نقد داستان «قرار است بمیرم»
به نام خالق قلم
نقد عنوان:
عنوان از جملهی «قرار است بمیرم» تشکیل شده است. این عنوان در سطح اول به مرگ قریبالوقوع اشاره میکند و سوال ایجاد میکند: چه کسی قرار است بمیرد؟ چرا از قبل میداند؟
پس از خواندن کامل داستان متوجه میشویم که «قرار است بمیرم» در چند لایه معنایی عمل میکند و در سراسر متن به شکلهای مختلف تکرار میشود:
مرگهای شبیهسازیشده
شهریار هر روز در نقش سوژههای مختلف میمیرد. او ۱۹۹ بار مرگ را تجربه کرده و حالا قرار است برای دویستمین بار بمیرد.
مرگ هویت
عنوان به مرگ تدریجی هویت اصلی افشین اشاره دارد. او با هر پروژه بخشی از خودش را از دست میدهد تا جایی که دیگر نمیداند کیست.
مرگ واقعی
در نهایت عنوان به مرگ فیزیکی و حتمی افشین در دشت چالدران اشاره دارد.
این جمله در واقع افتتاحیهی داستان است و پیوند محکمی با آن ایجاد میکند. در سراسر داستان تکرار میشود و محور اصلی روایت را تشکیل میدهد، چندلایه و قابل تفسیر است. فعل «قرار است» حس حتمیت و سرنوشت را القا میکند. کنجکاوی فوری ایجاد میکند و سرانجام با جمله نهایی داستان چرخه را کامل میکند. عنوان با وجود سادگی ظاهری، انتخابی هوشمندانه و هماهنگ با ساختار چرخهای داستان است و نمرهی خوبی از منتقد دریافت میکند.
نقد ژانر:
نویسنده ژانر داستان را معمایی و علمیتخیلی معرفی کرده است.
علمیتخیلی:
این ژانر به درستی انتخاب شده است. داستان تکنولوژی دستکاری حافظه، شبیهسازی مرگ، رباتهای انساننما و سیستم پاکسازی ذهنی را معرفی میکند. جهانسازی علمیتخیلی به خوبی اجرا شده و باورپذیر است.
معمایی:
این ژانر نیز کاملاً مناسب است. سراسر داستان مملو از سوالهایی است که مخاطب به دنبال جواب آنهاست. افشای تدریجی لایهلایهی حقیقت، ساختار کلاسیک یک داستان معمایی را تشکیل میدهد.
منتقد معتقد است که نویسنده باید ژانر تراژدی/عاشقانه را نیز به اثر اضافه میکرد. قلب داستان رابطهی تلخ افشین و انیس است، عشقی که ده سال پیش شکست، مردی که فراموش کرد، زنی که انتقام گرفت و سرانجامی تراژیک.
نقد خلاصه:
خلاصهای که نویسنده ارائه داده به این صورت است:
«ما هم به نوعی کارمند خدماتی کفن و دفنیم. اما نه از آن عادیهایش. وقتی مرگ از نوع تصادف شدید یا حادثههای دهشتناک باشد؛ آن جسدهای آش و لاش شده، با مغزهای متلاشی و صورتی که دیگر قابل تشخیص نیست، برای بازماندگان، خاطراتی بسیار ناگوار به جا میگذارند! خاطراتی که باید پاک شوند و… با تصاویر جدید جایگزین شوند!»
مشکل اصلی خلاصه این است که به هیچ یک از سه سوال کلیدی پاسخ نمیدهد:
چه کسی؟ چه اتفاقی؟ چرا باید خوانده شود؟
خواننده میفهمد یک سازمان عجیب وجود دارد که خاطرات را عوض میکند. اما خب که چی؟ داستان کجاست؟
منتقد مثالی برای بیان واضح تر منظور خود میزند: سازنده فیلم میخواهد «تایتانیک» را معرفی کنید و میگوید: «تایتانیک یک کشتی مسافربری در قرن نوزدهم بود که با کوه یخی برخورد کرد و غرق شد.» خب که چی؟ جک و رز کجا هستند؟ عشق کجاست؟ الماس کجاست؟ صحنهی روی عرشه کجاست؟
البته منظور منتقد ابدا این نیست که نویسنده بایستی تمام محتوای اثرش را لو بدهد. ما میگوییم خلاصهی خوب باید مبهم باشد، اما نه به این معنا که هیچ اطلاعاتی ندهد. باید بهاندازهای بگوید که خواننده بفهمد داستان دربارهی چیست و چرا متفاوت است، اما آنقدر کم بگوید که کنجکاو شود ادامه را بخواند.
لحن این خلاصه کمی خشن و نامتناسب با داستان است: «جسدهای آش و لاش شده»، «مغزهای متلاشی». این لحن برای یک داستان ترسناک مناسب است، نه برای تراژدی عاشقانهای که قلبش فراموشی و از دست دادن است.
نویسنده تلاش کرده تا حس و حالی تاریک یا دارک را بر فضای خلاصه حکمفرما کند، بنابراین اتفاقات سازمان را با تصویرسازی خشن و کمی ترسناک بازگو کرده.(جسدهای مخدوش) در حالی که باید روی تاثیر روانی این اتفاقات تمرکز میکرد. چه اتفاقی برای کسی میافتد که ۱۹۹ بار بمیرد؟ چه اتفاقی برای کسی میافتد که عشقش را فراموش کند؟
در واقع نویسنده میخواسته جهان داستانیاش را نشان بدهد چون فکر کرده جهان جذاب است. و درست فکر کرده چون جهان واقعاً جذاب است! اما جهان بدون انسان، بدون درگیری و بدون احساس، فقط یک مفهوم است نه یک داستان.
نقد مقدمه:
مقدمهی داستان از دو بخش تشکیل شده که هر دو بخش به تنهایی جواهری کوچک هستند و به زیبایی میدرخشند.
بخش اول: شعری از نزار قبانی
«أحضنی و کأنی سأموت غداً، و ماذا عن الغد؟ أحضنی و کاننی عدتُ…
مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا میمیرم، و فردا چطور؟ جوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشتهام…»
نزار قبانی، شاعری که همیشه از عشق با زبانی گداخته حرف میزد، اینجا درباره عشقی مینویسد که با مرگ در هم تنیده شده. عشقی که نمیداند فردا زنده است یا مرده، اما همین امروز را با تمام وجود میخواهد.
این شعر کل داستان را پیشگویی میکند:
«مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا میمیرم» این دقیقاً همان شبی است که شهریار/افشین در آغوش انیس میخوابد. انیس میداند که فردا او را خواهد کشت، اما افشین نمیداند. این طنز تلخی که به زیبایی در شعر نقل شده.
«و فردا چطور؟» این سوال معلق است. آیا اصلا فردایی هست؟ میدانیم که برای افشین فردایی نیست.
«جوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشتهام» این نیز کلید تمام داستان است! افشین واقعاً از مرگ بازگشته، او ۱۹۹ بار مرده و زنده شده. پس از ده سال از مرگ هویت، حافظه و عشق بازگشته سال بعد، بازگشته.
در واقع نویسنده با هوشمندی تمام، شعری که احتمالاً نزار در شبی عاشقانه سروده را، به زیبایی به یک پیشگویی تراژدی برای داستان خود تبدیل کرده.
بخش دوم: تقدیمنامه
«تقدیم به کسانی که ذلت فرار را به سختی ماندن ترجیح میدهند…»
این جمله مانند یک سیلی است. سیلی محکم، اما عادلانه.
فرار کردن ذلت است. این جمله سنگین است. نویسنده میگوید وقتی از مشکلات فرار میکنی، خودت را خوار میکنی. افشین فرار کرد. از انیس فرار کرد، از مسئولیت فرار کرد، از زندگی واقعی فرار کرد.
اما ماندن هم سخت است، پس هیچکدام خوب نیستند. این پارادوکسی است که نویسنده جلوی ما میگذارد.
نویسنده داستان را به کسانی تقدیم میکند که ذلت فرار را انتخاب میکنند، نه سختی ماندن. چرا؟ چون داستان درباره افشین است، کسی که فرار را انتخاب کرد.
اما این تقدیم قضاوت نیست. نویسنده نمیگوید «افشین اشتباه کرد» یا «او بد بود».
لحن این جمله بیطرف است، اما پر از همدلی. نویسنده نه افشین را محکوم میکند، نه او را توجیه میکند. میداند گاهی ماندن غیرممکن به نظر میرسد. میداند گاهی فرار تنها راه به نظر میرسد.
این نگاه بالغ و انسانی است. زندگی همیشه سیاه و سفید نیست. گاهی باید بین دو بدی انتخاب کنی و بسته به انتخابی که انجام میدهی، قیمتی داری و سرنوشتت را رقم میزنی.
مقدمه نه فقط زیبا بلکه هوشمندانه است. انتخاب شعر نزار نیز صرفاً تزئینی یا تصادفی نبوده. اگر درست خوانده شود، تمام داستان فهمیده میشود.
این مقدمه، بدون تعارف یکی از بهترینهایی است که منتقد در ادبیات داستانی فارسی خوانده است.
نقد آغاز داستان:
آغاز داستان راوی را در لحظهی مرگ شبیهسازیشده نشان میدهد. نویسنده از روش شروع از وسط ماجرا استفاده کرده و خواننده را بلافاصله در موقعیت بحرانی قرار میدهد.
جملهی آغازین «امروز صبح وقتی از خواب بیدار میشوم، یادم میآید که قرار است بمیرم…!» بسیار قوی است. تنش فوری ایجاد میکند و در عین حال، لحن خونسرد و عجیب راوی در تضاد با این تنش است. استفاده از «یادم میآید» انگار راوی قرار ملاقاتی را فراموش کرده، نه مرگش را! این تضاد بین محتوای جمله و لحن آن، فضایی سوررئال و نگرانکننده خلق میکند.
همچنین اول شخص بودن راوی باعث میشود خواننده بلافاصله با راوی همذاتپنداری کند.
نویسنده با مهارت خواننده را در فضایی مبهم نگه میدارد.
توصیفات بدن شهریار که از خواب بیدار میشود (خمیازه، کش و قوس دادن، پیراهن سفید) همه چیز را عادی نشان میدهد، اما ذهن او پر از تصاویر خشونتبار است:
«میتوانم لغزیدن مغز و خونابه را به بیرون از کاسهٔ سرم و پخش شدنش را روی موزاییکهای کف زمین ببینم.»
این تضاد بین عادیبودن اعمال فیزیکی و هولناکی افکار، حس جدایی از واقعیت را به خوبی منتقل میکند.
نویسنده در ادامه مینویسد:
«صدایی در سرم نهیب میزند نباید به آن سمت بروم»
«صدایی که در سرم است این بار فرمان میدهد به سمت تخت برگردم»
«صدای افکارم را میشنوم که میگوید: قرص کنار تختو بخور و آروم بخواب!»
این «صداها» در ابتدا خواننده را گیج میکنند. تصور میشود شاید وجدان درونی راوی، صدای سیستم، یا توهمات ذهنی است. اما بعداً مشخص میشود که اینها صدای برنامهریزی شده برای شبیهسازی مرگ هستند.
در واقع نویسنده در سه پارت اول، یک داستان کامل به ما میدهد. داستان کرانه، دختر جوانی که عاشق شد، باردار شد، ترک شد و خودکشی کرد.
این داستان به خودی خود میتواند یک داستان کوتاه باشد. ما به کرانه توجه میکنیم، با او همذاتپنداری میکنیم و دلمان به حالش میسوزد.
اما بعد چیزی عجیب، یعنی صحنهی بیدار شدن از محفظه اتفاق میافتد:
«۵… صدای بوق اتمام عملیات را میشنوم.
۴… مغزم که هنوز باریکهای از فهم ناخودآگاهش را حفظ کرده بود، به حالت خودآگاه برمیگردد.
۳… تلاش میکنم پلکهای سنگینم را از هم باز کنم.
۲… چشمهایم را رو به تاریکی میگشایم.
۱… مشتم را بالا میآورم و به شیشه میکوبم.»
خواننده متوجه میشود که فریب خورده! این کرانه نبود. اما نویسنده با مهارت ما را فریب داده و کاری کرده که فکر کنیم کرانه شخصیت اصلی است و داستان دربارهی اوست. به عبارتی، مخاطب را درست مثل شهریار در ذهن کرانه گیر انداخته، و درست مثل شهریار او را گیج کرده تا حدی که متوجه نشود چه چیزی واقعی و چه چیزی غیر واقعی است.
از نظر منتقد این شمارش معکوس یکی از قویترین صحنههای آغاز است. حس بیدار شدن از مرگ، یا تولد دوباره، یا خروج از تابوت را میدهد. فضای تنگ و وحشتآور محفظه به خوبی منتقل شده است.
نویسنده در همین بخش ابتدایی شروع به کاشت چند دانه برای افشای نهایی میکارد و برای آن زمینهسازی میکند. «دستم بیاراده پایین میرود و شکمم را میمالد» این حرکت از حافظه بدنی افشین نیز میآید.
.«نمیدانم دچار توهم شدهام یا تهصدایم واقعاً رنگ زنانه دارد» شهریار دیگر نمیداند کجای او واقعی است و کجا نقش، صدای کرانه در او زنده مانده!
آغاز قوی، جسورانه و تاثیرگذار است. معرفی کرانه یکی از زیباترین و غمانگیزترین بخشهای داستان است. فریب هوشمندانهای است که با تم اصلی داستان (گم شدن هویت) همخوانی دارد. تنها نقطه ضعف این است که ممکن است برای بعضی خوانندگان خیلی گیجکننده باشد، اما از نظر منتقد کاملاً ارزش این ریسک را دارد!
نقد میانه:
بخش میانی داستان در دو فصل «زندگی» و بخشی از «مرگ» گسترده میشود و شامل گفتگوی شهریار با مراغهای، ورود او به خانه انیس، و تدریجاً فرو رفتن در نقش افشین است.
صحنه دفتر مراغهای:
در این بخش شهریار میخواهد استعفا بدهد اما مراغهای او را به انجام یک پروژه آخر قانع میکند.
مراغهای شخصیتی قدرتمند و کنترلگر است. او از زبان بدن (تمیز کردن برگ گلدانها)، لحن قاطع و استفاده از احساس گناه برای کنترل شهریار بهره میبرد:
«تو الگوی بقیهای! تو رو با انگشت نشون میدن…»
شهریار در مقابل خسته، آسیبپذیر و ناامید است. زبان بدنش (بازی با ریش، پای تکاندهنده، باز کردن دکمههای لباس) نشاندهنده اضطراب و بیقراری است.
یکی از درخشانترین لحظات میانه، معرفی نماد اوروبروس است:
«ماری که دم خود را میبلعید… نماد زندگی – مرگ – و دوباره زندگی. بعضیها بهش میگن جاودانگی، بعضیها هم صداش میکنند تناسخ. ولی اگه از من بپرسی میگم هیچ چی تو طبیعت نیست که بتونه مرگ رو دور بزنه، حتی شرکت ما! در نهایت، مرگ بر زندگی پیروز میشه.»
این نماد قلب داستان را تشکیل میدهد. شهریار واقعاً در حال بلعیدن خودش است. او برای بازی کردن مرگ دیگران، هر روز خودش را میکشد. و در نهایت، حلقه کامل میشود و او به نقطه شروع برمیگردد: به انیس، تا بالاخره واقعاً بمیرد.
نویسنده عمداً این نماد را زودتر معرفی میکند، اما خواننده در خواندن اول متوجه عمق آن نمیشود. این کلید داستان است که در معرض دید قرار دارد.
ورود به خانه انیس:
تضاد بین فضای سرد و خاکستری سازمان و گرمای خانه انیس به خوبی نشان داده شده است:
«خانه کوچک اما مرتب است؛ فضای هال، نورگیر و با مبلهای راحتی… هوا ترکیبی از عطر بچگیهایم را دارد؛ رایحهای از وانیل و اسطوخودوس.»
در میانه، کاشت بذر و زمینهسازی همچنان ادامه دارد. مثلاً در همین بخش، نشانهی اول وجود دارد که حافظه بویایی شهریار است. شهریار میگوید «عطر بچگیهایم» اما چرا؟ این خانه برای او آشنا است چون خودش در آن زندگی کرده است. بویایی مستقیماً به بخش احساسی مغز وصل است و میتواند خاطراتی را بیدار کند که راوی از آنها آگاه نیست.
تحول تدریجی شهریار:
نویسنده به آرامی و ماهرانه تحول شهریار را نشان میدهد.
او در ابتدا مقاومت میکند. «زن کنارم میآید و سرش را روی قفسهٔ سینهام میگذارد. از جا میپرم؛ اجازه ندارم این قدر به خانواده سوژهها نزدیک باشم.»
«دستم ناخودآگاه به سمت موهایش میرود. محتاطانه نوک انگشتهایم را در خرمن موهایش فرو میکنم»
نشانه دوم: استفاده از کلمه «ناخودآگاه»! بدن او به یاد دارد حتی اگر ذهنش فراموش کرده. این نشانهای است که این زن برای او غریبه نیست.
سپس کمکم تسلیم میشود. «این بار بیهیچ خاطرهای خودم را جای سوژه گذاشتهام. این دختر زن من است… من آمده بودم اینجا که افشین باشم، نه شهریار.»
نشانه سوم: او میگوید «این دختر زن من است» نه زن سوژه، بلکه زن من! این لغزش زبانی نشان میدهد ناخودآگاهش میداند این زن متعلق به اوست! این لحظه کلیدی است. او آگاهانه تصمیم میگیرد شهریار نباشد و افشین شود. اما طنز تراژیک این است که او افشین است! فقط خودش نمیداند!
نشانه چهارم: اما بزرگترین نشانه مربوط به صحنه عکسهاست.
«یکی از عکسهای دونفره را برمیدارم و با تعجب نگاهش میکنم. در دامنهٔ دشتی سرسبز و گسترده، دختر در آغوش مردی بود که بینهایت به من شباهت داشت.»
این جمله یک شاهکار است. نویسنده حقیقت را درست جلوی چشم خواننده قرار میدهد اما آن را تحت عنوان «شباهت» پنهان میکند تا خواننده بیشتر در بازخوانی اثر متوجه این حقیقت شود!
اما چگونه حتی او نیز خودش را نمیشناسد؟ این سوال کلیدی است که نویسنده ماهرانه در سراسر داستان به آن پاسخ میدهد:
پاکسازیهای مکرر حافظه (۱۹۹ بار!):
شهریار/افشین ۱۹۹ بار مرده و هر بار بخشی از حافظهاش پاک شده. این پاکسازیهای مکرر نه فقط خاطرات پروژهها را پاک کرده، بلکه لایهلایه خاطرات قدیمیتر را هم محو کرده است. او دیگر به یاد نمیآورد کی بوده قبل از سازمان، اسمش چه بوده، چه شکلی بوده.
این شبیه یک درایو حافظه است که بارها و بارها روی آن اطلاعات جدید نوشته میشود. بعد از چند بار، اطلاعات اولیه کاملاً از بین میروند و قابل بازیابی نیستند.
تغییر ظاهری:
«تنها فرق مرد با من جوان بودنش است، با موهایی بلند تا روی شانه و بدون ریش.»
شهریار الان ریش دارد و موهای کوتاه. اما ده سال پیش موهای بلند داشت و بدون ریش بود. او دارد خودش را در گذشته میبیند اما نمیفهمد! ده سال گذشته، صورتش هم مسلماً عوض شده. چین و چروکهای جدید، شاید لاغرتر یا چاقتر شدن، رنگ پوست تغییر کرده… وقتی آینهی امروز را با عکس ده سال پیش مقایسه میکنی و حافظهات هم پاک شده باشد، فکر میکنی دو نفر متفاوت هستید که فقط شبیه هم هستند.
جدا شدن از خودش (فروپاشی هویت):
«نمیدانم دچار توهم شدهام یا تهصدایم واقعاً رنگ زنانه دارد.»
از بس نقشهای مختلف بازی کرده، دیگر نمیداند «من» واقعی کیست. او ۱۹۹ بار شخص دیگری شده. پیرمرد، پسر نوجوان، دختر جوان. هر بار بخشی از «من» واقعیاش محو شده و جای خودش را به «منهای» کاذب داده است.
وقتی در آینه نگاه میکند، ممکن است فکر کند این یکی از نقشهاست نه خودش. او دیگر نقطه مرجعی ندارد که بگوید «این من هستم».
احتمالاً سازمان عمداً هویتش را عوض کرده:
اسمش از «افشین» به «شهریار» تغییر یافته. شناسنامه جدید، کارت ملی جدید، تمام مدارک جدید. همه او را «شهریار» صدا میزنند. حتی در ضمیر ناخودآگاهش، او دیگر «افشین» نیست و شهریار است.
جزئیات کوچک و ظریفی نیز همزمان در داستان دیده میشود. عکس پاره شده انیس و مادرش: رابطه انیس و مادرش شکسته است چون مادرش افشین را برده. این دانه برای تئوری این است که مراغهای همان مادر انیس است.
فقدان تکنولوژی در خانه: «نه تلویزیونی دارد و نه هیچ وسیله الکترونیکی دیگری». خانه در زمان ایستاده. انیس زندگیاش را منجمد کرده در همان لحظهای که افشین رفت.
رنگ طوسی مبلها: جالب است که مبلهای انیس هم طوسی است، همان رنگ دفتر مراغهای.
صحنه خوابیدن کنار انیس:
«سرش را زیر گردنم میبرد… دستم ناخودآگاه به سمت موهایش میرود.»
نشانه پنجم: دوباره کلمه «ناخودآگاه». بدن او میداند چطور باید انیس را در آغوش بگیرد، چطور باید موهایش را نوازش کند. این حرکتها حافظه بدنی هستند که پاک نشدهاند.
حافظه بدنی جالب است. میتوانی فراموش کنی که بلد بودی دوچرخه سواری کنی، اما وقتی دوبار سوار دوچرخه میشوی، بدنت یادش میآید. میتوانی فراموش کنی که کسی را دوست داشتی، اما وقتی او را در آغوش میگیری، بدنت یادش میآید.
سفر به چالدران:
«منظورت دشت چالدرانه؟»
«آره… همون جا که دفعه قبل با هم عکس گرفتیم!»
نشانه ششم: لغزش زبانی بزرگ
شهریار میگوید «دفعه قبل»! او هیچ وقت با انیس به چالدران نرفته… شاید هم رفته؟ این لغزش زبانی نشان میدهد حافظه ناخودآگاهش در حال بیدار شدن است. او یادش میآید که قبلاً اینجا بوده.
اما طنز تلخ این است که فکر میکند این خاطره مال افشین است که در ذهنش گذاشتهاند، در حالی که خاطره خودش است!
«کاش میتونستی بفهمی این ده سال چقدر سخت گذشت…»
هر دوی آنها ده سال سخت گذراندهاند. یکی در انتظار و انتقام، دیگری در فراموشی و مرگهای تکراری.
«واقعاً هم لوبیا پلو دوست داشتم.»
نشانه هفتم: شهریار میگوید «واقعاً هم». انگار که خودش هم تعجب کرده! اما چرا باید تعجب کند اگر فقط نقش بازی میکند؟ این نشان میدهد طعم لوبیا پلو برای او واقعاً خوشایند و آشناست، چون قبلاً خورده!
صحنه کلبه ساحلی:
«ذهنم شروع به رویابافی میکند و کلبهای چوبی را میبیند که متعلق به خودم و انیس است. پنجرههایش آبی آسمانی است و رو به دریا باز میشود. با حیاطی پر از گلهای میخک که عطرشان تمام خانه را پر میکند.»
«آره خانوم گلم. بریم همون کلبه رو که از پنجرههاش میشد ساحلو دید بخریم.»
«چه خوب یادت مونده!»
نشانه هشتم کلیدیترین نشانه است:
این صحنه اثبات قطعی است که شهریار همان افشین است، نه کسی که خاطرات افشین را در ذهنش گذاشتهاند.
چرا؟
اگر سازمان خاطرات افشین را در ذهن شهریار گذاشته بود، شهریار باید تمام خاطرات افشین را داشته باشد. اما شهریار خاطرات را به طور کامل ندارد، فقط تکهتکههایی که از لابلای پاکسازیها جان سالم به در بردهاند
این خاطرات ناخودآگاه و با تجربیاتش بیدار میشوند، نه فقط یک تصویر یا چیزی که از قبل در حافظهاش گذاشته باشند. مثل بوی وانیل، طعم لوبیا پلو، حرکت دست روی موهای انیس. همهی اینها بر اثر تجربهی دوباره از ناخودآگاهش بیدا میشوند.
تنها نقطهی ضعف میانه:
توضیحات طولانی و خستهکننده در بخش اول است. صحنه دفتر مراغهای خیلی طولانی و توضیحی شده. مراغهای مثل یک استاد دانشگاه دارد درباره فلسفه سازمان سخنرانی طولانی میکند:
«این سازمان برای این طراحی شده که…»
این کمی خشک و غیرطبیعی است. هیچ آدمی این طور صحبت نمیکند، مخصوصاً که طرف صحبتش شهریار است و همهی اینها را از قبل میداند. نویسنده خواسته جهانسازی کند، اما به جای نشان دادن، توضیح داده. یکی از مهم ترین اصول نویسندگی، نشان دادن به جای توضیح دادن است و نویسندهی عزیز مطمئناً این توانایی را دارد.