پاکت نامه [ پاکت‌نامه اختصاصی نمو ]

به‌نامه یزدان پاک

د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟

دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!



🔹️🔸️🔹️


پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.


🔺️این تاپیک اختصاصی @نمو می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺️



«مدیریت بخش ادبیات»
 
دلم تنگ بارانی است، که می‌کوبد به سقفِ جان،
همان نم‌نم که می‌دزدید آرام از چشمِ، خواب مان
نه آن سیلابِ خشم‌آور، که بشوید از زمین غَم،
همان قطراتِ آرام، که می‌گفتند: « از دنیا برم».
کم است از عطرِ خاکِ نم، که با هر قطره می‌جوشید،
و امروز این هوای خشک، مرا تا انگشتان پا می‌کوبید.
 
آخرین ویرایش:
گذشت از من، خزانِ سرخ، رنگِ آفتاب،
زمانی که درختان را فرا گرفت موجِ ،خواب.
همیشه در پیِ کاری، یا در پیِ تکرارِ کاری بودم،
و فرصت دویدن نداشتم ،تا بودی در پی یاری بودم.
همان پاییزِ رقصان چشم نواز، که دنیا را دگرگون کرد،
به جای بوسه‌ای گرم، حسرتی بر خوش دلی ام افزون کرد.
 
چنان برگِ زرینی، که در اوجِ رها افتاد،
به شوقِ لمسِ دستانم، ز شاخه پُر ز محنت باد.
من آنجا بودم اما دست، به سوی تو هیچ نه جنباندم،
سفارش‌های دنیا بود، که آن فرصت ها را بازتابندم.
حالا این برگِ افتاده، میانِ خاطراتم هست،
غریب و سرد و بی‌تاب و، رها بر ساحلِ دَستَم.
 
آخرین ویرایش:
و اینک هستی ام رفت، از این دلتنگیِ پنهان،
حسرت بر تمامِ آنچه، نشد یک بار در دوران.
نه عشقی شد نه ابری بارید، نه پاییزم تماشا شد،
فقط تکرارِ این تصویر، که از من رفته و تنها شد.
بماند این دلِ تنگ و، این حسرت‌های بی‌پایان،
تا بارانِ دیگری شاید ببارد، در این وهمِ طغیان
 
کاش می‌شد بازگشت و، به آن روزِ نخست رسید،
به لحظه‌ای که پاییز از نو، دوباره رقص دوبار نوید.
همان برگی که می‌افتاد، برای لمسِ پاییز آغاز می شد
به جای این همه آه ،غمی که تا ابد مصرع پایان می‌شد.
آن یارِ رفته را شاید، در آن برگِ زرین دید،
و بوسه بر تنِ خاکی، به جای حسرت، بال گشود.
 
آخرین ویرایش:
نخستین پرده را بگشای بر این سینهٔ تنگ،
که عمری رفت در حسرت، نه در آغوش و نه در جنگ.
تمام زندگی شد آه، یک «ای کاش»ِ دیرین،
به جای عشق، باری شد، بر این دوشِ غم‌آگین.
نه نوری بود در پایان، نه راهی به سوی یار،
فقط تکرار این زمزمه در این روزهای تار
 
ببین این تن که می‌خواهد کمی از آن عطر عشق ببوید
همان آبی که باران‌ها، برایش بوسه آسمان را می‌جوید.
نه تنها خاکِ بیرون را، که این جانِ مرا نیز،
نیاز است آن نوازش‌ها، ز ابر و باد و مهر و ستیز.
که از خشکی شکفتن نیست، نه گل، نه قامتِ انسان،
فقط چروکِ ناامیدی هست، در این صحرای بی‌پایان.
 
می سوخت، از غصه آتش غم هایش .
می رفت از کنار جاده برای آرزوهایش.
خواب شدم در شب خالی دور از خیال
بیا به یاد روزگاران خوش،با من ببار
خاک شدم در غبار کفش هایی که هنگام آخرین دیدار، پا کردی.
نه اشتباه کردم،آن روز تو کفش نداشتی با عجله وداع کردی.
دلم گرفته یادگار؟ تنها یادت مانده از روزهای دیرین
ای کاش فرصتی می دادی به یاد گذشته شیرین.
 
آخرین ویرایش:
  • fire
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tufan
هر روز صدای سازت گوش هایم را نوازش می کرد.
نمی دانستم که هستی؟
نمی شناختمت
حتی تا به حال تصویر محوی هم از تو ندیده بودم
فقط هر روز رأس ساعت مشخص دم پنجره می رفتم تا صدای کلارینتی که می نواختی را گوش بدهم
البته بعد ها تازه فهمیدم آن صدایی که روحم با آن قرار می گرفت اسمش چه بوده
صدای سازت روحم را نوازش می کرد دختر جان یا پسر جان دلم به حالت می سوزد.
هیچکس در تو استعداد را ندید همه
هنرت را آلودگی صوتی قلمداد کردن.
مردمان شهر من خودشان هم نمی دادند پی چه چیز می گردند روزی دایه مهربان تر از مادر می شوند
روزی گرگ البته چه بسا گرگ درنده خو از این موجود نا معلوم شناس تر باشد.
نمی دانم فعل حال شما کجا هستید
اما به شدت دلم بی قرار آن صدای زیباست
هرز چندگاهی همان ساعت پنجره را باز می کنم اما تنها صدا ،صدای موتوری های رهگذر است.
عجیب است این مردم صدای فریاد و دعوا،پوق،ترافیک ،ماشین،موتور و آهنگ های ساسی مانکن را بیشتر از صدای گوش نواز ساز شما دوست داشتند.
نمی دانم چه بگویم فقط امیدوارم در جایی که لایقش بودید قرار گرفته باشید دختر یا پسر همسایه.
 
عقب
بالا پایین