برترین اثر رمان جواهر سوم | نرگس محمدیان روشنفکر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع افسونگر
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ایزانامی قهوه را سرکشید. خودش متوجه نشده بود سیاهی جاری‌شده از چشمانش، و رژ لبی که دور دهانش پخش شده بود چه‌قدر چهره‌اش را ترسناک و آشفته نشان می‌دهد.
-‌ تمام دارایی‌ام را گرفتند، اما پول قهوه چه‌قدر می‌شود؟ حاضرم ظرف‌ها را بشویم.
پیرمرد به جای اوسامو خجالت می‌کشید. ایزانامی با همه‌ی دخترانی که به این‌جا می‌آمدند فرق داشت. آن‌ها قهقهه می‌زدند و ایزانامی گریه‌اش را فرومی‌خورد؛ آن‌ها گران‌ترین چیزها را سفارش می‌دادند و ایزانامی حتی یک فنجان کوچک قهوه را هم برای اوسامو می‌خواست، نه خودش.
-‌ هیچ کاری لازم نیست انجام بدهی... مهمان من بودی دخترم!
دختر از داخل کیفش یک دستمال پارچه‌ای نخ‌نما بیرون آورد و صورتش را پاک کرد. اگر بدون پرداخت هیچ پولی آن‌جا را ترک می‌کرد، احساس می‌کرد غرورش شکسته است.
-‌ شما همسر دارید آقا؟
پیرمرد نمی‌توانست درست پیش‌بینی کند این دختر بی‌پناه می‌خواهد چه بگوید.
-‌ بله‌. اتفاقا دو روز پیش تولد شصت و دو سالگی او بود.
ایزانامی یک گیره‌مو از داخل کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
-‌ این گیره را برای خودم خریدم... اما استفاده نکردم. فکر نمی‌کنم دیگر بتوانم استفاده کنم. می‌خواهم موهایم را کوتاه کنم و بفروشم.
پیرمرد با لحنی دلسوزانه نگاه، سپس تشکر کرد. گیره مو بیشتر شبیه مداد بود، اما انتهایش سنگ سفید زیبایی آویزان بود. می‌دانست ایزانامی برای این‌که شرمنده نشود این هدیه را داده است. آن را در دستانش گرفت و دوباره تشکر کرد.
***
ایزانامی صورتش را در دستشویی کوچک رستوران شست و لوازم آرایشش را یکی‌یکی از داخل کیفش بیرون آورد. رنگ و روغن‌ به خوبی صورت رنگ‌پریده‌اش را می‌پوشاند و سرخی بیش از حد، بغض لب‌هایش را پنهان می‌کرد. وقتی کارش تمام شد از دستشویی بیرون رفت و از پیرمرد خداحافظی کرد.
سرمای هوا بیشتر از قبل شده بود، اما گرمای قهوه هنوز در وجودش بود. اوسامو چندین قدم دورتر، در محاصره‌ی دانه‌های برف ایستاده بود. ایزانامی جلوتر رفت.
-‌ تو عاشق یک نفر دیگر هستی؟
اوسامو دستپاچه، از فکر و خیال بیرون آمد و سرفه‌ای مصنوعی کرد.
-‌ تو کی آمدی ایزانامی؟!
نفس عمیق ایزانامی تبدیل به بخار شد.
-‌ لطفاً تمام حرف‌هایی که در آن رستوران زدم را فراموش کن.
اوسامو چیزی نمی‌گفت. صدای بلند یک زن، با لباس‌های رنگارنگ ناگهان سکوت را شکست؛ زنی که بیش از اندازه پوست خود را سفید کرده بود و وقتی راه می‌رفت، گردنبند‌های متعددش به یکدیگر برخورد می‌کردند.
-‌ دو جوان عاشق‌پیشه می‌بینم که با هم قرار گذاشته‌اند! دوست دارید آینده‌تان را بگویم؟
لبخندش لب‌هایش را تا جایی که می‌شد کشیده بودند؛ از شکاف لب‌های ترک‌خورده‌اش قطره‌های خون نمایان بود.
-‌ نه، ممنون.
ایزانامی دوان‌دوان به رستوران رفت و لحظاتی بعد با فنجان خالی قهوه‌اش برگشت.
-‌‌ یک فال قهوه برایم بگیر.
اوسامو با ابروهای درهم‌تنیده آن‌ها را نگاه می‌کرد.
-‌ واقعاً فکر می‌کنی او می‌تواند آینده‌ات را بگوید؟!
فالگیر به او چشم‌غره رفت.
-‌ این پسر زیادی مغرور و سرد است؛ اما نگران نباش دخترجان! او دوستت دارد. سرنوشت شما دو نفر به هم گره خورده است. صاحب یک دختر می‌شوید.
اوسامو فنجان را از دست فالگیر گرفت و کلافه به رستوران برگشت.
-‌ امان از خرافات!
 
پیرمرد به آشفتگی احوال اوسامو پوزخند زد و فنجان را با بی‌رغبتی در دست گرفت. چین‌های دور دهانش با وجود لب‌هایی که دیگر لبخند نمی‌زدند، بیشتر جلب توجه می‌کردند.
-‌ کار زشتی کردی جوان! برو و از آن دختر عذرخواهی کن.
اوسامو موهای صاف و کوتاه خود را در تصویر کمرنگش روی شیشه‌‌های داخل قفسه تماشا، و صاف می‌کرد. نفس عمیقی کشید و شانه‌هایش را بالا انداخت.
-‌ من نمی‌خواهم این دختر را به عشقی که سرانجام ندارد دلخوش کنم.
پیرمرد اندکی آرام شد.
-‌ پس به فکر احساسات له‌شده‌ی او هستی... درست است؟
پسر جوان پایش را کمی تکان داد. سوسکی که روی سنگ‌های کرمی‌رنگ کف رستوران له شده بود را با پایش به این‌سو و آن‌سو می‌کشاند تا جوابی پیدا کند.
-‌ نمی‌دانم... فقط می‌دانم وقتی به زیبایی و جذابیت رفتار یک دختر دیگر فکر می‌کنم، قلبم به طرز عجیبی تند می‌تپد. دلم می‌خواهد برای این‌که توجه او را جلب کنم، دست به هر کاری بزنم. اما ایزانامی.‌.. ایزانامی هرگز چنین حسی را به من القا نمی‌کند‌. او فقط یک دختر بخت‌برگشته است که نیاز به مراقبت دارد؛ نه یک معشوقه.
پیرمرد با سکوتش او را بدرقه کرد. شاید در همین سکوت، جمله‌ی "تصمیم‌گیری را به خودت می‌سپارم." خوانده می‌شد. هنگامی که سرما به صورت اوسامو برخورد می‌کرد، پیرمرد نتوانست این جمله را نگوید:
-‌ مراقب باش دل کسی را نشکنی. برایت آرزوی خوشبختی می‌کنم.
پسر سری تکان داد و به سمت ایزانامی حرکت کرد. لبخند تلخ روی صورت این دختر، حس به شدت بدی به او تحمیل می‌کرد.
-‌ اگر گرسنه به خانه برگردی، نمی‌توانم خودم را ببخشم.
-‌ مشکلی نیست! خودتان را سرزنش نکنید.
ایزانامی می‌خواست بگوید: "خوش‌ به حال آن دختر!" ولی فقط لبخند می‌زد و به سرنوشت شوم خود می‌نگریست. سرمای هوا هر لحظه آزاردهنده‌تر از قبل می‌شد.
-‌ به خانه برگردیم؟
اوسامو دستپاچه شد.
-‌ بله... به خانه برگردیم. من خیلی متأسفم.
او در این چند ثانیه خود را تصور کرده بود، که از رن جواب منفی می‌شنود و دیوار قلبش فرومی‌ریزد. مطمئن بود احساسات ایزانامی در این حد عمیق نیستند؛ اما باز هم آن دختر شجاعت به خرج داده بود و رازش را گفته بود.
 
تمامی حرف‌های امشب ایزانامی، طوری غرورش را مانند دانه‌های ریز شن فروریختند که گویا با خود دشمنی داشت؛ ولی با گذر زمان، اوسامو متوجه شد این شیشه‌ی غرور خودش است که شکسته. نزدیک خانه بودند و از این بازگشت سریع مشخص بود جای خاصی نرفته‌اند. در تاری دید ایزانامی، تصویر زن فالگیر و همان مرد افسرده هاله‌ انداخته بود. از پله‌ها بالا رفتند و در زدند‌. مادر با لبخندی خشکیده در را باز کرد.
-‌ چرا این‌قدر زود برگشتید؟
زبان اوسامو دچار لکنت شده بود. خودش هم نمی‌دانست چرا امشب نمی‌تواند معقولانه رفتار کند. ایزانامی دندان‌هایش را با لبخند کشدارش نمایان کرد.
-‌ غذاهای رستوران باب میل من نبودند.
مادر نفس عمیقی کشید. چشمان بادامی‌اش را ریز کرد.
-‌ مگر با ماشین نرفته بودید؟! رستوران نزدیک خانه‌مان اصلا خوب نیست... تمام غذاهایش را با گوشت مار می‌پزد.
ایزانامی از شدت تعجب خندید. کفش‌هایش را درآورد و آرام وارد خانه شد. بوی ملایم دمنوش، بوی ماهی را پنهان کرده بود. پشت سرش پیرزن با دست به شانه‌های عضلانی اوسامو ضربه می‌زد. لبخندش را پنهان کرد و وانمود کرد متوجه حرف‌هایشان نمی‌شود.
-‌ چرا تو این‌قدر در برخورد با خانم‌ها خنگی پسر؟! از ظاهرش پیداست تمام نقشه‌های من را خراب کردی!
ظاهر اوسامو کاملا شبیه پسرهای بی‌عرضه و دست و پا چلفتی شده بود. بعد از کمی پچ‌پچ، به آشپزخانه رفت و پیشبند پوشید!
-‌ امشب خودم آشپزی می‌کنم.
حتی مادرش هم از این حرف متعجب شد! از یخچال چند تکه گوشت بیرون آورد و کنار گذاشت. زنجبیل، سس سویا و چند چیز دیگر برای مزه‌دار کردن گوشت مهیا کرد و در یک ظرف ریخت. گوشت‌ها را تکه‌تکه کرد و در موادی که آماده کرده بود گذاشت؛ حالا باید نیم ساعت صبر می‌کرد. پیشبند را درآورد و به سمت مهمان‌ها رفت، تا کمی با آن‌ها صحبت کند. پدر ایزانامی با ارتباط چشمی، از دخترش سوال می‌پرسید‌. احتمالاً خودش ایزانامی را وادار کرده بود با سلاح احساساتش، راه نجاتی پیدا کند. آماده کردن منقل ذغال برای اوسامو آسان‌تر از تحمل این مرد بود.
 
تکه‌های گوشت روی حرارت در حال تغییر رنگ بودند؛ مانند قلب اوسامو که به آتش عشق رن آغشته شده بود و دیگر مثل قبل نمی‌شد. نسبت به آن پلیس خشک و جدی، پرانرژی‌تر، مهربان‌تر و حواس‌پرت‌تر شده بود. نفهمید زمان چگونه گذشت و گوشت‌ها چه زمانی قهوه‌ای پررنگ شدند؛ همان‌گونه که در سرزمین فکر و خیالش، متوجه نشد آن نیم ساعت چگونه گذشته است.
همان‌طور که انتظار می‌رفت، کباب اصلا خوشمزه نبود. هرکس رد می‌شد یک ناخنک می‌زد و لب‌هایش را جمع می‌کرد.
-‌ کبابت خیلی بوی دود می‌دهد.
تنها کسی که تمام گوشت‌ها را با به‌به و چه‌چه خورد، ایزانامی بود.
این مهمانی پرحاشیه بالاخره به پایان رسید. ایزانامی وقت خداحافظی تعظیم کرد.
-‌ از شما ممنونم، و معذرت می‌خواهم. خدانگهدار!
لحنش هنگام گفتن "خدانگهدار" به گونه‌ای تلخ بود که گویا با خود می‌اندیشید دیگر هرگز قرار نیست او را ببیند. ناگفته نماند، تا یک سال و سه ماه بعد از مهمانی، هیچ‌کس از آن‌ خانواده خبر نداشت.
***
چند ماه در بی‌خبری از رن سپری شد و بهار رسید. تنها دل‌مشغولی پسر جوان خانه‌باغ بود، که این فصل چه رنگ و بویی دارد؟ در معلق‌ترین حالت ممکن به سر می‌برد. تمام احساساتش را روی آن دختر متمرکز کرده بود، با وجود این‌که از او خبری نداشت.
همکارش، آقای چیساکا بالاخره از یک مأموریت سخت بازگشته بود؛ زخم‌های متعددی روی صورت و دستانش دیده می‌شد. اوسامو سلام کرد و او را در آغوش گرفت.
-‌ آرام‌تر... بخیه‌هایم پاره می‌شوند! تابه‌حال احساساتی شدنت را ندیده بودم. در این مدت که ندیدمت خیلی تغییر کردی آیکاوا!
-‌ چه تغییری؟
خود اوسامو بهتر می‌دانست چه تغییری! مردی با موهای کم‌پشت وارد شد و با لحنی قاطع شروع به صحبت کرد.
-‌ لطفاً وقت کاری را برای صحبت‌کردن هدر ندهید.
اوسامو او را نمی‌شناخت، ولی عذرخواهی کرد و خواست برگردد، که ناگهان متوجه اسلحه‌ای شد که پشت سرش، به سمت او نشانه گرفته شده بود.
-‌‌ نمی‌خواهی بپرسی من چه کسی هستم؟
به عقب چرخید؛ منتظر فرصتی بود تا بتواند حرکت کند و با اسلحه‌اش آن مرد را هدف بگیرد، یا او را خلع سلاح کند. آقای چیساکا ناگهان خندید. مرد اسلحه را پایین آورد و کلافه به او خیره شد.
-‌ چرا نتوانستی جلوی خنده‌ات را بگیری؟!
زخم نسبتاً عمیق صورت چیساکا با خنده‌اش درد می‌گرفت، اما نمی‌توانست خنده را متوقف کند.
-‌ از شدت بی‌مزه بودن شوخی‌هایت خنده‌ام می‌گیرد آقای کارآگاه!
-‌ اصلاً هم قصدم شوخی نبود! می‌خواستم ببینم مردی که این‌همه از او تعریف می‌کردی، تا چه اندازه زیرک و قوی است؟!
-‌ تا با یک نفر در شرایطی بین مرگ و زندگی نباشی، نمی‌توانی نقاط قوت او را بفهمی.
-‌ قصد من هم همین بود، که این شرایط را فراهم کنم!
-‌ اما خیلی مصنوعی بود آقای کارآگاه!
اوسامو هاج و واج به آن‌دو خیره شده بود.
-‌ آقای کارآگاه؟ یعنی این کارآگاه دوست تو است، اما اسمش را نمی‌دانی چیساکا؟!
چیساکا دستش را روی شانه‌ی کارآگاه گذاشت.
-‌ برای این‌که بتواند راحت‌تر زندگی کند، مدام تغییر چهره می‌دهد و اسمش را عوض می‌کند. خودش گفت این‌طور راحت است، بدون اسم‌های جعلی.
آشنایی با کارآگاه موقتی بود. آیکاوا و چیساکا می‌دانستند روزی کارآگاه تغییر چهره می‌دهد و می‌رود، اما در کنار او حس خوبی داشتند. آیا آشنایی با رن هم همین‌طور بود؟ این حقیقتی بود که اوسامو را می‌ترساند.
 
از همان شب، مادرش هر روز گلایه می‌کرد، زیرا دیر به خانه بازمی‌گشت. مشغول چه کاری بود؟ پس از اتمام یک روز کاری، با قلبی مملو از هیجان راه آن خانه‌باغ را در پیش می‌گرفت و گوشه‌ای از کوچه، منتظر رن می‌ایستاد. از شدت تپش قلب، شجاعت در زدن نداشت؛ فقط منتظر می‌ماند تا رن از خانه خارج شود. حتی ردپای رن، روی خاک کوچه هم برایش عزیز بود. بالاخره پس از روزها انتظار، در باز شد و رن بیرون آمد. اوسامو از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید! یک هدفون عجیب در انگشتان استخوانی و ظریف دختر دیده می‌شد. انتظار داشت رن راهش را بکشد و برود، اما داشت به ماشین اوسامو نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. اوسامو دیگر مطمئن بود رن با خودش کار دارد. از ماشین با حرکتی شبیه پرش پیاده شد و دستپاچه سلام کرد.
-‌ سلام... خوشحالم که این‌جا هستید!
در ذهنش به خودش بد و بی‌راه می‌گفت: "خوشحالم که این‌جا هستید؟ این‌جا خانه‌ی اوست... این‌جا نباشد کجا باشد؟! گند زدم!"
رن خیلی متین، سلام کرد و هدفون را به او داد. لحظه‌ای که نوک انگشتش به انگشت اوسامو برخورد کرد، پلیس جوان نزدیک بود از خوشحالی تشنج کند!
-‌ ا... این... این‌ چیست خانم؟
-‌ پدرم گفت از همان دیدارمان در زمستان، هر روز به این‌جا می‌آیید. این یکی از اختراعات جدید من است؛ البته شباهت زیادی به شنودهای خودتان دارد. هر وقت این‌ هدفون را در گوشتان بگذارید، می‌توانید صدا، امواج و گرمای وجود شخص و اتفاقات را طوری بشنوید که انگار نزدیکتان دارد صحبت می‌کند یا اتفاق، نزدیکتان در حال رخ دادن است. اگر باور نمی‌کنید، می‌توانید امتحان کنید.
اوسامو آن لحظه می‌خواست پرواز کند. چرا رن چنین چیزی به او هدیه داده بود؟ می‌خواست با او هر لحظه در ارتباط باشد؟ نتوانست فریادهای ناشی از خوشحالی‌اش را پنهان کند.
-‌ می‌دانستم... می‌دانستم تو هم به من علاقه داری! این هدفون جدایی ما را به پایان می‌رساند! هر لحظه صدای یکدیگر را می‌شنویم... هر لحظه! هنوز باورم نمی‌شود!
وقتی به چهره‌ی سرد و بی‌تفاوت رن نگاه کرد، خوشحالی‌اش مانند هوای داخل توپی که سوراخ می‌شود، از کالبدش بیرون رفت. رن هدفون را با نگاه متعجبش برانداز کرد.
-‌ من فکر کردم شما هر روز به این‌جا می‌آیید چون می‌خواهید از خطرات آزمایشات من برای محیط اطرافم مطلع شوید! این هدفون را ساختم تا خودتان متوجه شوید هیچ خطری آدم‌های اطراف را تهدید نمی‌کند.
اوسامو دوست داشت زمین دهان باز کند‌! حال که عشقش را اعتراف کرده بود، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. هدفون را داخل ماشینش گذاشت؛ پشت فرمان نشست و با تمام سرعت رفت. آن‌قدر سرعتش زیاد بود، که از داخل آینه نتوانست ببیند رن پشت سرش لبخند می‌زند.
 
رنگ گلگون خونی که در مویرگ‌های صورتش جریان داشت، کاملاً واضح بود. ضربان قلبش غیرعادی بود و مدام کف دستش را به پیشانی می‌کوبید. باز هم نفهمید مسیر چگونه طی شده است؛ از ماشین پیاده شد و پله‌ها را دوان‌دوان بالا رفت. دوست داشت این‌ اتفاق را برای یک نفر تعریف کند، اما نمی‌دانست گفتنش به مادر کار درستی است یا نه. مادرش هنوز امید داشت او با ایزانامی ازدواج کند. چرا پیرزن این‌قدر از آن دختر خوشش آمده بود؟!
موهای خاکستری پیرزن که گوجه‌ای بسته بود خیلی او را بانمک کرده بود؛ مخصوصاً با قد کوتاهش. شبیه دختربچه‌ها آواز می‌خواند و چابک، از این سوی آشپزخانه به آن سو می‌رفت. بوی برنج خانه را پر کرده بود.
-‌ سلام مامان.
مادر جا خورد. دندان مصنوعی‌هایش را درآورده بود؛ با لبخندی که لثه‌هایش را نمایان می‌کرد به طرف اوسامو آمد.
-‌ امروز زود آمدی! چرا قیافه‌ات را این‌طور کردی؟!
لبخندی زودگذر زد و لباسش را درآورد. در حالی که هدفون‌به‌دست، به سمت اتاق می‌رفت، یک جمله گفت.
-‌ برایت توضیح می‌دهم.
گوش‌های پیرزن تیز شدند. پاورچین پاورچین دنبال اوسامو رفت و پشت در اتاق ایستاد.
-‌ چه اتفاقی افتاده؟ از کدام دختر جواب نه شنیدی؟
چشمان اوسامو گرد شدند.
-‌ از کجا فهمیدی مامان؟!
پیرزن خندید. بدون دندان مصنوعی، خنده‌اش مانند جادوگرها بود.
-‌ وقتی به پدرت جواب رد دادم چهره‌اش همین‌طور شده بود.
اوسامو بلوزش را نصفه پوشیده بود؛ در را باز کرد و بیرون آمد. آستین بلوز را پیدا نمی‌کرد.
-‌ جواب رد دادی؟ یعنی... دوستش نداشتی؟ چه شد که با هم ازدواج کردید؟
مادر وقتی یاد از جوانی می‌کرد، برق چشم و حالت چهره‌اش به سرزندگی زنان جوان می‌شد.
-‌ اگر دختری متوجه شود یک نفر واقعاً خواهان اوست، درباره‌اش بیشتر فکر می‌کند.
گرفتگی صورت پسر از بین رفته بود. از پدید آمدن نور امید در قلبش خوشحال بود. مادر یقه‌ی بلوز او را گرفت.
-‌ حالا بگو ببینم، عاشق چه کسی شده‌ای؟
رفتار پیرزن واقعاً شبیه دختربچه‌هایی شده بود که عروسک یا آبنبات می‌خواهند!
-‌ نامش رن است. دختری درونگرا و تنهاست. باهوش است و شخصیت محکمی دارد. علاوه بر این‌ها، زیبایی‌اش حیرت‌آور است!
 
مادر لب‌هایش را غنچه کرد و دوان‌دوان به آشپزخانه رفت.
-‌ نزدیک بود غذایم بسوزد!
رویاپردازی درباره‌ی آینده‌ی پسرش، یکی از بهترین سرگرمی‌هایش بود.
اوسامو گوشه‌ی اتاقش کز کرده بود و به رن فکر می‌کرد. امروز هم همان کیمونوی مشکی گلدار را پوشیده بود‌. چرا این‌قدر به رنگ مشکی علاقه داشت؟ در چشمانش غم گرده‌افشانی می‌کرد و هم‌چنان ظاهرش سرسخت بود.
هدفون را برداشت و با دقت نگاه کرد‌. سه دکمه داشت: گوش دادن، حرف زدن و قطع ارتباط. دکمه قطع ارتباط به رنگ قرمز بود.
انگشت لرزانش را روی دکمه‌ی حرف زدن فشار داد و صدایش را صاف کرد. حرف‌هایی که در دلش انباشته بود، مانند قطار در ریل مغزش به سرعت عبور کرد و در نهایت، صدای بوق هدفون او را به خودش آورد؛ مانند بچگی‌هایش که دقیقه‌ها نزدیک ریل منتظر قطار می‌ماند و در نهایت اگر راننده متوجه خوشحالی‌اش می‌شد، فقط یک بوق می‌زد.
دکمه گوش‌دادن را فشرد و هدفون را روی گوشش گذاشت. رن هم دکمه‌ی حرف زدن را فشرده بود، اما چیزی نمی‌گفت. صدای برخورد چکش به یک چیز آهنی می‌آمد. تق... تق... تق‌.‌.. تق... در این میان اوسامو زمزمه‌وار، فقط یک جمله گفت:
-‌ دوستت دارم!
صدای تق‌تق، فاصله‌دار و نامنظم شد، تا این‌که رن چکشش را کنار گذاشت.
-‌ من نمی‌توانم احساساتی تصمیم بگیرم. با من منطقی حرف بزن تا تو را بشناسم؛ سپس تصمیم بگیرم دوستت داشته باشم یا نه.
رن ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها و ماه‌ها با آن پسر احساساتی حرف زد و احساساتی شد. عشق او برخلاف آن‌چیزی که می‌گفت، یک عشق منطقی نبود. رن حالا خودش هم ضربان تند قلبش را در زبان جاری می‌کرد و جملات عاشقانه‌ی زیادی به اوسامو می‌گفت‌.
 
یک سال، تابستان و پاییز و زمستانش همه با شکوفه‌ی عشق، به بهاری‌ترین شکل ممکن گذشت و سال جدیدی شروع شد تا به مدت زمان خوشبختی آن‌دو بیفزاید، تا آن پاییز... .
دقیقا وسط پاییز بود. سرمای هوا حتی استخوان‌سوزتر از زمستان بود و باد مانند تازیانه به صورت برخورد می‌کرد. در همین هوای سرد، اوسامو عاشق پیاده‌روی با رن بود. کنار کمد ایستاده بود و لباس‌ کاموایی گران‌قیمتی که تازه خریده بود را نگاه می‌کرد؛ لباس به قدر کافی گرم نبود، اما او و رن عادت داشتند در سرما، زیر باران یخ بزنند و سپس به سوی نزدیک‌ترین کافه‌ی اطراف بدوند. داخل کافه خوردن یک لیوان شکلات داغ، آن‌چنان برایشان لذت‌بخش بود که گویا مستقیم وارد جریان خونشان می‌شد! از پشت شیشه‌ها باران را تماشا می‌کردند و از آن باران و سرمای شدید احساس امنیت می‌کردند؛ خودشان هم نمی‌دانستند اسم این حس را چه باید بگذارند‌.
***
آن غروب پاییزی، کاملاً بی‌دلیل دلگیر بود. اوسامو هدفون را روی گوشش گذاشت و دکمه‌ها را فشرد.
-‌ چه شده اوسامو؟
-‌ امروز پیاده روی نمی‌کنیم؟
-‌ متاسفم... مشغول آزمایش هستم.
همین که گرمای زمزمه رن در گوشش بود و می‌توانست تجسم کند او کنارش است، دلگرمش می‌کرد.
- موفق باشی عزیزم!
صدای شکستن شیشه و جیغ رن، گوشش را آزرد. اندکی از مایعی که رن اختراع کرده بود، روی دست لاغرش و زمین ریخت.
-‌ شیشه‌ی...
صدا، گرما و موج انفجاری شدید، جمله‌ی رن را ناتمام گذاشت. آن‌قدر این صدا زیاد بود که گوش‌های اوسامو خیس شد و وقتی هدفون را درآورد، دستش آغشته به مایعی سرخ شد. از گوشش خون می‌آمد و شوکی که به او وارد شده بود، دیوانه‌اش کرده بود‌. روی زمین تلو تلو می‌خورد و فریاد می‌کشید. لباس‌هایش را خیس کرده بود. صداهای پرت و پلایی در مغزش می‌شنید. زمین دور سرش می‌چرخید. دیگر نفهمید چه اتفاقی می‌افتد؛ فقط اثر برخوردش به زمین را فهمید و به خواب رفت.
وقتی بیدار شد داخل بیمارستان بود. چیساکا بالای سرش بود.
-‌ سخت‌ترین مأموریت‌ها نتوانستند آیکاوا را از پا دربیاورند؛ اما عشق توانست.
نمی‌فهمید چیساکا چه می‌گوید‌. صدای گنگ یک زن هم می‌آمد.
-‌ خدای من! او عاشق همان دختری است که در آتش‌سوزی به طرز معجزه‌آسایی زنده ماند؟ حرفم بیش از حد شاعرانه است، ولی به نظرم آن دختر فقط با معجزه‌ی عشق این پسر زنده مانده.
زن موهای تقریباً بلندش را دم‌اسبی بسته بود و روپوش سفید پوشیده بود. احتمالاً پرستار بود.
اوسامو نمی‌توانست درست تشخیص دهد اطرافش چه اتفاقی در حال رخ دادن است. سرش را در دست گرفت و تلاش کرد بنشیند.
 
گیج‌ترین انسان روی زمین بود. جملاتی بر زبانش جاری شدند که معنایش را نمی‌فهمید، اما فکر می‌کرد دارد منطقی صحبت می‌کند. بین این همه هیاهو و صداهای مزاحم مغزش، متوجه تعجب چیساکا شد.
-‌ بعد از به‌هوش‌آمدن این حجم از هذیان‌گویی طبیعی است خانم دکتر؟
صدای چیساکا را به زحمت می‌توانست تشخیص دهد. دیگر متوجه صحبت خانم دکتر نشد. سرش را به عقب تکیه داد و تلاش کرد بخوابد. واقعیتی که به مغزش هجوم می‌آورد را دوست نداشت. خوشحال بود که رن زنده است؛ هم‌زمان غمگین بود که رن در شعله‌های آتش سوخته است. نگرانی اجازه نداد چشمانش روی هم بیایند.
-‌ ر...ر... رن کجاست؟
از روی تخت بلند شد و دستش را به دیوار گرفت. آرام‌آرام شروع به حرکت کرد. زن جلویش ایستاد. از حرکت دستانش مشخص بود می‌گوید برگرد.
-‌ من... باید بروم.
چیساکا دستش را گرفت و با نگرانی نگاهش کرد. سعی می‌کرد لب‌هایش را واضح تکان دهد، تا تشخیص حرف‌هایش کار چندان دشواری نباشد‌.
-‌ اوسامو نباید بروی!
-‌ چ... چرا؟!
چیساکا می‌دانست اوسامو طاقت ندارد سوختگی‌های وحشتناک پیکر و صورت رن را ببیند. چه کسی می‌تواند عزیزترینش را در چنین وضعیتی ببیند؟! نگرانی در چشمان چیساکا موج می‌زد، به علاوه‌ی جمله‌ی "چون اگر به دیدنش بروی مجبور می‌شویم در سی سی یو به دیدنت بیاییم!" ولی تلاش کرد آرام باشد.
-‌ خوشبختانه رن حالش خوب است؛ تو هم باید مراقب خودت باشی.
اوسامو به تختش برگشت؛ پیشانی‌اش را روی بالشت گذاشت و گریه کرد.
-‌ یادم هست... کاش صدای فریادهایش موقع سوختن یادم نمی‌ماند! آن‌قدر صدایش نزدیک گوش خونینم بود که انگار با حنجره‌ی من فریاد می‌زد. می‌دیدم زجر می‌کشد و کاری نمی‌توانستم بکنم. لعنت به من! لعنت به من!
مشتش را محکم روی تخت می‌کوبید و هق‌هق گریه می‌کرد. از شدت گریه‌اش نزدیک بود چیساکا هم اشک بریزد. او را در آغوش گرفت.
-‌ او حالش خوب نیست، اما زنده است. از این‌جا به بعد مراقبش باش.
آیکاوا اشک‌هایش را با پتو و ملحفه سفید بیمارستان خشک کرد و دست چیساکا را گرفت.
-‌ می‌خواهم او را ببینم. عکسش را هم ببینم کافی است!
 
خوشبختانه یا متأسفانه، خبر زنده ماندن یک نفر در چنین آتش‌سوزی عظیمی آن‌قدر معجزه‌آسا بود که در اینترنت بتوان عکسش را جستجو و پیدا کرد.
چیساکا در یک دوراهی قرار داشت. او دل محکمی داشت، اما تصویر پیکر سرتاپا پانسمان شده‌ی رن باعث شده بود به دلش لرزه بیفتد. قسمتی از صورت سوخته‌ی دختر بی‌نوا که مشخص بود، قلب هر انسانی را به درد می‌آورد، چه برسد به آیکاوا.
قبل از این‌که تصمیم بگیرد، اوسامو گوشی را از دستش قاپید.
-‌ چرا این‌طوری می‌کنی؟! شاید داشتم یک عکس خانوادگی نگاه می‌کردم!
واکنش اوسامو صدای چیساکا را بلعید. گویا صورتش یخ زده بود و بدنش همان‌جا میخکوب شده بود. دنیا را تار می‌دید و همه‌ی اطلاعات را گُنگ پردازش می‌کرد. ناگهان لبخند زد و شروع کرد به قهقهه زدن.
-‌ نه چیساکا! این رن نیست. رن این شکلی نبود. این یک دختر دیگر است. رن الان در خانه‌باغش، مشغول مطالعه است. لطفاً... من را... تنها بگذار!
چیساکا سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. اوسامو با چشمان باز به سقف خیره شده بود. قلبش درد می‌کرد، و درد به دست چپش برخورد می‌کرد. چندین نفس عمیق کشید.
-‌ نه... من نمی‌خواهم بمیرم‌. فقط می‌خواهم فرار کنم.
نتوانسته بود درست به صورت رن نگاه کند. چگونه باید سال‌ها کنار او زندگی می‌کرد، وقتی نمی‌توانست واقعیت را بپذیرد؟ در اینترنت نوشته بود پدر و مادر رن در اثر این حادثه فوت کرده‌اند. اگر آن روز مانع آزمایشات رن می‌شد، الان پیرمرد و پیرزن زنده بودند و دخترشان هم سالم بود. دوباره به خودش لعنت فرستاد و شروع کرد به خودزنی. تعداد آدم‌هایی که دور و برش بودند زیاد شد. وقتی سعی می‌کردند دستانش را بگیرند، عصبانی‌تر می‌شد و دلش می‌خواست با شدت بیشتری خودزنی کند.
آن سوی شهر، رن در بیمارستان هنوز به هوش نیامده بود. به جز خبرنگارانی که وضعیتش را پیگیری می‌کردند، هیچ همراهی نداشت. دستی که سالم مانده بود، برای همه حیرت‌انگیز بود.
این نقطه، شروع زندگی رن با یک جواهر شکسته و قلبی بود که پذیرفت او هیولاست.
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 0)
هیچ کاربر ثبت نام شده ای این تاپیک را مشاهده نمی کند.
عقب
بالا پایین