صدای جیرجیرکهای باغ به داخل خانه نفوذ کرده بود. سای چراغهای طلایی خانه را خاموش کرد و پتوی نیلیاش را روی سرش کشید. ساعت ده شب بود. آن دو تصمیم گرفته بودند تظاهر کنند میخواهند بخوابند، تا موقعی که یکی زودتر از دیگری خوابش ببرد. آمایا گره کمربندش را باز کرد و کیمونوی سرمهای خود را از تن درآورد. لباسهای سفید راحتی که قبلاً از میکی درخواست کرده بود را پوشید و به رختخواب رفت.
وقتی چشمانش را بست و تظاهر کرد خوابیده، تصویر یک اژدهای سرخ جلوی چشمانش آمد. مثل دوران کودکی، قدکوتاه و مظلوم شده بود. اژدها روبهرویش فرود آمد و آمایا از خواب پرید، چرا که متوجه شد دارد به خواب میرود. صورتش را در دست گرفت؛ مژههای بلندش کف دستش را قلقلک میدادند. سای بیحرکت خوابیده بود، با صورت لاغری که پف کرده بود و قفسهی سینهای که بالا و پایین میرفت. آمایا مانند گربهای که میخواهد گنجشک شکار کند، پتو را آرام کنار زد و چهار دست و پا به راه افتاد. میخواست به جای گشتن خانه، یک جواهر از سای بدزدد.
از پیرامون میز به سمت پاهای سای، محتاطانه حرکت کرد. ناگهان پایش به گوشهی میز برخورد کرد! پایهی میز قیژ بلند و کشداری گفت و سای چشمانش را باز کرد. با همان چشمانی که انتهایش به سمت بالا بودند، خشمگین به آمایای سفیدپوش خیره شد. آمایا هراسان لگدی به پایهی ضعیف میز زد و آن را شکست. سای پتو را فوراً کنار زد و به سمت آمایا حملهور شد. آمایا میخواست جیغ بزند، اما قبل از اینکه به خودش بیاید روی زمین افتاده بود؛ سای پنجههایش را روی گلوی او گذاشته بود و میفشرد. آمایا اشک ریخت؛ نمیدانست به خاطر ترس است یا خفگی... به هر حال بیفایده بود. سای دلش برای او نمیسوخت، چون نیتش را فهمیده بود. آمایا دستش را به سمت پایهی شکستهی میز برد و آن را با تمام توان جدا کرد، سپس به سر سای کوبید. سای دستش را رها کرد و قطرات خونی که از سرش جاری شده بودند را با آستین گشادش از روی پلکهایش پاک کرد. آمایا از روی زمین بلند شد و فرار کرد؛ سای خودش را جمع و جور کرد و به دنبال او دوید. درِ کشویی باز شد؛ صدای نفسنفسزدن و فریاد آن دو در باغ به قدری زیاد بود که گویا جیرجیرکها توان سخن گفتن نداشتند. سای آمایا را با یک حرکت به روی زمین سبز کوبید. آمایا از درد و شوک زمین خوردن فریادی کشید و خود را تسلیم کرد. پایهی چوبی میز را رها کرد و دستی محبتآمیز به موهای پرکلاغی براق سای کشید.
- ببخشید... ببخشید! معذرت می خواهم!
سای نفس عمیقی کشید و مبارزه را رها کرد. زیر مهتاب، چهرهی خونیاش وحشت زیادی به آمایا القا میکرد. آمایا در حالی که میلرزید از جای خود بلند شد و سای را در آغوش گرفت.
- مثل دفعهی قبل، این بار هم تصمیم میگیریم تا آخر اینجا بمانیم.
سای چشمانش را بست و خواهر کوچکتر را در آغوش گرفت.
- من از تو متنفرم، ولی مطمئنم نمیتوانم تو را بکشم، آمایا.
آمایا آغوش خواهر را رها کرد و مقابلش ایستاد. با لبخندی مرموز، جواهری که از سای سرقت کرده بود را جلوی چشمانش گرفت و او را به داخل آب وسط باغ هل داد.
- تو یک انسان سادهلوح و بدبختی سای!
آمایا فریاد بلندی کشید.
- میکی! کجایی؟ من سه جواهرم را پیدا کردم. من میخواهم بروم!
سای عاجزانه در آب دست و پا میزد.
- ک... کم... کمک! آمایا لبخند نیشداری زد.
- تو شنا بلدی. خودت را به موشمردگی میزنی تا من برای نجاتت بیایم و دوباره کتکم بزنی؟! دستت را به پل بگیر؛ از میلههایش بالا برو و خودت را نجات بده.
سای از شدت احساس خفگی سرخ شده بود. دستش را به میلههای آهنی پل گرفت، اما داغ بودند. دستش را کشید و به دست و پا زدن ادامه داد.
- این... آ... آب... نیست!
آمایا بیتوجه به سای، در باغ میچرخید و به دنبال میکی میگشت. گلبرگ یکی از درختان گیلاس را از شکوفه جدا کرد و به داخل آبی که وسط باغ بود انداخت؛ گلبرگ پایین رفت. آمایا حالا مطمئن شد سای دروغ نمیگوید، زیرا گلبرگ باید روی آب میایستاد. زانوهایش سست شدند؛ روی زمین نشست و فریادی کشید.
- کمک!
آمایا عاجزانه میگریست؛ چند ثانیه بعد میکی به سرعت آمد و به داخل مایعی که داشت سای را در خود غرق می کرد پرید. میکی به شکل یک قایق کوچک در آمد و سای را روی خود سوار کرد، سپس آن را بیرون آورد و میان چمنها گذاشت. از داخل قفسهی سینهاش که شبیه جعبه بود، یک آمبوبگ بیرون آورد و ماسکش را روی صورت سای گذاشت، سپس مخزن هوایی را فشرد. آمایا نگران به سمت میکی آمد.
- حالش خوب میشود؟
میکی چیزی نگفت. بعد از چندین بار فشردن مخزن هوایی و واردکردن اکسیژن از طریق ماسک به ریههای سای، خیالش راحت شد که حال او خوب است. زنی با صورت و بدن پانسمانشده، با کیمونوی آبی روشن و کلاه صورتی عجیب و غریب به سمت سای و آمایا آمد. اولین بار بود که آمایا رن را میدید.
- شما برای نجات ما آمدهاید؟
رن بعد از ارزیابی وضعیت سای، به میکی دستور داد او را به داخل اتاق ببرد. میکی به راحتی سای را بلند کرد و برد. آمایا از قدرت آن آدمآهنی کوچک به وجد آمده بود.
- اختراع جالبی است!
رن به شدت سرد رفتار میکرد؛ آمایا شباهت زیادی به چهرهی قبلی کیومی داشت.
- ممنون.
رن دستی که زیر آستین گشادش پنهان کرده بود را بیرون آورد، دستی سالم با پوست سفید، انگشتان کشیده و انگشتری درخشان که روی انگشتهای باریک رن خودنمایی میکرد. آمایا متعجب شد.
- چرا دست زیبایی که داری را پنهان میکنی؟
رن پانسمان مچ همان دستش را باز کرد. سوختگی شدید و گوشت اضافههای پوست بیشتر از زیبایی دستش خودنمایی میکردند.
- چون دیدن زیبایی دستم باعث میشود بقیهی بدنم را زشت ببینم.
صدا، لحن و نگاه رن تغییر کرد. لرزهای ناآشنا به قلب آمایا نفوذ کرده بود.
- من باید بروم خانم! لطفا درها را باز کنید؛ من برنده شدم.
رن نتوانست جلوی خندهی خود را بگیرد.
- میدانی اگر تو بروی خواهرت میمیرد؟
آمایا سرش را پایین انداخت، سپس جسور و قاطعانه نگاهی تند و تیز به چشمان خستهی رن پرتاب کرد.
- برایم مهم نیست! او خواهر من نیست.
رن با همان دست پر از جواهرش، دست او را گرفت.
- مطمئنی بدون او میتوانی شاد زندگی کنی؟
آمایا محکم دستش را کشید و با ناخنهای بلندش، بانداژ ساق دست رن را چنگ زد.
- میخواهی مثل یک قاتل سادیست، از ناراحت شدن من لذت ببری؟! حتی اگر افسرده باشم، من نمیخواهم اندکی ناراحتیام را به نمایش بگذارم، چون مطمئنم از غم من خوشحال خواهی شد!
بعد از گفتن این جملات با فریاد، هیچ حرفی نشنید. در توهماتش گویا چند ثانیه قبل اصلا این جمله را نگفته بود! رن نفس عمیقی کشید و بانداژ نامرتب دستش را باز کرد. پوست وی به قدری وحشتناک آثار سوختگی را نمایش میداد که آمایا تعجب کرد او چگونه زنده مانده است. رن با خونسردی دستش را دوباره بست.
- میخواهی انتقام پوست سوختهات را از من بگیری؟!
- برای کسی که درد میکشد، تماشای دردکشیدن هیچوقت جالب نیست. من قصد انتقام گرفتن ندارم؛ خودت همین حالا تصمیم بگیر. میروی یا میمانی؟
با اشارهی رن درها باز شدند. آمایا بهتزده به درهای باز نگاه کرد.
- ببخشید سای... من میروم.
رن به یکی از درختان باغ تکیه داد.
- موفق باشی!
آمایا پوزخند زد و پایش را روی پل گذاشت. به محض قرار گرفتن جسمش روی آن، پل سقوط کرد و آمایا همان چیزی را تجربه کرد که سای دقایقی پیش تجربه میکرد. آیا سای زنده ماند؟
چند دقیقه پیش میکی سای نیمهجان را به اتاق برد تا مداوا کند. آیا سای واقعا نیمهجان بود؟ او موفق شده بود تمام این مدت نفس خود را کنترل کند، تا آن مایع کذایی به داخل ریههایش نفوذ نکند؛ سپس خود را به بیهوشی زد تا راهی برای فرار پیدا کند. میدانست میکی برخلاف ظاهرش به شدت قوی است؛ در جستجوی نقطه ضعف آن آدمآهنی کوچک بود.
صدای دستورات رن، بسیار ضعیف از داخل پیکر میکی به گوشش میرسید. تمرکز کرد تا مسیر صدا را پیدا کند. از داخل سر میکی، نزدیک گیجگاه پیامها ضبط و بازگو میشدند، اما میکی تا چند ثانیه عملکردی نداشت؛ چه فرایندی باعث میشد او دستورات را اجرا کند؟
سای با خود اندیشید احتمالا قسمت مغز او فقط برای پردازش پیام است و به کارهای او ربطی ندارد. صدای رن قطع شد و ناگهان از داخل سینهی میکی، که سر سای نزدیکش بود، صدایی آمد و آدمآهنی شروع کرد به اجرای دستورهای: "باید طوری بخوابد که سرش پایینتر از سایر اعضای بدنش باشد. حواست به تنفسش باشد."
میکی او را همانطور که رن گفته بود خواباند.
سای حدس زد اگر میخواهد میکی را از پای دربیاورد و فرار کند، باید به سینهی او آسیب بزند. منتظر بود صدای دیگری از رن بشنود، تا از درستی فرضیهاش اطمینان حاصل کند.
صدای بعدی شنیده شد. از شدت هیجان، سای نزدیک بود فراموش کند باید خودش را به بیهوشی بزند. در سکوت اتاق نیلگون، گوشهایش را تیز کرد.
- آمایا باخت و به مجازاتش رسید. وسایل موردنیاز برای آزمایشم را فراهم کن و چاله حفر کن.
ضربان قلب سای تند شد. بعد از شنیدن همان صدا از سینهی میکی، تمام جانی که در بدن داشت را جمع کرد و لگدی به آن قسمت آدمآهنی زد. فلزش به شدت محکم بود؛ فقط یک ترک برداشت! سای یک لگد دیگر به او زد. میکی از داخل شکمش تفنگی برداشت و به سمت او نشانه گرفت.
- اجازهی شلیک دارم سرورم، رن؟
سای نمیدانست چه کار میکند. فقط میدانست نمیخواهد آمایا بمیرد؛ نمیخواهد یک نفر آزادیاش را بگیرد و تا آخر عمر حتی نتواند وسایل شخصی خود را به دلخواه انتخاب کند و... . صدای ضعیف رن بین صدای وحشتآلود نفسنفسزدنهایش به گوش رسید:
- سای را نزد من بیاور تا حرفش را بشنوم.
میکی دستان سای را محکم با دستان آهنینش گرفت.
- باید برویم.
مقاومت نکرد و به راه افتاد. داخل باغ صدای التماس آمایای در حال خفهشدن به همه جا رسیده بود. سای روی زمین زانو زد. میکی همچنان دستان او را محکم گرفته بود؛ رن اشارهای کرد.
- میکی! این دختر را رها کن و برو.
بعد از رفتن میکی، رن روی زمین نشست و صورت او را در دست گرفت.
- چه میخواهی؟
سای سرفه کرد و دست لاغرش را جلوی لبهایش گرفت.
- به میکی دستور بده من و خواهرم را مداوا کند.
رن از روی زمین بلند شد و زیرکانه به آمایا که نیمهجان شده بود نیمنگاهی انداخت.
- میخواهی چه کار کنی سای؟
سای فقط میخواست از خودش و خواهرش دفاع کند، همین. چشمانش مثل یک اژدها بود و صورتش از شدت خشم سرخ شده بود. رن به درخواست او بیتوجهی نکرد و زمزمه کرد:
- میکی... اگر سای و آمایا را مصدوم دیدی، آنها را نجات بده.
سای به سمت استخر دوید و دستش را به سمت آمایا دراز کرد. رن دنبال او دوید.
- داری چه کار میکنی سای؟!
دست سای به آمایا نمیرسید. داخل مایع شیرجه زد؛ خود را شناور کرد و با تمام توان دست و پا زد.
- داخل این مایع لعنتی هم میشود شنا کرد، اما به قدرت و انگیزهی بیشتری نیاز است.
سای بالاخره به آمایا رسید. دستش را زیر بغل خواهر حلقه کرد و بالا کشید. حالا شنا کردن نیرویی صد برابر میخواست؛ آیا او این نیرو را داشت؟ رن به اتاقش دوید. پس از اندکی کار با رایانهاش، پل به حالت قبل بازگشت. سای هراسان دستش را از میلههای پل گرفت؛ این بار داغ نبودند. با قدرت یک فریاد، جسم خودش را بالا کشید و آمایا را روی پل چوبی گذاشت. از شدت خستگی روی پل افتاد؛ گویا وضعیتش حتی وخیمتر از خواهری بود که با شینیگامیها فاصلهی چندانی نداشت. تمام عضلاتش درد میکردند و هر چه نفس میکشید، باز هم احساس خفگی میکرد. از داخل سرش صدای نبضی به شدت ضربان قلبش حس میکرد.
رن نفس عمیقی کشید و به همراه میکی به سمت پل رفت تا آنها را مداوا کند. نیلوفرهای حک شده روی پل چوبی غمی عجیب به او القا میکردند. معنی اسم رِن، نیلوفر آبی است. وقتی نیلوفرهای آبی روی پل را با دستان خود حکاکی میکرد، تنهاییاش را به شکل یک نماد درمیآورد. او تمام ثروتش، هوشش، تواناییاش در مراقبت از بقیه، آشپزیاش و... را در اختیار دیگران قرار داده بود، به امید اینکه با او دوست شوند، اما همه به فرار فکر میکردند.
پای آمایا روی یکی از نیلوفرها بود؛ گِلهای کفشش نقش یک نیلوفر آبی روی پل را پررنگ کرده بودند.
در همین حال که رن غرق در احساسات خاکستری مایل به آبیاش شده بود، سای دوباره با چشمان بسته برای خروج نقشه میکشید. اینبار خودش را به بیهوشی نزده بود؛ واقعا رمق چندانی در تن خود نداشت. دلش میخواست سرش را روی پل بگذارد و مانند وقتهایی که آمایا لوس میشود هقهق گریه کند، ولی افسوس که او بعد از رفتن مادرش، به سرنوشت قول قوی بودن در هر شرایطی داده بود. بازوهای لاغر، اما پرتوانش را منقبض کرد. چهرهی آمایا مانند یک انسان در حال مرگ بود؛ این موضوع خواهر بزرگ را میترساند، ترسی نهفته میان شیارهای مغزش.
تابهحال خود را اینقدر مصمم ندیده بود. به محض نزدیکشدن رن، از جا پرید و گردن او را محکم در بازویش گرفت. میکی از داخل شکمش اسلحهای بیرون آورد و خواست به او شلیک کند، اما رن اجازه نداد.
- آمایا را... نجات... بده میکی!
سای فریاد کشید:
- اسلحه را به من بده، وگرنه آنقدر گلوی این زن را میفشارم تا بمیرد!
رن زمزمهکنان به میکی دستور داد اسلحه را به سای بدهد. میکی اسلحه را به سمت سای پرتاب کرد و مشغول امدادرسانی به آمایا شد. سای شرمسار بود که رن با او مانند یک دشمن رفتار نمیکند؛ با اینکه از قبل میدانست رن هرگز نجات آمایا را بهخاطر نجات خودش رها نخواهد کرد. چنین شخص فداکاری چرا باید یک مجرم شود؟!
گلوی رن را رها کرد و اسلحه را به سمت او گرفت. با صدایی بلند، شبیه جیغ فریاد میکشید. فریادهایش قاطعانه بودند، اما ضعفش را آشکار میکردند.
- درهای لعنتی را باز کن! اگر این کار را نکنی، تو را میکشم و تکهتکه میکنم!
رن لبخند زد و با آرامش به سمت اتاقش حرکت کرد، سای هم به دنبال او.
- برایت مرگ و زندگی مهم نیست؟
صدای قهقههی رن بالا رفت.
- من در هر لحظهی زندگیام، شرایطی صد برابر بدتر از لحظهی مرگ را تجربه میکنم. چرا فکر میکنی مردن میتواند ناراحتم کند؟
سای کلافه بود، اما رمق بحث کردن با آن زن عجیب و غریب را نداشت. داخل اتاق دلگیر، رن آرام پشت میز نشست و مشغول ور رفتن با کامپیوترش شد. سای همچنان تفنگ را روی سر او گذاشته بود؛ دستش از شدت خستگی میلرزید. ناگهان احساس کرد از پشت سرش، چیزی به سرعت نزدیک میشود. اسلحه را به سمت عقب برگرداند. کیومی بود؛ با یک سنگ بزرگ در دستهای لرزانش. رن شوکه شد و جیغ زد:
- کیومی! این کار را نکن!
کیومی متوقف شد. سای کیومی را محکم به زمین کوباند. صدای نالهی مظلومانهای در فضای ساکت اتاق رن پیچید.
رن نگران به سوی کیومی دوید و سر او را روی پایش گذاشت. سای شادی فاتحانهای در چهره نمایش میداد.
- جان این دختر از جان خودت برایت مهمتر است؟ اکنون او گروگان من است.
با تفنگش قلب کیومی را نشانه گرفت. رن بعد اطمینان از آسیب ندیدن کیومی، از جا بلند شد و دوباره روی صندلی، مقابل رایانهاش نشست. چند ثانیه بعد درهای باغ باز شدند و دیوارهایی که باغ را به بخشهای ارغوانی، نیلگون، سرخ و مشکی تقسیم کرده بودند، پایین آمدند و به زیر زمین فرورفتند. سای متعجبتر از هر زمانی بود.
- د... داری... چ... چه کار... میکنی؟
رن صندلیاش را چرخاند و پایش را روی سینهی کیومی، که همچنان روی زمین دراز کشیده بود گذاشت.
- کسی که نشانه گرفتهای، خودش مانند تو یک بازیچه است. اکنون تو میتوانی بروی؛ اما این دختر نمیتواند برود.
درهای بزرگ باغ نیلگون باز شدند. سای فکر آن دختر را رها کرد و شگفتزده از اتاق رن بیرون دوید. با یک قطره اشک شوق به بیرون از خانه نگاه کرد؛ همان کوچههای پر از خاک و بوی فقر... چگونه چنین منظرهای اینقدر در نظرش خوشایند بود؟ گویا از داخل باغ، تابلویی پر از نقش و نگار را مینگریست، نه کوچه! یک زن و دختر نوجوان با کیمونوی قرمز، دو زن با کیمونوی سفید و صورتی و جسم بیجان در حال احیای آمایا، کسانی بودند که در باغ نیلگون حضور داشتند، تا آزاد شوند.
***
ایزانامی با دیدن دختر سرمهایپوش، که نیمهجان روی پل افتاده بود سرگیجه گرفت. ساکورا بازوی مادر را گرفت.
- اینجا کجاست مامان؟ ما آزاد شدیم؟!
تلفن همراهش را روشن کرد؛ بر خلاف قبل میتوانست تماس بگیرد. با دستان لرزان شمارهی آمبولانس را گرفت.
- ا... ال... الو.... یک مصدوم اینجاست! یک نفر دارد او را نجات میدهد... البته یک آدم که نه! ما کجاییم؟ ما داخل یک خانهباغ هستیم... .
سیاهی بیشتر از قبل جلوی چشمان ایزانامی را گرفت. گوشی از دستش رها شد و روی زمین افتاد. ساکورا آن را برداشت و قطع کرد.
- اول به بابا زنگ میزنیم، مامان.
ایزانامی شانههای ساکورا را در دست گرفت.
- باید تا در باز است فرار کنیم!
جلوتر از همه، سای به سمت درب خروجی دوید. قبل از خروج نگاهی به عقب انداخت.
- زنده بمان آمایا! میبینمت!
به محض اینکه پایش را بیرون گذاشت، میکی با نوک انگشتش به او شلیک کرد. سای پهلو و شکم خونینش را در دست گرفت و روی زمین افتاد. تمام افراد داخل باغ جیغ زدند. رن با چهرهای مملو از شیطنت، از اتاقش بیرون آمد.
- خیال کردید میکی یک عروسک ساده است؟ تمام قسمتهای بدن او قابلیت تیراندازی دارند.
رن به خوبی میتوانست خود را کاملا بیگناه و خیرخواه، یا کاملا گناهکار و حیلهگر جلوه دهد. وانمود کرده بود قصد ندارد به هیچکس آسیب بزند، تا سای را بفریبد؛ حتی داخل شکم میکی هم یک اسلحه قرار داده بود تا ذهنها را از اسلحهی واقعی میکی منحرف کند.
سولینا با عجله به سمت پل دوید تا با میکی مبارزه کند؛ هارومی نیز به سمت درب خروجی رفت تا به سای کمک کند. سای گوشهی دیوار باغ تکیه داده بود. چشمان مرموزش نیمهباز بودند و دیگر حالت قبل را نداشتند.
- من خوبم... به آمایا کمک کنید. اگر میکی نابود شود او هم میمیرد. راستی... نقطه ضعف میکی در سینهاش است.
هارومی با نگاه دلسوزانه، سرش را تکان داد و به سوی پل رفت. ایزانامی دستش را به یکی از درختان گرفته بود، زیرا تحمل دیدن این صحنهها را نداشت اما تلاش میکرد خود را ایستاده و محکم نگه دارد، زیرا نمیخواست ساکورا در این قتلگاه احساس تنهایی کند.
سولینا به سختی با میکی مبارزه میکرد و با تمام سرعت، از هدفگیری آن آدمآهنی کوچک فرار میکرد. در جستجوی موقعیتی بود که او را از پا دربیاورد، اما همزمان نگران دختری بود که روی پل افتاده بود. هارومی آمایا را از روی پل به عقب برد، نزدیک سای.
- اینطور میتوانم به هر دوی شما رسیدگی کنم.
هارومی نگران سولینا بود. گردنش را به عقب چرخاند و گفت:
- سولینا! نقطه ضعف این ربات سینهاش است.
سولینا با تمام سرعت حمله میکرد، جاخالی میداد و جهت مبارزه را عوض میکرد. فایدهای نداشت؛ برای زدن یک ضربهی کاری باید به میکی نزدیکتر میشد و اگر این کار را میکرد، نمیتوانست سالم از این ماموریت بیرون بیاید. تصویر همسرش، پدر و مادرش، خواهرش و دوستانش جلوی چشمانش بود.
- ببخشید بچهها!
سولینا با تمام توان به جلو حمله کرد و به سینهی میکی مشت زد. خون دستش جوری از داخل سینهی میکی بیرون پاشید، که همه فکر کردند خون سینهی آدمآهنی است! سیمها، مدارها و محتویات داخل را بیرون کشید و شانه و گردن زخمیاش را با دست زخمیترش گرفت؛ سپس کنار میکی روی پل افتاد. هارومی هراسان مشغول رسیدگی به زخمهای سای و ریههای آسیبدیدهی آمایا بود، که دستی به شانهاش خورد. زنی با صورت پانسمانشده... رن سراغش آمده بود!
- حواسم به ایندو هست. سراغ همکارت برو.
هارومی نمیدانست باید چه تصمیمی بگیرد. نجات همکار و سپردن قربانی به فردی غیرقابل اعتماد، یا نجات دو نفر و رها کردن همکار؟
- چرا خودت نمیروی سولینا را نجات دهی؟
- ایندو دوستان من هستند، اما سولینا دوست من نیست.
هارومی اخم کرد. ناگهان دستی پارچهی کیمونوی او را گرفت؛ سای بود.
- ما خوبیم... سراغ آن زن برو.
هارومی تردید داشت. وضعیت دو خواهر را چک کرد؛ تقریباً حالشان خوب بود. تفنگی که سای از میکی غنیمت گرفته بود را برداشت و از جای خود بلند شد؛ همزمان با دور شدن، رن را نشانه گرفته بود. درختان را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت و عقبعقب به روی پل رفت.
- سولینا! صدای من را میشنوی؟
سولینا دندانهای خونینش را نشان داد و با تکان دادن لبهایش گفت: "بله".
در همان حال که هارومی تمام توانش را روی جلوگیری از خونریزی بیشتر زخمهای سولینا گذاشته بود، متوجه شد پل آرامآرام پایین میرود.
- چرا پل اینطور شد؟!
هارومی اسلحه را رها کرد و جسم سولینا را در بین بازوهای خود گرفت.
- باید از روی پل پایین برویم.
ناگهان جسمی سخت به پایش برخورد کرد، آنقدر با شتاب که صدای شکستن استخوان خود را شنید! سولینا را بیاختیار رها کرد و روی پل نشست. صدای فریادش بین تمام درختان باغ پیچید. ساکورا دوان دوان به روی پل رفت. ایزانامی جیغ کشید.
- ساکورا نرو! خطرناک است!
ساکورا بیتوجه و گریان به سمت رن میدوید. ایزانامی دیگر توان ایستادن نداشت؛ روی زمین نشست و به درختی تکیه داد. چشمانش همهجا را تار میدیدند و گوشهایش صداها را درست نمیشنیدند. ساکورا رن را در آغوش گرفت و التماس کرد:
- خواهش میکنم تمامش کن! مامان... خواهش میکنم! مگر من را دوست نداری؟ من از ابتدا میدانستم حواست به من هست؛ همیشه کمین میکردی تا من را تماشا کنی. حتی میدانستی آن روز پس از دیدن دختری که خانوادهاش برایش عروسک خریده بودند، چه احساسی داشتم... تو ظاهر میکی را شبیه همان عروسک طراحی کردی، درست همقد من در آن زمان، تا مثل خواهر من بشود. مامان... میدانم همهی اینها را از قبل برنامهریزی کردهای؛ تمنا میکنم برنامهات را تغییر بده! من دوست ندارم آدمها بهخاطر من آسیب ببینند!
رن دستان او را مانند یک مادر مهربان گرفت و روی زمین زانو زد.
- نترس... من دوستت دارم ساکورا.
اشکهای ساکورا را با بانداژ دستش پاک کرد و از داخل آستینش، با همان دست سالم پر از انگشتر، یک دستمال و شیشهای مشابه عطر بیرون آورد و دستمال را به محتویات شیشه آغشته کرد. ساکورا دستان او را گرفت.
- میخواهی چه کار کنی مامان؟
رن کلاه صورتی بزرگش را روی سرش جابهجا کرد و لبخندی سرشار از ترحم زد.
- من دوستت دارم ساکورا، اما مادرت نیستم.
دستمال را روی بینی ساکورا فشرد. سای جیغ گوشخراشی کشید و به بغضش اجازهی ترکیدن داد.
- او... خیلی... بچه است! این کار... را... نکن!
رن از جای خود بلند شد و یقهی لباس ساکورا را گرفت؛ مانند یک جسد او را دنبال خود میکشید و سای عاجزانه گریه میکرد.
- به او... صدمه... نزن!
رن از کنار ایزانامی گذشت و گلسر ساکورا را به سمتش پرتاب کرد.
- اگر میخواهی دخترت را نجات بدهی، خودت را جمع و جور کن و به اوسامو زنگ بزن.
پل پایین و پایینتر میرفت؛ اندکی از مایع به سطح چوبها رسیده بود. سولینا و هارومی فریادی پر از درد کشیدند؛ احساس شرمندگی میکردند که طعم تلخ شکست را میچشیدند. آنها در تمام مراحل زندگی موفقیت چشمگیری تجربه کرده بودند؛ اما این ماموریت متفاوت بود. به دلیل نبوغ رن در زمینهی کامپیوتر، هوش مصنوعی و اختراع وسایل جدید، آنها نمیتوانستند از ابزار خود برای جمعآوری اطلاعات استفاده کنند. هر طور حساب میکردند، با وجود اینکه رن میدانست آنها پلیس هستند، از نظر خودشان کاری فراتر از یک قربانی نکردند.
این سخن کمالطلبی آنان بود. سولینا موفق شد میکی را از پا دربیاورد؛ البته نتوانست پیشبینی کند میکی با فناوری پیچیدهاش، چه بلایی سر پای هارومی خواهد آورد. به هر حال، میکی دیگر خاموش شده بود. هارومی احساس کمرنگ بودن میکرد، در حالی که اگر او نبود، سای و آمایا و سولینا مرده بودند.
رن ساکورا را به باغ سرخ برد و روی پل گذاشت. ساکورا به خواب عمیقی فرو رفته بود، بر خلاف همیشه که از بیخوابی و نگرانیهایش با رن درد و دل میکرد.
- ببخشید ساکورا... قول میدهم همه چیز درست میشود.
ساکورا صدای او را نمیشنید؛ شاید اگر به هوش میآمد از دست رن بیشتر از هر کسی عصبانی میشد، و حق هم داشت.
رن باغ سرخ را ترک کرد. نبودن دیوارها باعث میشد راحتتر و سریعتر به باغ نیلگون برود. ایزانامی همچنان با بدن رنجورش به درخت تکیه داده بود. اشکهای سای خشک شده بودند؛ او مانند خواهرش و ساکورا دیگر بیدار نبود. رن در سکوتی سرشار از صدای درد کشیدن سولینا و هارومی و نالههای آرام ایزانامی غرق شده بود. تنها مهرهای که نیاز داشت، ایزانامی بود؛ همین زنی که مانند انسانهای قربانیشده به درخت تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود، بدون اینکه حتی یک زخم داشته باشد. رن روی زمین نشست، روبهروی ایزانامی.
- قرصهایت را نخوردهای؟
ایزانامی با چشمان نیمهباز و گردنی که تکان میداد رن را نگاه کرد. از او میترسید.
- قرصهایم را گم کردهام. چه بلایی سر دخترم آوردی؟!
- حال ساکورا خوب است. راستی، قرصهایت گم نشدهاند.
رن از داخل آستین براق کیمونوی آبی روشنش قوطی قرصهای ایزانامی را بیرون آورد.
- وقتی این قرصها را میخوردی حالت بهتر بود؟
ایزانامی قوطی را از دست رن گرفت.
- چرا قرصهایم را برداشتی؟! نمیدانی بدون خوردن این قرصها تا چه اندازه حالم بد میشود؟!
رن خندید و ریشهی موهای ایزانامی را در دست سالمش گرفت. صورت ترسناکش را به صورت هراسان او نزدیک کرد.
- میدانستی داخل این قوطی هیچ قرصی نیست؟
ایزانامی قوطی را رها کرد.
- ی... ی... یعنی...؟
قوطی پر از قرصهایی بود که رن ساخته بود. آن قرصها هیچ خاصیتی نداشتند، مثل یک آبنبات بدون طعم. رن ایزانامی را با واقعیت روبهرو کرد:
- این قرصها هیچ تاثیری ندارند. در واقع تو بیمار نیستی؛ تو فقط فکر میکنی بیماری. بعد از خودکشیات کاملاً بهبود یافتی، ولی این واقعیت را دوست نداشتی. پدر و مادرت به خاطر وضعیت جسمیات نگرانت نبودند؛ به خاطر همین افکارت نگران بودند و دلسوزی میکردند.
دستان ایزانامی میلرزیدند و رنگی به رخ نداشت.
- نه... نه! من بیمارم و قرار است بمیرم، برای همین دخترم را رها کردم.
رن نیشخند زد و تلفن همراه ایزانامی را برداشت.
- رویاپردازی بس است. خودت به اوسامو زنگ میزنی، یا خودم زنگ بزنم؟