چالش • نامه‌ای به او که واژه‌ها از او آغاز می‌شود • | نامه نویسی

نوشته‌ها
نوشته‌ها
5,046
پسندها
پسندها
13,899
امتیازها
امتیازها
703
سکه
3,243
به نام آن‌که مهرش بی‌انتهاست و سایه‌اش آرامش‌بخش‌ترین پناهگاه.


34f302_26b86202-26Negar-1767346950062.png


در این روز که خورشید، گرمای وجود پدران را به یادمان می‌آورد.
ما در انجمن کافه نویسندگان، سکوت‌های ناگفته و ابراز نشده را به سخن خواهیم آورد.
پدر؛ آن ریشه که ما را بر پا نگه داشته، آن دریایی که طوفان‌هایمان را در خود آرام کرده است. این بار، چالش ما از جنس کلمات ساده نیست؛ چالش ما، سفر به اعماق خاطرات است.
ما می‌خواهیم با جوهر عشق، روی کاغذ، تصویری از دستان زمخت اما مهربان پدرانمان بکشیم.



قلم‌هایتان را بردارید و نامه‌ای صمیمی بنویسید. قهرمان داستان شما کسی است که در خلوت خود، مشغول نوشتن نامه‌ای است که شاید هرگز آن را به مقصد نمی‌رساند؛ نامه‌ای پر از اعترافات شیرین، قدردانی‌های معوق، یا درکی که سال‌ها طول کشید تا حاصل شود.


«مدیریت تالار ادبیات»
 
سلام قهرمانِ داستان های من! روزت مبارک پدر(:
امیدوارم حالت خوب باشد هرچند اگر حالت بد هم باشد به روی خودت نمی‌آوری و همه‌را تنهایی به دوش می‌کشی! راستش دروغ چرا؟ من از تو خیلی دورم. هرچند در یک خانه زندگی می‌کنیم. هرچند سایه‌ی خودت و محبتت بر سر من است اما...
نتوانستم هیچوقت آن پدر دختری که بعضی می‌گویند را با تو تجربه کنم. بگذریم!
می‌دانم بارِ سنگین مسئولیت بر شانه‌هایت سنگینی می‌کند، می‌دانم این روزها فشار زندگی کمرت را خم می‌کند، می‌دانم و سعی می‌کنم درکت کنم.
می‌دانم این خشمی که گاهی داری بر اثر همان سختی‌های زندگی است، اما لطفا اینقدر خشمگین نباش!
در آخر امیدوارم سختی های زندگی برای شما و مادر کمتر و کمتر شود. امیدوارم روزی سرت را بالا بگیری و به من! به دخترت افتخار کنی...
مواظب خودت باش پدر!
 
سلام پدرعزیزم روزت مبارک باد
ان شاءالله همیشه سلامت وخوشحال باشی
ارتباط بین من وتوبیگانه است!هیچوقت نتونستم بغلت کنم یادستت روبگیرم
هیچوقت نتونستم تجربه اولین عشقم که پدرم باشه روداشته باشم!
اماباوجودتمام اینهاحتی لحظه ای به اینکه نباشی غمگینم میکنه همیشه برای راحتی من وخانوادت زحمت کشیدی هیچوقت نذاشتی به لحاظ مادی ناراحتی داشته باشم!
وقتی بیمارمیشی نگران میشم
دلم میخادباهم سفربریم اما همیشه سرکارهستی ولی خب مشکلات زندگیمون زیاده ومنم درک میکنم
دوستت دارم پدرجانم
بوسه به دستان توومامان عزیزم

تمام زندگی من هستید
دخترشما:سمانه
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
بابای ِقشنگم سلام

میگن امروز روز پدر ِو منم باید برات نامه بنویسم :)
خیلی حرفها توی قلب و روحم سنگینی می‌کنه و هر از گاهی غمباد میشه تو گلوم و بغض میشه تو چشمام و یهو قورتش میدم که مبادا کسی بفهمه تو این سالها چی بهت گذشته، که مبادا بفهمی گوشه قلبم همیشه یه درد بی درمون وجود داره ..

کاش میشد بهت بگم تا بدونی تا بفهمی همیشه تمام تلاشم رو کردم که مبادا باعث ِسختی و رنج بیشترت بشم.
درسته بعضی جاها نا خواسته از روی بچگی ای که اقتضاء سنی بود که میگذروندم، باعث ناراحتیت میشدم
ولی تو منطق من همیشه‌ی همیشه حرف حرف بابا بود ِ حتی اگه علی رغم میل باطنیم بوده :)♡

دوست دارم
هر چند فاصله امون اینقدر از هم دوره که تا حالا نشده رو در رو و مستقیم به زبون بیارم ..
روزت مبارک عزیزترین ِقلبم
t-icon12
 
پدر!
واژه‌ای که ۲۰ سال‌ است از زندگیِ من محو شده ...
یک رفتن ناگهانی و‌ زود هنگام
باورش هنوز‌ سختِ ..‌.

هر ساله روز پدر ، یاد و‌خاطراتت را مرور می‌کنم
روزت مبارک بابایِ عزیزم:two_hearts:
همیشه جایِ خالیتو حس می‌کنم :broken_heart:

خوشحال می‌شم صلواتی برای شادی روحش بفرستین
ممنونم:gol narenji:
 
در دوران سخت زندگی اونی که پشتم بود، اونی که نگرانم بود، اونی که وقتی اسم منو میگفتن و یادآوری میکردن که این بچه‌ات همش مریضه، این دخترت همیشه لاغره و فلان بهمانه، اشک تو چشمات جمع میشد، حتی هنوزم وقتی کسی این حرف رو میزنن و تموم اون دوران رو یادآوری میکنن چشمات پر از اشک میشه...
بابا! نگران من نباش ، من خوبم.
یادمه از مطب دکتر که اومدیم بیرون دو دستی زدی تو سرت و خودت رو ملامت کردی چون دکتر گفته بود بچه‌ات دیگه نمی‌مونه
تموم این سال‌ها تموم تلاشت رو کردی که من چیزی کم نداشته باشم و حرف همه اطرافیان رو تحمل کردی که من سختی نکشم.
تو سرما و گرما با مشقت کار کردی تا من زنده باشم.
ریش سفید و موهای ریخته شده، تن لاغر و ضعیف و صورت پر چروک که هر کس ببینه فکر می‌کنه با یه آدم هشتاد ساله طرفه نه شصت سال، دردی بود که این سال‌ها کشیدی.
وقتی میگم روزت مبارک انگار خیلی کمتر از چیزیه که تو برام انجام دادی.
 
بابا نمی‌دونم از کجا شروع کنم. هنوزم دقیق نمی‌دونم چی بگم و چی رو نگم. فقط اینو خوب می‌دونم که دوستم داری. می‌دونم عاشق دخترتی. می‌دونم همیشه خواستی تلاش کنم، به جایی برسم، قوی باشم. می‌دونم حتی وقتی اشتباه کردم، حتی وقتی دلت شکست، پشتم بودی. زود بخشیدی… خیلی زود. اما یه چیزی هست که من هنوز نتونستم ازش رد شم. نتونستم ببخشم.
نتونستم اون سال‌هایی رو نبینم که بهت نیاز داشتم و نبودی.نتونستم بفهمم عشقِ دختر به پدرش دقیقاً چه حسیه… هنوزم نمی‌فهمم.
محبت‌هات واقعین، اینو می‌دونم. اما کاش زودتر می‌اومدن… نه الان، که انگار دلم دیگه بلد نیست چطور باید این همه محبت رو بپذیره. نه اینکه قدر کارت رو ندونم، نه…
فقط بعضی حس‌ها اگه دیر برسن،دیگه مثل قبل توی دل جا نمی‌گیرن.
دیگه شبیه وظیفه هستن، نه شوق.
کاش من هم می‌تونستم هم‌اندازه‌ی تو دوست داشته باشم. یا حداقل همون چیزی رو حس کنم که باید حس می‌کردم. کاش فاصله‌ی بینِ «می‌دونم دوستم داری» و «حس می‌کنم دوستم داری» این‌قدر زیاد نبود.
امروز، روز پدر، فقط می‌خوام بگم که تو برام مهمی، اما مهم بودن همیشه به معنای دوست داشتنِ گرم و پرشور نیست. بعضی وقت‌ها فقط یعنی پذیرفتنِ واقعیتی که دیگه قرار نیست تغییر کنه.
من قدر لحظه‌های خوبت رو می‌دونم،حتی اگر دلم دیگه بلد نباشه با همون شدتِ قبل، چیزی رو احساس کنه.
 
عقب
بالا پایین