چشمان ایزانامی از حالت خمار، به چشمانی تیز و کنجکاو تغییر کردند.
- تو... همان دختری هستی که اوسامو دوست داشت؟ چرا با ما این کار را کردی؟! برای انتقام؟
رن پانسمان صورتش را باز کرد؛ چهرهای که شدید سوخته بود و گوشتهای اضافه نزدیک بود چشمان ایزانامی را به حالت بیمارگونهی قبلی برگردانند. رن با لبهایی که از شدت سوختگی بدون حالت شده بودند، لبخند زد.
- این باطن من است ایزانامی! همینقدر ترسناک، همینقدر منفور، همینقدر دردناک.
***
همه چیز از آنموقع شروع شد که رن با کیمونویی مشکی بالای مزار غریبانهی تنها دوستش ایستاد. آن خانه به قدری وحشتناک سوخته و ویران شده بود که هیچ جنازهای در آن پیدا نمیشد. به هر حال، جنازهی آنها اول یا آخر قرار بود سوزانده شود؛ پس خرابهها تبدیل به یک مزار خانوادگی شدند. غم عجیبی که در دل رن موج میزد، از همان موقع شروع به خروشیدن کرد. رن همیشه تنها بود و هیچچیز نمیگفت؛ بیشتر در رویاها و افکار هوشمندانهی خود سیر میکرد و اینگونه خود را سرگرم میکرد، ولی بعد از اینکه با آن دختر دوست شد و او را از دست داد، هیچ چیز مانند سابق نشد. رنی که با کیمونوی مشکی و چتری قرمز نزدیک خرابهها ایستاده بود، حالا یک جای خالی، یک داغ، یک تلخی از دست دادن در قلبش چالهای حفر کرده بود. نور نارنجی خورشید از پشت سر به چتر قرمزش میتابید و انعکاس سرخی روی پوست او میانداخت. رن آن لحظه تصمیم گرفت مادهای بسازد که پس از آغشته شدنش به پوست، سبب شود دیگر بدن در مواجهه با آتش و حرارت زیاد، صدمه نبیند.
***
ایزانامی گوشی را برداشت و با دستانی که دیگر نمیلرزیدند، شمارهی اوسامو را گرفت.
- الو... آقای آیکاوا... لطفا به آدرسی که میگویم بیایید.
تغییر صدای نفسها و لرزش تارهای داخل گلوی اوسامو حتی از پشت تلفن ملموس بود.
- حال شما خوب است؟
رن گوشی را از ایزانامی گرفت و نزدیک گوش خود گذاشت.
- جناب آقای اوسامو آیکاوا... زمانی برای احوالپرسی نداری! همکارانت تا دقایقی دیگر غرق میشوند و جان دخترت در خطر است. یا به همین خانهباغ کذایی میآیی، یا سرنوشتی پر از تنهایی کثیف که برای خودت انتخاب کردی را تا آخر عمر تحمل میکنی، به علاوهی کوهی از عذاب وجدان.
قبل از اینکه اوسامو حرفی بزند، رن گوشی را قطع کرده بود. مشتش را به دیوار کوبید و فریادی کشید. میدانست برای ابراز ترس و نگرانیهایش فرصتی نیست؛ فوراً به کارآگاه زنگ زد.
- الو؟ به من زنگ زدند... گفتند به خانهباغ بروم. نیروها را بفرستید، اما من باید تنها به داخل بروم.
فرصت پوشیدن یونیفرم نبود؛ فقط شلوار پارچهای راحتیاش را با یک شلوار جین عوض کرد و به راه افتاد. به یاد اولین دیدارش با رن افتاد و این فکری بود که میخواست از سرش بیرون کند، اما گذشته مانند زلزلههای ژاپن بود. هرچهقدر هم روی زمین ساختمانهای عظیم و محکم بنا کنی، باز هم لرزشی که در زمین حبس شده همه چیز را میلرزاند.
***
هجده سال پیش
اوسامو آیکاوا روبهروی مافوق ایستاد و ادای احترام کرد.
- امری دارید قربان؟
مأمور پلیس عینکش را بالای موهای صاف و خرماییاش برد و برگههای داخل دستش را بررسی کرد. یکی از برگهها را بیرون آورد و به اوسامو داد.
- یک آدرس میدهم؛ برو و از خانه بازدید کن. حواست را خوب جمع کن! اگر چیز مشکوکی دیدی، با هیچکس درگیر نشو و وانمود کن چیزی ندیدی. وقتی برگشتی گزارش بده تا با نیروهای بیشتری عملیات را شروع کنیم.
اوسامو اطاعت کرد. باید به یک خانهباغ میرفت، که به گزارش عابران چندین بار در آن صدای انفجار شنیده شده بود. شانههایش را به سمت عقب برد و با اعتماد به نفس روی زمین گام برداشت. نزدیک رفتن، مافوق دوباره او را صدا کرد.
- آیکاوا... حواست باشد که محترمانه برخورد کنی. صاحبان خانهباغ، یک پیرمرد و پیرزن هستند که دختر جوانی دارند. شنیدهام بر خلاف بقیهی افراد آن محله، این خانواده شکل سنتی زندگی خود را هنوز حفظ کردهاند و از محبوبیت بالایی برخوردارند.
اوسامو سرش را تکان داد و رفت. هیجان عجیبی در دلش ساز مینواخت؛ حس خوبی به این مأموریت داشت. آنقدر داخل ماشین دربارهی خانهباغ و انفجار رویاپردازی کرد که نفهمید مسیر چگونه گذشت. از ماشین پیاده شد؛ برف قهوهایرنگ مانند یک سگ پایش را گاز گرفت.
- اوه... شلوارم کثیف شد!
خاک کوچه گل شده بود و گل، با برف مخلوط شده بود. اوسامو با قدمگذاشتن روی برفها، مقابل درب بزرگ خانهباغ ایستاد و دکمهی زنگ را فشرد. پیرمردی قدبلند و مهربان در را باز کرد.
- سلام جوان.
برگه را از جیبش بیرون آورد و مقابل چشمان چروکیدهی پیرمرد گرفت.
- سلام. من باید اینخانه را بازرسی کنم.
تغییری در صورت آغشته به لبخند پیرمرد دیده نشد. با رویی گشاده کنار رفت و دستش را به حالت خوشامدگویی جلوی اوسامو گرفت.
- بفرمایید داخل.
اوسامو تعظیم کرد و خجالتزده وارد باغ شد. همهجا پر از گل و درخت برفپوش بود؛ حتی یک فضای خالی برای آتش گرفتن، یا فضایی که آتش گرفته باشد دیده نمیشد. اگر انفجاری در باغ اتفاق نیفتاده بود، به این معنی بود که او باید به دنبال یک اسلحه میگشت؟ چرا یک مجرم باید اجازه دهد صدای اسلحهاش تا خانهی همسایهها بالا برود؟! صداخفهکن تفنگ، فرضیهاش را فرومیریخت.
از روی پل عبور کرد و به سمت خانه رفت.
- اجازه دارم از داخل خانه بازدید کنم؟
پیرمرد دستپاچه شد.
- بله... به شرطی که بگویید دنبال چه چیزی میگردید!
اوسامو نمیدانست گفتن دلیلش درست است یا نه؛ اگر پیرمرد واقعا ریگی به کفشش بود میتوانست بعد از فهمیدن دلیل او را بکشد. اما نه! به حال اوسامو فرقی نداشت. او دیگر وارد این خانهباغ شده بود؛ اگر پیرمرد ریگی به کفشش بود، میتوانست بدون پرسیدن این سوال نیز او را بکشد.
- به ما گزارش شده از خانهی شما صداهایی شبیه انفجار یا تیراندازی شنیده میشود.
پیرمرد قهقههای سر داد؛ صدایش با صدای پرندگانی که آواز میخواندند و بادی که برگها را تکان میداد مخلوط شد.
- پس شما دنبال اتاق دخترم، رن هستید!
دست اوسامو را گرفت و به سمت اتاقی مشابه انباری رفت. نمای بیرونی آن اتاق خاکستری مانند خانههای متروکهای بود که جنایتکاران برمیگزینند؛ احساس خوبی به اوسامو منتقل نمیکرد. در اتاق ناگهان باز شد و دختری قدبلند، با کیمونوی مشکی بیرون آمد. اوسامو تعظیم کرد.
- مشتاق دیدار!
دختر به آرامی سلام کرد و به او خوشآمد گفت. چهرهی زیبای او در مقایسه با چهرهی چروکیدهی پدر و مادرش، مانند جواهری بود که در یک انگشتر میدرخشید. اوسامو تابهحال دختری به زیبایی رن ندیده بود.
پیرمرد با انگشتش به رن اشاره کرد.
- دلیل صدای انفجار ایشان هستند! میتوانید سوالهایتان را از خودش بپرسید.
این جمله را با لحنی گفت که انگار خودش هم از صداها کلافه شده بود.
دست کشیده و استخوانی آن دختر که رن نام داشت، پلیس جوان را به داخل اتاق هدایت کرد. با لبهایی که بدون هیچ آرایشی سرخ و باطراوت بودند، شروع به سخن گفتن کرد.
- به آزمایشگاهم خوش آمدید؛ من یک مخترع هستم.
اوسامو نمیتوانست کنجکاوی خود را کنترل کند؛ هیجانزده وارد اتاق شد.
- چه چیزهایی اختراع میکنید؟
رن سر یک آدمآهنی را در دستان او گذاشت.
- برای کودکانی که مثل خودم خواهر و برادر ندارند، یک آدمآهنی میسازم که مثل انسانها رفتار کند.
سَری که در دست اوسامو بود، به شدت چهرهی مخوفی داشت.
- مطمئنید بچهها از این ربات نمیترسند؟!
رن به او چشمغره رفت. مژههای کمپشت، اما خیلی بلندش اجازه نمیدادند نگاهش خشم را به خوبی انتقال دهد، چرا که تمام توجه انسان را به خود جلب میکردند. اوسامو نمیتوانست دست از تماشای ترکیب اجزای چهرهی استخوانی رن بردارد. درست مثل بازیگران، صورتی داشت با نقش و نگاری ساده، که در نهایت چهرهای بهیادماندنی در مغز دیگران حکاکی میکرد؛ گویی صد سال است او را میشناسند.
رن نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت.
- طراحی چهره برای من کار سختی است. البته ناگفته نماند؛ این آدمآهنی را خیلی وقت است نیمهکاره رها کردهام. شاید بعدها چیزی باعث شود انگیزه بگیرم و کار را تمام کنم.
اوسامو ابروهایش را بالا انداخت.
- واقعا حیف است که اینگونه نتیجهی زحمات خود را رها کنید!
این جمله را با لحنی دوستانه گفت، نه مثل غریبهای که برای اولین بار پایش را در این خانه میگذارد. رن عرق پیشانیاش را پاک کرد. ریشهی موهای جلوی سرش، که به سمت عقب جمع شده بودند، بالای پیشانیاش را خیلی زیبا آراسته بودند. مدل سادهی شینیون موهایش نشان میداد او برخلاف همسنهایش به خودنمایی و آرایش علاقهای ندارد؛ اعتماد به نفس رن بیشتر از هر چیزی او را آراسته بود.
- شاید بعداً به ساختن این آدمآهنی کوچک ادامه دهم. فعلاً مشغول کار مهمتری هستم.
گوش اوسامو تیز شد. از لحن آرام رن صدای گفتن یک راز میآمد:
- من مشغول ساخت مادهای هستم که بتواند جلوی آتشگرفتن انسانها را بگیرد.
از آن اتاقک یا همان آزمایشگاه بیرون آمده بودند؛ اما اوسامو همچنان چشم به تاریکی اتاق دوخته بود. در اعماق چاه مردمک چشمانش، درخششی از سوالهایی که در ذهنش جرقه زده بودند به چشم رن برخورد میکرد. دانهدانه برفهایی که تا رسیدن به موهای آنها میرقصیدند، درختان برفپوش باغ را کمی عاشقتر جلوه میدادند. زیبایی دانشمند و بدن ورزیدهی پلیس جوان، آدم را یاد سریالهای عاشقانه میانداخت.
- میتوانید به من بگویید چگونه میخواهید جلوی سوختن انسان را بگیرید؟
رن پوست شفاف دست خود را لمس کرد و مسیر رگهای آبی، که زیر پوستش نمایان بودند را با انگشت دنبال کرد.
- چه چیزی باعث میشود انسان بسوزد؟ آیا انسان میسوزد چون در مجاورت آتش است، یا میسوزد چون خودش نقش چیزی که دارد میسوزد را ایفا میکند؟
اوسامو انگشت اشارهاش را نزدیک دهانش برد.
- گزینهی دوم جواب منطقیتری است.
رن دندانهای صدفیاش را با لبهایی به سرخی صورت اوسامو به نمایش گذاشت.
- من فکر میکنم هر دو جواب هستند. برای اینکه کاری کنم انسان نسوزد، باید مادهای بسازم که در مجاورت گرما، بدن و فضا را با یک واکنش خنک کند.
اوسامو شگفتزده بود.
- من چندان به شیمی علاقهمند نیستم، اما دانش شما مرا به وجد میآورد. عجیب است که دانشمندی مثل شما هنوز مشهور نشده است!
بخار سفید نفس رن در هوای سرد لغزید و محو شد.
- من از یازده سالگی دیگر به مدرسه نرفتم. گمان میکنم اینکه هیچوقت پایم را در دانشگاه نگذاشتم باعث میشود کسی احساس نکند من باسواد هستم.
پلیس جوان دقیقهبهدقیقه متحیرتر میشد.
- چرا؟
- من نمیتوانستم قبول کنم بین آنهمه بچه، هیچ دوستی ندارم. تصمیم گرفتم دیگر به مدرسه نروم و در خانهی خودمان تلاش کنم؛ جایی که پدر و مادرم دوستم دارند.
اوسامو آهی کشید و لبخند زد. او نمیتوانست رن را درک کند، زیرا همیشه در مرکز توجه انسانهای اطرافش بود، در حالی که بیشتر اوقات از آنها خسته بود و دوست داشت تنها باشد. میدانست عادی نیست؛ درست مانند رن.
- من مشوّق شما هستم، بانوی جوان. هرگاه کسی مزاحم تحقیقات شما شد، با خودم تماس بگیرید.
شمارهاش را با انگشت، روی برفهای پاک و صاف یکی از باغچهها نوشت و با تعظیم از پیرمرد تشکر کرد.
- شما خانوادهی خوشبختی هستید؛ به حالتان غبطه میخورم.
پیرمرد تعظیم کرد.
- ممنون. اگر دوست داشتی، باز هم به ما سر بزن.
اوسامو با لحنی پر از شوق گفت:" بله" و خداحافظی کرد. در راه برگشت، لبخند عجیبی روی لب داشت و قلبش با اشتیاق بیشتری میتپید.
داخل ماشین، دیگر تیرگی آسمان روز زمستانی را احساس نمیکرد. همهجا با نور عشق روشن میشد، وقتی به بذر آیندهاش در آن خانهباغ میاندیشید. اکنون تپش قلبی غیرقابلوصف داشت که با هر ضربانش، یک تکه از پازل چهرهی رن در ذهنش حک میشد.
صدای زنگ تلفن همراهش، او را به دنیای واقعی آورد. خیال کرد رن تماس گرفته؛ صدایش را صاف کرد و گوشی را جواب داد. به جای نوایی آرام و دخترانه، صدای بم و عصبی مادر خود را شنید.
- اوسامو کجایی؟!
- کجا میتوانم باشم به جز سر کار؟!
- امشب بیخیال اضافهکاری و سخت کار کردن شو؛ مهمانهای مهمی داریم.
قبل از خروج حتی یک کلمه از دهان او، مادرش تماس را قطع کرده بود. نفسش را با صدای "پوف" بیرون داد.
گزارشی که قرار بود بدهد را در ذهنش آماده کرد. اختراع اصلی آن دختر بسیار خطرناک بود؛ باید آن را مانند یک راز پنهان میکرد تا کسی سد راه رن نشود.
***
حوصلهی پلههای آپارتمان را نداشت، با اینکه طبقهی اول زندگی میکردند. زانوهایش را خم کرد و به سمت بالا پرید. میلههای پنجرهی بزرگ را گرفت و خودش را بالا کشید.
- نکند اشتباه آمدهام! این پنجرهی واحد ما نیست؟!
شیشه تمیز شده بود و اثری از رنگ خاکستری پردهها پشت آن دیده نمیشد؛ پردهها سفید، به رنگ برف بودند. سردی میله دستش را میآزرد، ولی نمیتوانست شیشهی پنجره را بکوبد. سایهی یک زن از داخل خانه نزدیک و نزدیکتر میشد. اوسامو اطراف را نگاه کرد.
- خیلی خسته شدم... حتما اشتباه آمدهام. اگر پایین نپرم خیلی بد میشود!
پنجره باز شد و دختری با پایین پریدن اوسامو جیغ کشید. همهی آدمهای داخل خانه به طرف پنجره دویدند. اوسامو از روی زمین بلند شد و دستهای قرمز و سردش را به شلوارش مالید تا خشک شوند. مادرش در کنار آن دختر، کنار پنجره ایستاده بود و با عصبانیت نگاهش میکرد.
- مامان... اینطور نگاهم نکن. برایت توضیح میدهم!
تغییر ناگهانی چهره و لحن مادرش عجیب بود.
- پسر عزیزم، چیزی نشد؟
- من خوبم مامان.
مادر با چهرهای خندان، توجه دختر را جلب کرد.
- پسرم پلیس است. درست مثل بچگیهایش، نمیتواند یک جا بنشیند یا کارهای روزمره را مانند انسانهای عادی انجام دهد.
دختر با صدایی بلند به اوسامو سلام کرد.
پس مهمانهای مهمی که مادر میگفت، اینها بودند!
- سلام!
با خجالت سرش را خاراند و از پلهها بالا رفت.
دختر خندههای ریزش را زیر پف آستین شومیزش پنهان کرد. یک لباس آستینپفی سفید، با دامنی سرمهای پوشیده بود. ظاهر خود را به مانند دخترهای آمریکایی آراسته بود؛ مثلا تلاش کرده بود با کمک لوازم آرایش چشمهای خود را درشت کند. سرخی بیش از حد لبهایش، در تاریکی بیشترین چیزی بود که از صورت گردَش نمایان بود. مادر با لبخندی شیطنتآمیز به سمت اوسامو آمد.
- بگذار مهمانها را معرفی کنم... این دختر زیبا ایزانامی آیکاوا، نوهی عموی پدر تو است که به تازگی، به همراه خانوادهاش به این شهر مهاجرت کرده است. او را یادت میآید؟ همبازی بچگیات... .
دختری که روبهرویش ایستاده بود، هیچ شباهتی به ایزانامی قدکوتاه و تپل بچگی نداشت.
- اوه! ببخشید که تو را نشناختم... چهقدر تغییر کردهای!
ایزانامی خیلی ملیح، لبهای سرخش را به طرفین برد.
- اما تو اصلا تغییر نکردی! همان کودک بیشفعال...
صدای قهقهههای خجالتزده و مصنوعی اوسامو نگذاشت جملهاش را کامل کند. پلیس جوان به سرزندگی همان پسربچهی کودکیهایش، وارد خانه شد و از مادر یک فنجان قهوه خواست. پیرزن یک لیوان پر از قهوهی سرد را بالا گرفت.
- میدانستم مثل هر روز قهوه میخواهی. برایت درست کردم، اما چهل و پنج دقیقه دیرتر آمدی و قهوهات سرد شد!
شانههایش را بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت. چهل و پنج دقیقه تمیزکردن گِلهای روی شلوارش طول کشیده بود. پایش از سرما میلرزید؛ خیسشدن لباسها در روزهای برفی خودش یک روش برای شکنجه است!
پدر ایزانامی نشسته بود و خندان صحبت میکرد. قبلا شایعاتی دربارهی اعتیاد این مرد به شانسآزمایی شنیده بود. چرا ناگهان یادش افتاده بود یک پسرعمو در این شهر دارد؟! در چشمانش ترس و شکست، خلاف جهت لبهای خندانش موج میزد. آیا او باخته بود؟
بعد از کمی صحبت مختصر دربارهی اوضاع و احوال، مادر و ایزانامی کاسههای رامن را روی میز غذاخوری گذاشتند. اوسامو افراد حاضر در خانه را شمرد و به تعداد، دورتادور میز نشیمن گذاشت تا روی آنها بنشینند. مادر لبخند مرموزی زد.
- ایزانامی عزیزم... میدانستم ماهی دوست داری؛ برای درست کردن این غذا، از سوپ ماهی استفاده کردم.
ایزانامی به زحمت در مقابل بوی ماهیِ شناور میان رشتهها مقاومت کرده بود، تا واکنش غیرمنتظرهای نشان ندهد. او از ماهی متنفر بود؛ نمیدانست آن پیرزن چرا برعکس فکر میکرد! دستش را نزدیک بینی آورد و عطری که به آستینش زده بود را بو کرد، تا برای لحظاتی از بویی که در خانه پیچیده بود رهایی یابد. اوسامو به یاد داشت که ایزانامی هیچوقت ماهی نمیخورد. پرسید:
- حالت خوب است؟
تخم مرغ نصفه، پیازچههای خردشده، گوشت ماهی... تمام چیزهایی که ایزانامی دوست نداشت در میان رشتههای نودل چینی شناور بودند. چگونه باید پشت میز مینشست و غذایی که از بوی آن نفرت داشت را میخورد؟ آستینش را محکمتر جلوی دهانش گرفت، زیرا هر لحظه ممکن بود استفراغ کند. مادر به سمت اوسامو و ایزانامی آمد و وانمود کرد حیرتزده شده است.
- اوه... معذرت میخواهم! تو از ماهی متنفری؟ نگران نباش. اوسامو تو را به رستوران میبرد.
اوسامو پشت سر ایزانامی با شکلکهای کج و کوله قیافهاش، میخواست به مادر بفهماند دوست ندارد با ایزانامی به رستوران برود و پیرزن، مصممتر از همیشه به شیطنتهایش ادامه میداد.
- زود باش. الان ایزانامی بالا میآورد!
از شدت تهوع و خجالت، چشمان ایزانامی پر از اشک شده بودند. شرم شدیدی در چهرهاش نقش بسته بود. اوسامو با دیدن چهرهی سرخش، به سمت راهرو رفت و در را باز کرد.
- عجله کنید.
ایزانامی با باد سردی که از بیرون میآمد، سرفه کرد و دستش را از جلوی دهانش برداشت. رژ لبش آستین لباس سفیدش را قرمز کرده بود و قسمتی از سیاهی آرایش چشمانش، همراه با یک قطره اشک به گونهاش سقوط کرده بود. اوسامو به زحمت جلوی خندهی خود را گرفت. ایزانامی یک پالتوی سبز رنگ پوشید و از خانه بیرون رفت. درنگ کرده بود؛ نمیدانست باید برود یا بماند. به عقب برگشت و خجالتِ داخل چشمانش را با گره زدن به نگاه اوسامو، به نمایش گذاشت.
- اما... اما من دوست ندارم به شما زحمت بدهم!
- مشکلی نیست! من زیاد با دوستانم به رستوران میروم؛ امشب هم میخواهم با یک دوست قدیمی به رستوران بروم.
ایزانامی مقابل باد و دانههای برف، محکم خود را در آغوش گرفته بود و میلرزید. شاید در تخیلاتش، کاپشن اوسامو را روی شانههای خود میدید؛ غافل از اینکه آن پسر حواسپرت اصلا به او نگاه نمیکند.
خیلیوقت بود که اوسامو به رستوران نرفته بود. مأموریت، اضافهکاری، شاید هم علاقهی شدید به دستپخت مادر باعثش شده بود.
تابلوی آبی نورانی و نوشتهی انگلیسی روی آن، برق در چشمان ایزانامی انداخت.
- رسیدیم؟
شانهی اوسامو بالا پرید.
- چیزی گفتید؟
برای ایزانامی سوال بود، اوسامو به چه چیزی فکر میکند که تا این اندازه گیج و سردرگم است؟ دوست داشت در طول مسیر کمی با هم صحبت کنند؛ آیا دوست دوران کودکیاش مشتاق نبود با او سخن بگوید؟!
یک میز بزرگ مقابل یک پیرمردِ در حال آشپزی، و چندین صندلی چوبی کنار هم، تنها اجزای تشکیلدهندهی رستوران بودند! فضای دلگیر و خلوت بودنش اصلا برای ایزانامی خوشایند نبود. مردی تنها روی صندلی گوشه، سمت راست نشسته بود و سرش را مظلومانه روی میز گذاشته بود.
- حال آن مرد خوب است؟!
پیرمرد سرش را با تأسف تکان داد و کف دستش را گوشهی دهانش گرفت. بیصدا سخن گفت، به طوری که ایزانامی و اوسامو باید با لبخوانی حرفش را میفهمیدند.
- نامزد این مرد جوان، یک ماه است که خودکشی کرده. او همیشه عادت داشت دونفره به اینجا بیاید؛ دلم برایش میسوزد.
ایزانامی شوکه شد. مردی که نوشیدنی سرخش را نصفه رها کرده بود و سرش را روی میز گذاشته بود، احساس نحسی و بدشگونی عجیبی القا میکرد. با اینحال، دختر جوان بیتفاوت روی یکی از صندلیها نشست و تقاضای یک لیوان قهوه کرد. اوسامو دستپاچه لیست غذاها را نگاه کرد. تنها غذایی که به نظرش مناسب میآمد، خیلی گران بود. لیست را در دست ایزانامی گذاشت.
- تو برای خودت یک چیز سفارش بده... من سیرم. به مادر نگفتم شام خوردهام.
صورت ایزانامی سرخ شد. از چه چیزی و چه کسی خجالت میکشید؟ از اوسامو؟
- من هم اشتها ندارم... فقط میخواستم کمی با هم صحبت کنیم.
اینبار نوبت صورت اوسامو بود که سرخ بشود.
ضربان قلب ایزانامی تند شده بود. جو به شدت بیشتری سنگین شده بود.
- میخواستم... از... زندگیام برایتان بگویم.
دختر از داخل کیفش یک دستمال بیرون آورد و گوشهای از آرایش غلیظ صورتش را پاک کرد. رنگ سبز مایل به بنفش، از زیر رنگ و روغن بیرون آمد. اوسامو دیگر بیتفاوت و حواسپرت نبود؛ به عنوان یک پلیس، قوم و خویش، دوست بچگی و یک انسان، مایل بود گوش به ایزانامی بسپارد. چرا صورتش کبود بود؟
- نمیدانم میدانید یا نه، اما پدر من یک قمارباز است. عجیب و باورنکردنی بود، اما بارها بازی را برنده شده بود. هیچ کم و کاستی در زندگی نداشتیم. من مانند دخترهای نازپرورده رفتار میکردم، غافل از اینکه حقهها و تقلبهای پدرم در بازیها روزی فاش خواهند شد.
حتی پیرمرد هم به جای درستکردن قهوه، گوش به صحبتهای ایزانامی سپرده بود. اوسامو آهی کشید؛ هیچ جملهای که برای گفتن مناسب باشد پیدا نمیکرد. ایزانامی ادامه داد:
- بازی آخر که در آن همه چیز آشکار شد نیمهتمام ماند؛ آنها هیچ مدرکی علیه ما ندارند. آنها فقط خشونت دارند. یک بار که در آرایشگاهم مشغول کار بودم، به من حمله کردند. نزدیک بود جانم را از دست بدهم!
سرش را پایین انداخت و اشکهایش را پاک کرد. دیگر نمیتوانست اتفاقات ترسناکی که برایش افتاده بود را تعریف کند. اوسامو دستش را آرام و محبتآمیز روی موهای او گذاشت.
- نگران نباش؛ من به تو کمک میکنم. چه کاری از دستم برمیآید؟
- لطفا مرا از لجنزاری که پدرم ساخته نجات بده! او اکنون اینجاست چون میخواهد به شما پناه ببرد... اما چنین چیزی امکان ندارد! همینطور پیش برود، آنها میآیند و مجبورم میکنند خدمتکار یا همسرشان شوم. خواهش میکنم با من ازدواج کن و با شمشیر قانون جلوی آنها را بگیر. برایم مهم نیست چه بلایی سر پدرم میآید.
اوسامو از این رکگویی شوکه شد. چرا باید در روزی که تصمیم گرفته بود به یک دختر دل ببندد، پای یک دختر دیگر به زندگیاش باز میشد؟ پیرمرد فنجان قهوه را روی میز، جلوی دختر گریان گذاشت. ایزانامی فنجان قهوه را به اوسامو داد.
- قهوهات سرد شده بود.
اوسامو لبخند تلخی زد و بدون توجه به قهوه از رستوران بیرون رفت. پیرمرد با کنجکاوی به آن دو نگاه میکرد.
- قهوه را خودت بخور دخترم... این پسر آنقدرها که فکر میکنی شبیه قهرمانها نیست. نمیگویم او اشتباه میکند؛ میگویم روزنههای امیدت را به سمت چراغهای در حال خاموش و روشن شدن نبر.
ایزانامی سرش را روی میز گذاشت، مانند همان مرد. چگونه هیچکس متوجه نشد مرد از آنجا رفته است؟
- من خورشیدی ندارم. در تاریکی مطلق تنها امیدم به همین چراغهای نزدیک سوختن است.