را پرت میکرد؛ اما تلاش کرد تمرکز کند.
- بدون دعوتنامه نمیتوانیم برویم داخل. ایستادن بیفایده و شکبرانگیز است.
سولینا در حالی که خاک جورابهای سفید بلندش را میتکاند، جوابش را داد:
- اما بیشتر قربانیان کسانی بودهاند که به این خانه توجه خاصی داشتهاند؛ داخل متن نامهها ذکر شده بود.
آندو تصمیم گرفتند نزدیک خانه توقف کنند و مانند دو دوست صمیمی با یکدیگر گفتگو کنند، تا از صداهایی که میشنوند کمی اطلاعات کسب کنند و توجه صاحب باغ را نیز جلب کنند. به محض پیچیدن خندههای مصنوعیشان در هوا، درها باز شدند.
***
کیومی مضطرب رن را سرزنش کرد:
- خودت با شنیدن صدای خندههای بیدلیلشان تشخیص دادی آنها دو مأمور پلیس هستند! چرا در را باز کردی؟ میخواهی اعدام شوی؟
رن بیتوجه به صدای جیغمانند کیومی، به میکی دستور داد:
- مهمانان را به اتاق ارغوانی هدایت کن. با آنها مانند مهمانان دیگر رفتار کن.
کیومی دستش را محکم روی میز زد، تا رن به او توجه کند. صورت پانسمانشدهی رن را در دستش گرفت.
- چرا اجازه دادی بیایند داخل؟ حتی اگر میخواستند از دیوار بالا بروند، میتوانستی با همان چیزی که آن موقع از داخل دیوار بیرون آمد و آکانه را هل داد، آنها را بیرون نگه داری!
رن دست کیومی را از گونهی خود جدا کرد.
- چون به گروگان نیاز دارم! اینکه دو مأمور پلیس به عنوان قربانی به اینجا بیایند را پیشبینی کرده بودم؛ آندو جزوی از نقشهی من هستند.
کیومی از هوش رن به شگفت آمده بود.
- چرا افراد داخل باغ را گروگان نمیگیری؟
رن آهی کشید و روی صندلی نشست. با دست استخوانی باندپیچی شدهاش، کلاه بزرگ عجیبش را جلوی صورتش آورد و چشمان مظلومش را پنهان کرد.
- چون آنها دوست من هستند، اما این مأمورها نه.
کیومی گردنش را کج کرد و دستش را روی شانهی او گذاشت.
- میفهمم.
رن با چشمان آبی بیمژهای که از زندان بانداژ آزاد بودند، نگاه معناداری به کیومی انداخت. کیومی سرش را پایین انداخت.
- شاید هم نمیفهمم. ببخشید.
تصویر دو دختر با کیمونوی سرمهای به مانند ناخنی تیز بود که بر پوست لطیف خاطرات کیومی میکشیدند.
فصل سوم: جواهرات نیلگون
آن دو دختر با یکدیگر دوست نبودند، بلکه دو خواهر بودند، دو خواهر ناتنی.
خواهر بزرگتر، دختری با بدنی لاغر اما ورزیده بود، که چهرهی خاص و مرموز خود را از مادرش به ارث برده بود، مادری که با توقعات بیش از اندازهاش برای پدر مشکلات زیادی ایجاد کرد و در نهایت با کمک برادرش اموال همسر را سرقت کرده و فرار کرد.
مدتی بعد از رفتن مادر، پدر به پرستار او گفت دیگر پولی برای پرداخت حقوق ماهانهاش ندارد. پرستار که تمام ماجرای رفتن مادر را میدانست و نگران دخترک بود، به مرد ابراز علاقه کرد.
آیا این عشق واقعی بود؟ مرد آن موقع هیچ چیز جز طفلی که مدام بیمار میشد و بیقراری میکرد نداشت؛ در چنین شرایطی، آیا کسی پیدا میشود که سختیها را شریک شود؟
آن پرستار در شرایطی که به خاطر بیماری روانیاش هیچ شغلی نمیتوانست پیدا کند، تصمیم گرفت یک زن خانهدار شود و زندگی جدیدی در خانهای میان کوچههای خاکی، کنار آن مرد شروع کند. مرد از بیماری روانی او خبر نداشت، اما مطمئن بود آن پرستار بچه نیت خوبی دارد.
مدتی بعد آنها صاحب فرزند شدند؛ نامش را "آمایا" گذاشتند. آمایا چهرهای شبیه پدر داشت. خواهر بزرگتر که "سای" نام داشت، گمان میکرد پدر و مادرخوانده آمایا را بیشتر از او دوست دارند.
سای چندین بار تلاش کرده بود آمایا را با دستان کوچکش بکشد! یک بار در لیوان چای او مایع سفیدکننده ریخته بود! یک بار به او گفته بود هرکس وقتی چراغ عابر پیاده قرمز میشود وسط خیابان بایستد، یک اژدهای سرخ افسانهای به کمکش میآید و... ! مادرخوانده از رفتارهای غیرمعقول سای عصبانی میشد و او را با قاشق داغ تنبیه میکرد؛ همین باعث میشد سای احساس نفرت بیشتری به آمایا داشته باشد.
مادرخوانده بعد از این که پدر او را در حال تنبیه کردن سای دید، به یک آسایشگاه روانی فرستاده شد. مدتی بعد، وی به دلیل اشتباه روانپزشک در تجویز دارو، به کما رفت و فوت کرد. سالهای زیادی از آن موقع گذشته است. موقع ورود به خانهباغ، سای بیست و هفت و آمایا بیست و سه سال داشت.
با دریایی از کینه، اما ظاهری آرام مثل صدای موجها رن را فریب دادند، به طوری که گمان کرد آنها با یکدیگر صمیمی هستند و برایشان دعوتنامه فرستاد.
مدت زمان زیادی را در خانهباغ سپری کرده بودند؛ دلشان برای قدم زدن در کوچههای خاکی و تماشای بازی بچهها تنگ شده بود. هنگامی که تصمیم گرفتند دعوت صاحب باغ را بپذیرند، از بیپولی پدرشان خسته شده بودند. وقتی متوجه شدند باید تا ابد در رفاه این خانه حبس شوند، دلشان برای پدر تنگ شد. سای یک جودوکار بود؛ با مهارتهای رزمیاش خیلی تلاش کرد از خانهباغ فرار کند اما نتیجهی تلاشهایش دو دست و پای زخمی بود که میکی با دستور رن مداوا کرد. پس از آن، خواهران مانند پرندههایی که اسارت خود را در قفس میپذیرند، دیگر به فرار نمیاندیشیدند. با این حال، هر دوی آنها نمیخواستند جواهر سوم را پیدا کنند؛ شاید هم فقط اینطور به نظر میآمد.
حوصلهی آمایا سر رفته بود. روی تشک نیلی خود نشسته بود و گلهای قرمز کیمونوی سرمهای خود را میشمرد.
- میکی!
چند لحظه بعد میکی پشت در چوبی کشویی ایستاد.
- چیزی نیاز دارید؟
آمایا انگشت اشارهاش را روی لب پایینش، که از لب بالا بزرگتر بود گذاشت.
- میخواهم نقاشی بکشم.
- با چه چیزی؟
- آبرنگ.
میکی رفت و چند دقیقه بعد، با چند کاغذ مخصوص و یک بسته آبرنگ برگشت. چشمان آمایا برق میزدند.
- ممنون! خودم هیچوقت پول نداشتم کاغذ مخصوص آبرنگ بخرم؛ روی کاغذهای معمولی نقاشی میکشیدم. نقاشیام به خاطر آب چروک میشد.
سای پشت میز نشسته بود و با آرامش خاصی چای سبز مینوشید. آمایا در حالی که قلم، آبرنگ، کاغذ و لیوان آب را مهیا میکرد، به چهرهی بیحال خواهرش خیره شد. سای اندکی سرفه کرد.
- خواهش میکنم این دفعه نقاشی من را نکش!
آمایا لبخند شیطنتآمیزی زد.
- چهرهی تو مرموز و خیلی لاغر، شبیه موش است. میخواهم طبیعت را نقاشی کنم.
سای لیوان چای را سرکشید و با پایش ضربهای به صندلی پایهکوتاه خواهرش زد. صندلی سقوط کرد و آمایا به روی زمین افتاد. سای قهقههای سر داد.
آمایا اخم کرده بود. گونهی راستش که بعد از افتادن به زمین اصابت کرد را در دست گرفت. سای قوری را برداشت و لیوان آبیاش را دوباره پر از چای سبز کرد.
آمایا از پنجره به درختان صورتی گیلاس خیره شده بود. با مدادی که میکی از قبل برایش آورده بود، طرحی کشید و سپس رنگ قرمز را با اندکی آب مخلوط کرد. سای کنجکاو بود؛ دوست داشت نقاشی آمایا را ببیند. آمایا به پنجره خیره شده بود و به افکارش نگاه میکرد، سپس با نیروی کینههایش نقاشی میکشید. پس از چند دقیقه، نقاشیاش را جلوی سای گرفت. تصویر کمرنگی از مادرش بود که با آبرنگ قرمز رنگآمیزی شده بود؛ اینطور به نظر میرسید که او را کشتهاند. سای با دیدن نقاشی لیوان آبیاش را روی میز گذاشت. ابروهای کمانیتر شدهاش از اثر اخم، چهرهی او را مرموزتر نشان میدادند.
- تو معتقدی من باعث شدم مادرت بمیرد؟
آمایا سرش را پایین انداخت.
- اگر تو به پدر جای سوختگیهایت را نشان نمیدادی، مادر هیچ وقت به آن تیمارستان نمیرفت؛ آنوقت هرگز در اثر خطای پزشکی نمیمرد. از تو متنفرم سای!
سای لبخند تلخی زد و آستین گشادش را بالا زد؛ رد بعضی سوختگیها هنوز از بین نرفته بودند.
- میخواستی بسوزم و چیزی نگویم؟!
نقاشی بعدی آمایا با آبرنگ قرمز، یک اژدهای سرخ بود.
- آن موقع که گفتی وسط خیابان صبر کنم تا یک اژدهای سرخ افسانهای مرا نجات دهد، میخواستی من را بکشی. اگر یک مرد نجاتم نداده بود، الان مرده بودم. مادرم فقط تو را به خاطر اشتباهاتت تنبیه میکرد. در ضمن، او یک بیمار روانی بود؛ دست خودش نبود.
آمایا اشکهایی که روی گونههای بزرگش ریخته بودند را با آستینش پاک کرد. سای از مظلومنمایی و ضعف همیشگی آمایا متنفر بود.
- مادرِ تو با نزدیک سی سال سن، رفتارهایش دست خودش نبود، اما من که آن موقع کودکی شش ساله بودم همهی این کارها را از عمد کردم؟!
آمایا از جای خود بلند شد و مقابل آیینه رفت.
- من تصمیم گرفتم دنبال جواهر سوم بگردم.
سای شانههایش را بالا انداخت.
- موفق باشی.
سای داخل آستین خود، دو جواهر آبی پنهان کرده بود و آمایا امروز موفق شده بود یک جواهر پیدا کند.
آمایا تشک آبی روشنش، که طرح موجهای براق آبی تیره داشت را تکاند و آن را روی زمین پهن کرد. با دست جایجای نرمی تشک را لمس میکرد، به امید این که جواهری بیابد. سای تمام نقاشیهای کودکانهی روی دیوار را لمس میکرد، به علاوهی قسمتهایی از دیوار که نقاشی نداشتند.
- میکی! یک نردبان بیاور. میخواهم سقف را نیز لمس کنم.
میکی رفت و دقایقی بعد با یک چهارپایه بازگشت. سای لبهای کوچکش را کج کرد.
- کوتاه است!
- ببخشید که ما اینجا کارخانه نداریم!
میکی رفت. آمایا با گوشهی چشم نگاهی به سای انداخت.
- لازم نیست به قسمتهایی که نقاشی ندارند دست بزنی! هیچ خبری نیست.
سای بیتوجه به او، بالا پرید و دستش را به سقف رساند. پرش بلند او آمایا را حیرتزده کرد. سای نفسنفس زنان وقتی روی زمین فرود آمد، دستش را به شانهی خواهر زد.
- مگر عجایب این خانه را یادت رفته؟ موقعی که میخواستیم فرار کنیم، پرشم آنقدر بلند بود که بتوانم راحت به بالای دیوار بپرم، اما چه شد؟ چیزی از داخل دیوار بیرون آمد و مرا هل داد.
آمایا شانههایش را بالا انداخت و میز چوبی پایهکوتاه وسط اتاق را برعکس کرد. هرگونه خراش، ترکخوردگی و نقش عجیب چوب توجهش را به خود جلب میکرد. یکی از خراشهای عمیق ایجادشده روی چوب را با کمک ناخنهایش بیشتر باز کرد. صدای غرغر سای اعصابش را به هم میریخت.
- میز را چرا خراب میکنی؟!
آمایا ناخنهای شکستهی خود را در دهانش فرو برد؛ کمد چوبیاش را باز کرد و ناخنگیر را بیرون آورد. در تمام مدت زمانی که صدای ناخنگرفتن میپیچید، میاندیشید که باید چه کاری انجام بدهد تا سای او را احمق فرض کند؟ دیشب وقتی خواب و بیدار بود، سای را در حال گشتن دنبال جواهر دید. خوشحال بود که تصمیمش برای پیداکردن جواهر را صادقانه اعتراف کرده است؛ اما سای دختری مرموز بود که او را میترساند.
وقت تمام بود؛ آمایا به انگشت دهم دست خود رسیده بود. به سمت میز بازگشت و کانزاشی طلاییاش را از میان موهای صاف و نرم خود که به زحمت پشت سرش جمع شده بودند برداشت. موهای مشکی لختش مانند برجی که فرو میریزد، روی شانههایش ریختند. دو شاخه موی نازکی که جلوی مژگان بلند اما کمپشتش بودند را پشت گوشش برد و کانزاشی را میان شکافتگی میز فرو کرد، درست مثل یک اهرم برای باز کردن بیشتر شکافتگی چوب. صدای قِرچ پایهی میز بلند شد و آمایا با خوشحالی یک جواهر آبی را در دستان خود گرفت. به سای با چهرهای شبیه انسانی مغرور و همیشهبرنده خیره شد و جواهر را در مشتش محکم گرفت.
- زود باش؛ جواهر اولت را پیدا کن تا شینیگامیها به سراغت نیایند.
سای همیشه دوست داشت بداند شینیگامیها یا همان فرشتگان مرگ چه شکلی هستند. حتی در ذهن خود وارد عشقی دوطرفه با یکی از شینیگامیهای تخیلیاش شده بود! سای از مرگ نمیترسید؛ فقط از اینکه پی ببرد خواهر منفور و ضعیفش از او قویتر عمل کرده متنفر بود. شینیگامیها دور از سای پرواز میکردند؛سای با حیلهگری، دو جواهری که قبلا یافته بود را انکار میکرد و وانمود میکرد ترسیده است.
بوی حیله سرتاسر اتاق نیلگون میپیچید. افکار دو خواهر مانند ابرهای بارانزا لایهلایه شده بود و آنها فقط لایهی آخر را به یکدیگر نمایش میدادند. آمایا و سای حالا دو جواهر داشتند؛ کدامیک قرار بود جواهر سوم را پیدا کند و آزاد شود؟
آمایا نقاشی شینیون مو را لمس کرد و پشتش را به دستگاه بیرونآمده کرد. کانزاشیاش پر از خط و خش شده بود؛ دیگر دوست نداشت از آن استفاده کند. بعد از انتخاب مدل موی گوجهای، کانزاشی چوبیاش را در دستگاه گذاشت. موقعی که موهایش در دستگاه جابهجا میشدند، دستان گرم مادرش را تصور میکرد که در حال مرتبکردن موهایش است. بغض کرد. نمیخواست سای دوباره به او بگوید ضعیف، برای همین بغضش را خورد و چشمان قرمزش را زیر پلکش پنهان کرد.
***
پیدا کردن جواهر سوم سختتر از چیزی بود که میاندیشیدند. همزمان با خوابیدن خورشید زیر کوهها، دو خواهر مانند دو جنازه از شدت خستگی روی تشکها دراز کشیدند. در نور کم غروب و شب نمیتوانستند به خوبی جستجو کنند؛ برای آمایا سوال بود سای چگونه توانسته در تاریکی و مخفیانه دو جواهر پیدا کند؟ او سای را بیشتر شبیه یک مار میدید، تا انسان. هر دو میدانستند این پایان جستجوی جواهر سوم نیست؛ قرار بود در تاریکی نور چراغهای طلایی حضور فعالتری داشته باشند، زیرا هیچیک نمیتوانست با وجود تلاش دیگری بخوابد.
شام پاستایی بود که با تخم ماهی، دانههای سویای تخمیرشده و قارچ تهیه میشد. دختران بشقابها را بالای سر خود گرفتند تا شکرگزاری کنند. سای با صدایی رسا گفت: "ایتاداکیماس!" اما آمایا نتوانست چیزی بگوید. سای به او خیره شد؛ فروخوردن بغضش باعث میشد نتواند حرف بزند.
- چیزی شده؟ باز میخواهی گریه کنی؟
بغض آمایا ترکید. بشقاب را روی میز گذاشت؛ صدای جیرجیر و تقتق آمد چون یکی از پایههای میز دچار مشکل شده بود.
- من خیلی میترسم سای!
سای نفس عمیقی کشید. او هم شور عجیبی در دل داشت، اما با گوشدادن به صدای نفسهایش خود را میفریبید که آرام است.