***
صدایی در سرم شمارش معکوسی را از ۵ تا ۱ شروع میکند.
۵ صدای بوق اتمام عملیات را میشنوم.
۴ مغزم که هنوز باریکهای از فهم ناخودآگاهش را حفظ کرده بود، به حالت خودآگاه برمیگردد.
۳ تلاش میکنم پلکهای سنگینم را از هم باز کنم.
۲ چشمهایم را رو به تاریکی میگشایم.
۱ مشتم را بالا میآورم و به شیشه میکوبم.
در محفظه که باز میشود، اولین کاری که میکنم این است که به سینهام چنگ میزنم و عمیق ترین دمی را که ریههایم میپذیرد از هوا میگیرم. کافی نیست؛ مثل کسی که یک عمر در تابوتی قفل شده گیر افتاده، به تشک زیرم چنگ میزنم و نفسهای منقطع و کوتاه میکشم. یک بار،
مرگبان یک پسر هجده ساله شده بودم که وقتی احساس میکرد نفسش گرفته یا حالش بد شده، یک لیوان آب یخ روی خودش خالی میکرد.
خودم را از محفظه بیرون میکشم و به سمت یخچال گوشهٔ اتاق میخزم. دستهٔ آبسردکنش را میفشارم و صورتم را زیرش میگیرم. برای یک لحظه حسی مانند ایست قلبی دارم و بعد از آن، بالاخره میتوانم نفسی عمیق بکشم. نمیدانم چه احساسی دارم؛ حس کسی که از مرگ بازگشته یا کسی که برای بار چندم مرده است. فقط میدانم که دلم میخواهد فرار کنم و هر چه خاطره دارم برای همیشه دور بریزم.
صدای سِلین، ربات رابِطم با سازمان، در فضای سرد و تاریک اتاق پخش میشود.
«به دنیای زندهها خوش آمدی، شهریار جان!»