سرم را به طرفین تکان دادم و خندهام گرفت. مثلاً داشت چه کار میکرد؟ مرا یک انسان جالب فرض مینمود و مثل ساختمانی که بر اثر زلزله فرو ریخته تحلیلم میکرد؟ بله، آن ساختمان لعنتی. این هم یکی مثل باقیشان. همهشان همیناند. که رفتارهای بیمعنی و احمقانهی خودشان و دیگران را تحلیل و ریشهیابی کنند یا سرنوشت مضحکشان را در فنجان قهوه ببینند. اینها چیزهایی است که سرگرمشان میکند و باعث میشود خودشان را نکشند. بیتوجه ادامه داد. مانند اردک پلاستیکی نحسی که مصرانه بر مرداب سیاه و چرک ذهن من شنا میکرد؛ چون آن را همچون وان مجلل و رویایی سر مادام بوسوعه میدید.
- از هماتاقیتان شنیدهام که چند وقتیست چندان لب به غذا نمیزنید. چه بسا از وقتی آمدهاید، رفتار خشونتآمیزی هم با دیگران نداشتید. در عین حال چند وقت پیش تصادفاً با دختری آشنا شدم که هر روز به اینجا سر میزد تا احوالتان را بگیرد.
به میز چشم دوخت و با ابرو بالا انداختنی گفت:
- میگفت با وجود کارهایی که کردید، هنوز نزد او ارزش و احترام به خصوصی دارید. ماجرای نیمرو را برایم تعریف کرد.
وقتی تند شدن نگاهم که لابد ناشی از شنیدن یاد ژانت بود را دید، سریع لبخندی بر لب نشاند و آرام و شمرده شمرده گفت:
- آقای گایگر. تنها چیزی که برای من اهمیت دارد خارج کردن شما از اینجا، مطابق میل خودتان است. دوستانی دارم که با رای و نظر آنها، چنین کاری سهولت مییابد و حتی دکتر مخصوصتان از آشنایان من هستند. تغییر دادن پروندهتان نیز میتواند کمک کند؛ اما نیاز به چند دلیل هم دارم و چه بهتر که از حقیقت بهانه بسازیم. از نظر من این کمغذا شدن ناگهانی شما از روی عذاب وجدان یا تردید در رفتارهایتان است. این میتواند نشانهی خوبی باشد که نشان دهد احساس ندامت یا انگیزهی درمان در شما وجود دارد و گاهاً... نوعی تحول. این میتواند برای آنکه در خارج از بیمارستان با مصرف دارو ادامه دهید تا حدی قانعکننده باشد.
چه زیبا قانعکننده را تلفظ میکرد. زیبا؟ چه لزومی داشت حتما زیبا باشد؟
***
سمفرها! سمفرها داشتند خودشان را آتش میزدند. فهمیده بودند هیچ دلیلی اثبات نمیکند که باید از وجودشان لذت ببرند. بعضیهایشان هم گوشهای نشسته بودند و همچنان با انگشت سبابهشان یکدیگر را لمس میکردند. دایرهها بدیعی که در برابر هستی برای قرض زاویه و مسخ شدن به یک چند ظلعی گردن کج میکردند شکستند. مثل سمفرها، برخی دایره ماندند و سایرشان چند ضلعی شدند. زوایای منفجرهشان همچون پرندهای هندسی بال آزادی باز کرده بودند و خود را اشکالی مختار خطاب میکردند. سمفرهایی که صرفاً تصمیم گرفته بودند خودشان را آتش بزنند و یا به آنچه لذت مینامند ادامه دهند. دایرههایی که یا چند ضلعی شده بودند و یا همچنان بیهدف دور خودشان میچرخیدند. آنها در عین احساس قدرت از چه عجزی غفلت میکردند. دایرهای که باید به ابهام و بلاتکلیفی بدرود میگفت و فرمی معینشده و محدود را برای ادامهی وجودیتش روی کاغذ برمیگزید. سمفرهایی که یا باید وجود میداشتند و یا باید خودسوزی میکردند. در اوج گریز از کلیشه میشکستند. در این جادههای بی سر و ته، با پلهای هوایی نردبانیشان، چه دو راه باشد و چه صد راه و هر چند که رهگذر بتواند راه خود را انتخاب کند، سرانجام راهزن جبر به مسافر آزادیخواهش شبیخون میزند؛ چرا که دایرهای حتی اگر چند ضلعی میشود، دیگر دایره نیست و سمفری که خودسوزی میکند دیگر وجود ندارد. هنگامی که باسیستای پوچ وجودیت را بیرون میاندازند و بازدم آسودهای بیرون میدهند، ناگهان قصاب خاکستری کوبا سراغشان میآید. با گردی تاج تزار و تزارینا زاویه دارند و اضلاع اردوگاههای کار اجباری در سیبری میرویند. بله، چنین موجوداتی خود را آزاد مینامند. ژرار گایگری که آجر آبی را از روی لجبازی با معیارهای مادام بوسوعه دور میاندازد و نارنجی را در دستان نقشه میگذارد، خود را از سایهی دگماتیسم در امان میداند و بدون آنکه خود دلیلی جز نبودن آبی برای بودن نارنجی داشته باشد. اویی که تنها نارنجی را انتخاب کرده و دیگر نمیتواند آبی باشد. سمفری که فقط مرگ را ترجیح داده و دیگر نمیتواند وجود داشته باشد. برای چه؟ برای لجبازی با اکثریتی که در گذشته بیدلیل به زندگی ادامه دادهاند؟ و روزی سمفری سر بر میآورد که به نقطهی آغاز بازگشته:
- به راستی چه دلیل قانعکنندهای برای خودسوزی داریم؟
***
در این لحظه هیچ احساسی ندارم، اما اگر همین لحظه را در قاب خاطره بیندازند احتمالاً به حال کنونیام غبطه میخورم؛ چرا که احساس میکنم زنده بودهام. نه، نباید به خود دروغ بگویم. این حال و هوایی که دارم را هرگز پیش از اینها تجربه نکردهام. همهاش یک نوستالژی فریبندهی کثیف است. خوشی و ویرانی لحظههایم به نوشیدنی خام میماند که باید زیر خاک زمان بخوابد تا بتواند مرا مس*ت کند و به دنیا دلبسته نگه دارد. هنگامی که میبینم یا میشنوم، همهچیز بهتر پیش میرود. شنیدن سرگذشت قربانیان هولوکاست، تصور لیلین و بیسکوییت خوردنش، تماشای اتوبوسی به نام هوس و رفتارهای پور شور و حرارت ویوین لی، تجسم خندههای بلند عموی مردهام هنگام خوردن بوقلمون، رقص مستانهای با عطر کیش لورن داخل فر، به یاد آوردن ژرار سابقی که دیگر ماتیاسی بیش نیست. مرا در بازارچهای تنها رها کردهاند و تازه تازه پی میبرم که تا چه حد افسردهام. هر سو را که مینگرم احساساتی به بهای تمام عمر بیست و هشت سالهام هجوم میآورد. باز خود را از دور میبینم، غریبهای که نهایتاً یک باری در خیابان دیدمش و گردنی خمیری که خمیده و خمیدهتر میشود. دوان دوان به کتابفروشی پناه میبرم. آنجا تنها نقطه امنیست که دارم. شاید چون من مرکز هستیاش نیستم و از آدمهای دیگری هم روایت میکند و قصههایی دارد. حال، وای به روزگارم اگر قصهام به آن آدمها شباهتی داشته باشد یا مثلا جلد خاکگرفتهی سه تفنگدار معنای دیگری برایم پیدا کند. فکر نمیکنم در این مورد با دیگران توفیری داشته باشم. بالاخره هر کسی یک جایی در زندگی آنقدر نفس کم میآورد که خیالات هگلی به سرش بزند و مثلاً چون پرتقال اتفاقات وحشتناکی را در خاطرش میپروراند با خود بگوید این ابله نارنجی نحس فقط برای پدرکشتگی با من به وجود آمده است. شک دارم آدمیزاد پشت علفهای حاشیهای جاده، در شانهی تخم مرغی که بقای موجود دیگری را تضمین میکند و میان تصادفهای غیرماورایی زنده بماند. البته از آن وقتهایی میترسم که خودش هم دروغهای سرکشانهاش را باور میکند و دست دیگری را میبندد تا او را جلوی قطار بیندازد. تا هیچ کدامشان در حاشیهی جاده نمانند.
در حاشیهی بازارچه مردی را میدیدم. پیراهن کوتاه و نارنجی رنگی پوشیده بود. میان آن زمین خاکی به کدو تنبلی فربه میمانست. کدو تنبل که بدطعم نبود؛ بود؟ کدو تنبلی که لبخند میزد. لبخند میزد و میگفت:
- بابا رفته لندن چای بخرد؛ آنجا چای خوبی دارد. شما نمیفهمید! به من تلفن زد. گفت همین روزها برمیگردد.
سرم را به سمت هراری چرخاندم و با اخم خفیفی بر پیشانیام پرسیدم:
- از چه چیزی حرف میزند؟
هراری سیگاری روشن کرد و گفت:
- پدرش مرده. آنها میگویند مرده. او خیال میکند که نمرده. عقیده دارد مدتی رفته و بعد بر میگردد.
ابرویم را بالا انداختم و دستهایم را در جیب کردم تا سرمایی که از لا به لای صنایع دستی دکهی رو به رویم رد میشد و بادبزنها را به بازی میگرفت در استخوانهایم نفوذ نکند. پاسخ دادم:
- اشکالی ندارد. دلون هم یک همچین پدری دارد. بیش از هزار سال است که رفته. میگوید به زودی برمیگردد.
هراری لبخند زد و گلایه کرد که من همهچیز را به دلون ربط میدهم. سیگارش را روی زمین انداختم و گفتم:
- آدمهای اینجا همهشان به نوعی به دلون ربط پیدا میکنند. اگر در کتابخانهی میدان دوفین استخدام میشدند امن میماندند. بدون اغراق میگویم صندلی پذیرش آنجا الهیست.
توجهی به پاسخم نکرد. شاکی بود که چرا سیگارش را بر زمین انداختم. او که ژان بوسوعه نبود؛ بود؟ پس نباید بوی سیگار میگرفت. احتمالا شب پیش را هم کالباس کهنه خورده بود و اکنون من برایش تاسف میخوردم. تاسف که طعم نداشت؛ داشت؟ فکر نکنم از آن کلمههایی باشد که طعم دارند. هراری پس از گذشت چند دقیقه کنجکاو شد دربارهی خیالات مرد چه فکری میکنم. به خاکسترهای سیگاری که روی زمین افتاده بود نگاه کردم و گفتم:
- تا وقتی که خویشاوندانش را برای کتمان خیالاتش به باد کتک نگیرد عیبی ندارد، دارد؟
***
به دیوار تکیه داده بودم و خاطرات را مرور میکردم. هر روز صبح هر روز عصر. تخم مرغی که بیدقت در ماهیتابه شکستم چون دلیلی نداشت پوستش زیر دندانم نرود؛ داشت؟ کمی بعد پشیمان شدم. دلیلی هم نداشت زیر دندانم برود؛ داشت؟ کفگیر از دستم افتاد. نمیتوانستم درست نگهش دارم. انگشت سبابه نداشتم. قطعا نیاز بود برای نگه داشتن کفگیر انگشت سبابه داشته باشم؛ نبود؟ هر چند که دلیل قانعکنندهای برای نگه داشتن کفگیر در دستم وجود نداشت. حال، اینکه مردم انگشت سبابهشان را نزد خود نگه میداشتند برایم منطقی به نظر میآمد. من، درمانده و رنجور، بر پلهی دوم راه پله افتاده بودم. اگر انگشت سبابه را میبریدم، دلیلی برای نداشتنش نمییافتم. اگر آن را نزد خود نگه میداشتم باید به پلهی اول بر میگشتم. مادام بوسوعه در پلهی اول بود و در پلهی اول آنچه نیاز بود، نیاز بود. در اولین قدم انگشت سبابه را نگه میداشت تا کفگیر را نگه دارد و از آن جلوتر نمیآمد. او پای بالا آمدن نداشت. سالخورده بود. خدم و حشم داشت. از زحمت دادن به خود خوشش نمیآمد. پلهی اول قلمرو پادشاهی او بود، به دور از بیراههی من. پلهی اول بزرگ و وسیع بود. لیلین روی آن نشسته بود چون آغوش را دوست داشت. مادام بوسوعه روی آن نشسته بود چون زیبایی را دوست داشت. ژربرا روی آن نشسته بود چون شانس را دوست داشت. دلون روی آن نشسته بود چون خدا را دوست داشت. هراری روی آن نشسته بود چون آزادی را دوست داشت. برایمان دست تکان میدادند، با صورتهایی روشن و بشاش. من و ونتورای بیچاره بر پلهی دوم افتاده بودیم. ژرار چون دگماتیسم را دوست نداشت. ونتورا چون سوپ گوجه فرنگی را دوست نداشت. ونتورا چون دلیلی نمیدید غذا بخورد. من چون دلیلی نمیدیدم ژرار باشم. چون نمیتوانستیم چیزی جز این باشیم. من و ونتورا اشکال بدیع درحال فروپاشی بودیم که یا چندضلعی میشدند یا دایره. سمفرهای درحال خودسوزی بودیم که یا میسوختند یا خاموش میشدند. ونتورا یا غذا میخورد یا خشم پرستار و آلرژی به گوجه فرنگی کار دستش میداد. من یا جامعه را میپذیرفتم یا طرد میشدم. بعد لابد دوباره راه خود را پیش میگرفتم و در دل میگفتم:
- طرد شدن که بد نیست؛ هست؟
***
صابونهای خانهی ژان بوسوعه قیام کرده بودند و خبر انقلاب را در سر تا سر خانه جار میزدند. آنها گلایه داشتند. میخواستند ژان بوسوعه آنها را بشورد. تختها میخواستند روی ژربرا بخوابند. ماشینها میخواستند سوار ژاک بوسوعه شوند. عتیقهها میخواستند مادام بوسوعه را قیمتی بپندارند. طنابها ژان بوسوعه و خانوادهاش را به صندلی بستند. باقی اشیا شکنجهشان کردند تا خواستههایشان را برآورده کنند؛ لیکن سودی نداشت. رفته رفته اشیا خراب شدند. من مقابل دیوار پشتی ایستاده بودم. میخواستم کمکشان کنم؛ اما آنها یک معمار را نمیپذیرفتند. خیال داشتند ژرار گایگر را بسازند. یک ویرانه اغلب دلش نمیخواهد ساخته شود چون باید هویت خود را بدهد و عادات جدیدی پیدا کند. مردی که دستش شکسته میداند باید به چه شکل روی صندلی اتوبوس بنشیند تا اذیت نشود. چگونه باید از نردبان بالا برود تا سقوط نکند. حال، اگر دستش خوب شود، ابداً نمیداند باید چگونه زندگی کند؛ میداند؟ او دست شکستهاش را میشناسد. طبعاً کسی دوست ندارد غریبهای به وجودش بچسبد. نمیتوانستند تعمیرکار بیاورند. زبانش را نمیدانستند. بلد نبودند به کارهای خانه رسیدگی کنند. با صاحبخانگی بیگانه بودند. دست سالمی را تصاحب کرده بودند که حتی نمیتوانستند انگشتانش را تکان بدهند. اینکه انگشت سبابهی مزاحمت را دور بیندازی قابل تحملتر از آن است که پنج انگشت داشته باشی و حتی یکیشان با تو خو نگیرد. شامپوها به اتاق خواب رفتند و تختهای غولپیکر را در حمام نسبتاً کوچک خانه رها کردند. زندگی خوب و مکانی وسیع برای استراحت حق آنها هم بود؛ نبود؟ دیوارهای حمام ترک خورد. عمارت، آرام آرام فرو پاشید. ژان بوسوعه، خانوادهاش و وسایل خانهاش زیر آوارها جان باختند. شامپو میگفت:
- دلیلی برای بد بودن ویرانی وجود ندارد، دارد؟
و ژان بوسوعه میپرسید:
- دلیلی برای خوب بودن ویرانی وجود ندارد، دارد؟
***
دیزاین جدیدی به ذهنم رسیده بود. اهمیتی نداشت که احتمالاً دیگر کسی حاضر نبود با من کار کند. آن را در همین اتاقی که همراه هراری در آن اقامت داشتیم متصور شدم و گویا کارفرمایم هم هراری بود. کاشیها را خرد کردم و کف زمین ریختم. کاشی مرده بود. چه کسی ارزش قائل میشد که از کجا آمده و تا زمان مرگش چه کسی بوده؟ او مرده بود. قطعاتش ناهمگون کف اتاق پخش شده بودند. بر هم ریخته و شلخته. همهچیز همینطور پیش میرفت تا روزی که هراری تصمیم گرفت روی تکه کاشیها راه برود. حتما یادتان میآید دیگر، مگر نه؟ او انسانی آزاد بود. تکه کاشیها شکل گرفتند و به هم متصل شدند. با این حال هراری عزیز من نتوانست از وحدت تکه کاشیهایش حفاظت کند. او در خود تردید داشت. در کاشیها تردید داشت. در معمار بودن من تردید داشت. او ما را و خودش را لایق نمیدانست. یعنی این کاشیهایی که چنین زیبا و تابع ذائقهی مادام بوسوعهای روی زمین افتاده بودند را ما خلق کرده بودیم؟ امکان نداشت. باید دنبال چیز دیگری میگشت. لعنت بر کاشیها. اصلاً از کجا آمده بودند؟ رفته رفته تردیدش پررنگتر شد. او به زیبایی کاشیها هم شک کرد. دوباره راه رفته را برگشت. کاشیها به هم ریختند. درست مثل روز اول. به پردهها، مبلمان و فرشی که کف اتاق انداخته شده بود چنگ میکشید. تاریک میشدند. روشن میشدند. تاریک میشدند. روشن میشدند. مخمل بودند. یقین مییافت. شک میکرد. یقین مییافت. شک میکرد. یقین مییافت. شک میکرد. مخمل بود. کدامش واقعیت داشت؟ کاشیها واقعا باید کنار هم قرار میگرفتند یا جدا میشدند؟ الگوها باید باقی میماندند یا نابود میشدند؟ هراری چطور؟ فکر میکرد تکه کاشیها هنگام زاده شدن بر هم ریخته بودند. بعد یادش آمد آن لحظه مرگ کاشی نیز بود. اگر او جان میسپرد زیبا میشد؟ اصلاً نیازی بود زیبا باشد؟ کاشیها چه؟ باید به حال خودشان رهایشان میکرد؟ آخر نمیشد. کاشیهای شلخته زندگی جالبی را برایش رقم نمیزدند. او انسانی آزاد بود. میتوانست کاشیها را تغییر دهد. کاشیها نیز کماکان بر او تاثیر میذاشتند؛ علیرغم اینکه نه انسان بودند و نه آزاد. به هم چفت شده بودند؛ اما راه رفتن مداوم هراری روی آنها برای پیدا کردن راه حل باعث میشد پاهایش پینه ببندد و زخمی شود. کاشیها به او رنج میدادند درحالی که هراری شک داشت کاشیها بدانند رنج چیست. لابد او هم احساسی که به کاشیها میداد را نمیدانست. حتی نمیدانست احساسی دارند یا نه.
***
کتاب چاپ کرده بودم. کتابی که دیزاین بداهه و مخمل را به طور کامل توضیح و آموزش میداد. با اشتیاق نگاهش میکردم. احساس میکردم باب میلم است. همانطور که لیلین باب میلم بود. رنگ جلدش به نوعی سرمهای تیره میمانست. رنگی شبیه به دریای سیاه. اما نه. پایین کلمات "بداهه" و "مخمل" چند حرف ناخوانای بیمفهوم با جوهری سفید نوشته شده بود. این کتاب دیگر کامل نبود. من دیگر معمار نبودم. همهچیز خراب شده بود. لیلین را دیدم که از دور میآید. به سمتش هجوم آوردم. چشمان زاغش سرمهای شده بودند. بر زمین کوبیدمش. لبهایش را بوسیدم. انگشت سبابهای نداشتم که بین ابروهایش بکشم. رقصیدیم. مثل چوب بلند شدیم. انگار هیچ انعطافی در بدنمان نبود. انگار از روی وظیفه میرقصیدیم. اهمیت نداشت چه چیزی سر راهمان باشد. راه لعنتیمان را گرفتیم و به زیرزمین رفتیم. به آشپزخانهای در زیرزمین. ملاقههایی فلزی که به آجرهای سرمهای تکیه داده بودند. رنگ دریای سیاه. یکی از آجرها را از دیوار بیرون کشیدم و به قفسهی سینهی لیلین کوبیدم. بر زمین افتاد. ملاقه را برداشتم. کمی از چشمانش را از حدقه درآوردم و در کاسهای چینی ریختم. چه بوی خوبی داشت. با چنگال عنبیهاش را برداشتم. همان چیزی که میخواستم. سرمهای تیره شبیه به دریای سیاه. از شدت درد جیغ میکشید و نفس نفس میزد. نمیتوانستم تشخیص بدهم چشمانش از ترس از حدقه درآمده یا من با ملاقه از حدقه درآوردمشان. به هر حال کارم را تسهیل بخشیده بود. عنبیهاش را بر انگشتان مالیدم. همانی که سبابه نبود. کتاب را با دست دیگری برداشتم و روی زانویم گذاشتم. رنگ را با احتیاط و ظرافت روی آن نوشتههای مزاحم سفید رنگ مالیدم. حالت تهوع گرفتم. کتاب برای تحمل آن رنگ به اندازهی کافی شلخته نبود. کاش کتابم طرحدار بود. مثل ماهیتابههایم. برآشفته شدم. صدای ژانت را شنیدم. میگفت نیمرو میخواهد. داشت گریهام میگرفت. من کامل نبودم. معمار هم نبودم. در نهایت، نه کتاب داشتم نه نیمرو.
***
آدمهای زیادی را دیدم که عقیده دارند که بیحس شدهاند. بعضیهایشان دلتنگند. برخی دیگر به تازگی از حرفهی کاریشان ناامید شدهاند و صرفا یک سری بازیگر و نقاش و مجسمهسازند که توجه هنری میخواهند. بعضیها به دندانپزشکی رفتهاند و سوژهی مد نظر فک و لثههایشان است. عدهای هم فقط کمی گرسنهاند و صبح یادشان رفته صبحانه بخورند. اما اگر بخواهم دربارهی بیحسی خودم بگویم نمیتوانم دقیق توصیفش کنم. تنها میتوانم اینگونه نقل کنم که اگر کسی از زیبایی ونیز، صدای پرندگان، حس و حال اتریش و موزههایش، خوردن کاپوچینو قبل از یازده صبح و خوردن اسپاگتی شکستهنشده روایت کند خندهام میگیرد. نمیتوانم با او احساس همدلی کنم؛ چرا که هرگز صحبتهایش را لمس نمیکنم. اغلب مثل انسانی سردرگم در خیابانها قدم میزنم، این مغازه و آن همایش را میگردم، خیال میبافم که روزی در چیزی غرق میشوم؛ مثل روز مرگ ژوستین که بالاخره توانستم شنا کنم و با ظرافت پیانو بزنم. اما نه. یک دستکش ظرفشویی گلویم را گرفته و حتی نمیتوانم نفس بکشم. همانند یک بازیگر تئاتر، برایم اهمیتی ندارد همبازیام چه دیالوگی میگوید و یا دکور صحنه و آن فانوسهای آویختهشده از دیوارهای رستوران چه زیباست. چشمم به دهان کارگردان و کات گفتنهایش است. حتی دیالوگهای خودم را هم نمیدانم، فقط حفظ کردمشان. اطلاعات کاراکترم را خواندهام و میدانم او معمار است، از مادام بوسوعه بدش میآید، لیلین حالش را خوب میکند، در به در ساختارشکنی است، هراری مردک لال صدایش میزند، ونتورای بیچاره را میشناسد، نیمروهایش را با کسی تقسیم نمیکند، دلون آبرو و حیثیتش را برده اما چه کسی اهمیت میدهد؟ همهی اینها در عین واقعی بودن واقعی نیستند. احساسشان میکنم؛ اما وقتی پای آن اجرای اتوماتیک و اجباری به میان میآید همهچیز به هم میخورد. من ژرار نیستم. ماتیاس هم نیستم. تنها نقش ژرار را اجرا میکنم. همانطور که نقش ماتیاس را اجرا میکنم. صورت و اجزای چهرهی او را متعلق به خود نمیدانم. نه آنکه کاملاً غریبه باشد؛ اما مال من نیست. انگار که با پاهای آدم دیگری راه میروم؛ ولی هنگامی که برای هراری وصفش میکنم پاسخ میدهد:
- شاید پاهای خودت است که سر شده.
معاشرت با انسانها، هر بار سلام کردن، میبینمت گفتنها، دست دادن به کسی که اولین بار دیدمش و روبوسی منزجرم میکند. با این حال نمیتوانم این را فاکتور بگیرم که روابط به نسبت، جالبترین بخش زندگیام است. اگر کسی را شبیه خود ببینم، لذت میبرم و سعی میکنم با او دوست شوم. وقتی بچه بودم معیارهایم بیشتر ظاهری بود. هر کدام از همکلاسیها یا همسایهها که چهرهاش شباهت بیشتری به خودم داشت یقیناً زیباتر بود و دوستی لایقتر. البته این معیار از طرفی هم آزاردهنده بود. به راحتی نمیشود فردی را پیدا کرد که تفاهمهای لازم در او وجود داشته باشند. بیشتر اوقات تنها فکر میکنم با آنها تفاهم دارم. میدانید؟ اتکا به چنین چیزی احمقانه است. من به سفر رفتهام. اواخر جولای است و از هوا گرما میبارد. لِئاندِر را داخل کوپهی قطار میبینم و همصحبت میشویم. او میگوید گرما اذیتش کرده و از دست روزگار من هم ابراز همدردی میکنم! بعد دربارهی علایقمان صحبت میکنیم و به این نتیجه میرسیم که هر دوی ما از بادبزنهای رنگی خوشمان میآید. یکی از پرسنل قطار برایمان شربت میآورد و هر دو همزمان و با چهرههایی شبیه به هم از او تشکر میکنیم. عرق صورتمان را با آستین میگیریم و متوجه میشویم بیش از آنچه فکر میکردیم به یکدیگر نزدیک هستیم چون هیچ کداممان وسواس آنچنانی بر لباسهایمان نداریم. خیال میکنیم هیچ اختلافی میانمان وجود ندارد؛ لیکن برای اینکه تمام و کمال اطمینان حاصل کنیم غذای موردعلاقهی یکدیگر را میپرسیم. چه جالب! هر دو پیتزا دوست داریم. فکر نکنم به اینکه مقصد سفرمان ایتالیاست مربوط باشد! دوستهای خوبی میشویم. تلفن خانههای هم را یادداشت میکنیم و بعد از اتمام سفر تماس میگیریم. مشجارهها شروع میشود و به طرز عجیبی در مییابیم که ذرهای تفاهم نداریم. حدس میزنید چرا؟ به یک دلیل خارقالعاده! چون هوا دیگر گرم نیست! کمی بعد لِئاندِر از من فاصله میگیرد و دیگر جواب تلفنهایم را نمیدهد.