لبخند ملیحی رو به سرهنگ زدم. بعد از رفتنش رو به علی گفتم:
- چی؟ من شدم کارآگاه!
علی شانه بالا انداخت و آنجا بود که با دست به پیشانیام ضربه محکمی زدم.
***
- امین معتمدی هفده ساله دانشآموز دبیرستان علامه حلی متولد شهریور هزار و سیصد و شصت و نه تو رشته تجربی تحصیل میکرده. به جز کتابخونه تنها جایی که میرفته آکادمی والیبال بوده. دو روز در هفته یکشنبه و پنجشنبهها عصر ساعت هجده تا نوزده و سی دقیقه. عضو تیم باشگاهی و مدرسه بوده. چندباری هم مدال آورده. برای المپیاد شیمی میخونده. دوره چهارم فکر کنم. رفیق صمیمیش، مهدی دارابی، الان دندون پزشکه. اون موقع گفته روز گم شدن امین معتمدی مریض بوده و مدرسه نرفته و ازش خبری هم نداشته. دوباره باید باهاش صحبت بشه.
به گفته مادرش هم چند روز قبل از گم شدنش یکی همش به خونهشون زنگ میزده که اون زمان براشون طبیعی بوده. بخاطر ثروت زیاد پدرش زیاد مزاحمشون میشدن.
همیشه با دوچرخه رفت و آمد داشته. دوچرخهاش همونجایی که پارک کرده بوده پیدا شده.
سه تا احتمال وجود داره.
احتمال اول بین بیرون اومدن از کتابخانه تا بخواد سوار دوچرخه بشه دزدیده شده. یکی به محض بیرون اومدن اون رو برده که احتمال ضعیفی هستش چون یکی میتونسته اونو ببینه و یا دوربینها بگیرنش.
احتمال دوم سوار دوچرخه شده و رفته. فرد جای دیگری اونو دزدیده و دوچرخه رو برگردونده سر جاش.
احتمال سوم از کتابخونه خارج نشده و هر اتفاقی که افتاده داخل کتابخانه بوده و بعد از کتابخانه خارجش کردند.
این چیزهایی بود که من فهمیدم جناب سرهنگ. به نظرم باید بازم با خانواده و دوستش صحبت کنید. هفده سال میگذره؛ ولی هنوز میشه یک چیزهایی فهمید. این حادثهها گم شدن نیست. آدم دزدیه سرهنگ.
- چی؟ من شدم کارآگاه!
علی شانه بالا انداخت و آنجا بود که با دست به پیشانیام ضربه محکمی زدم.
***
- امین معتمدی هفده ساله دانشآموز دبیرستان علامه حلی متولد شهریور هزار و سیصد و شصت و نه تو رشته تجربی تحصیل میکرده. به جز کتابخونه تنها جایی که میرفته آکادمی والیبال بوده. دو روز در هفته یکشنبه و پنجشنبهها عصر ساعت هجده تا نوزده و سی دقیقه. عضو تیم باشگاهی و مدرسه بوده. چندباری هم مدال آورده. برای المپیاد شیمی میخونده. دوره چهارم فکر کنم. رفیق صمیمیش، مهدی دارابی، الان دندون پزشکه. اون موقع گفته روز گم شدن امین معتمدی مریض بوده و مدرسه نرفته و ازش خبری هم نداشته. دوباره باید باهاش صحبت بشه.
به گفته مادرش هم چند روز قبل از گم شدنش یکی همش به خونهشون زنگ میزده که اون زمان براشون طبیعی بوده. بخاطر ثروت زیاد پدرش زیاد مزاحمشون میشدن.
همیشه با دوچرخه رفت و آمد داشته. دوچرخهاش همونجایی که پارک کرده بوده پیدا شده.
سه تا احتمال وجود داره.
احتمال اول بین بیرون اومدن از کتابخانه تا بخواد سوار دوچرخه بشه دزدیده شده. یکی به محض بیرون اومدن اون رو برده که احتمال ضعیفی هستش چون یکی میتونسته اونو ببینه و یا دوربینها بگیرنش.
احتمال دوم سوار دوچرخه شده و رفته. فرد جای دیگری اونو دزدیده و دوچرخه رو برگردونده سر جاش.
احتمال سوم از کتابخونه خارج نشده و هر اتفاقی که افتاده داخل کتابخانه بوده و بعد از کتابخانه خارجش کردند.
این چیزهایی بود که من فهمیدم جناب سرهنگ. به نظرم باید بازم با خانواده و دوستش صحبت کنید. هفده سال میگذره؛ ولی هنوز میشه یک چیزهایی فهمید. این حادثهها گم شدن نیست. آدم دزدیه سرهنگ.
آخرین ویرایش توسط مدیر: