آسمان دیگر آبی نبود و همهجا رنگی از تیرگی گرفته بود. مه غلیظی بر زمین فرود آمده بود و خیابانها در سکوتی عجیب غرق شده بودند. هیچ صدای پرندهای در آسمان به گوش نمیرسید؛ انگار که زندگی در پی یک حادثهی بزرگ به خواب رفته بود.
این روزها دیگر هیچچیزی بوی شادی و گرما نمیداد؛ حتی نور خورشید که به زحمت از میان ابرها میتابید دیگر گرمایی نداشت.
در این لحظات حتی عشق هم از یاد رفته بود، گویی که هیچگاه در این دنیای خاکی جایی نداشت.
بادِ سرد و خشک، به آرامی در خیابانها میپیچید و با هر وزش خود، بوی خاک را در فضا پراکنده میکرد. مردم بیصدا قدم میزدند. چهرههایشان در سایهی افکارهای سنگین پنهان بود و انگار هیچکدام دیگر به دنبال چیزی جز گذراندن همین لحظهی تاریک و بیپایان نبودند.