به نام خداوندِ قلم
پس از مرگ استاد، ماکان، نقاش مشهور و برجسته، در تبعیدگاه دولت برای بیاثر کردن شایعهٔ غیرطبیعی بودن مرگ او مجلس ختمی برای او تشکیل میدهد و نمایشگاهی از آثارش برپا میکند. در این نمایشگاه تابلویی بیش از همه جلب توجه میکند. این تابلو، که استاد نام آن را چشمهایش گذاشته است و آخرین اثر اوست، چهرهٔ زن جوان و زیبایی را نشان میدهد که چشمهایی فوقالعاده زیبایند و نگاهی مرموز دارد. این تابلو کنجکاوی بسیاری برمیانگیزد. راوی داستان، که از دوستداران استاد ماکان است و بعد از سقوط حکومت استبدادی، ناظم مدرسهٔ هنریِ استاد شده است، در صدد برمیآید صاحب این چشمهای مرموز را بشناسد و از نقش او در زندگی استاد باخبر شود.
📖 چشم_هایش
✒️ اثر : بزرگ_علوی
پس از مرگ استاد، ماکان، نقاش مشهور و برجسته، در تبعیدگاه دولت برای بیاثر کردن شایعهٔ غیرطبیعی بودن مرگ او مجلس ختمی برای او تشکیل میدهد و نمایشگاهی از آثارش برپا میکند. در این نمایشگاه تابلویی بیش از همه جلب توجه میکند. این تابلو، که استاد نام آن را چشمهایش گذاشته است و آخرین اثر اوست، چهرهٔ زن جوان و زیبایی را نشان میدهد که چشمهایی فوقالعاده زیبایند و نگاهی مرموز دارد. این تابلو کنجکاوی بسیاری برمیانگیزد. راوی داستان، که از دوستداران استاد ماکان است و بعد از سقوط حکومت استبدادی، ناظم مدرسهٔ هنریِ استاد شده است، در صدد برمیآید صاحب این چشمهای مرموز را بشناسد و از نقش او در زندگی استاد باخبر شود.
📖 چشم_هایش
✒️ اثر : بزرگ_علوی