پاکت نامه [ پاکت نامه اختصاصی Yellow ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,184
پسندها
پسندها
19,409
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,632
به‌نامه یزدان پاک


د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!



🔹️🔸️🔹️

پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.

🔺️این تاپیک اختصاصی @YellowYellow عضو تأیید شده است. می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺️

«مدیریت بخش ادبیات»
 
-نامه اول-
گیرنده: خالق بدترینِ بهترین سال

تو گند زدی به همه چی؛
به تمام حسای خوب هفده سالگیم، به روزایی که میتونست جزو بهترین روزای نوجوونیم ثبت بشه، به تابستونی که میتونست بهترین تابستون تمام هفده سالم باشه.
الان حتی به یاد آوردن اون روزا منزجرکننده و بی‌اهمیته. دیگه به یاد آوردنشون تداعی خوشحالی نیست. چطور هنوز اون لحظه‌ها میتونن قشنگ باشن وقتی اون آدم دیگه همون آدم نیست؟ که با آدمی که شدی غریبه‌ام.
"درسته پایان بدی داشتیم ولی داستان قشنگی داشتیم" این جمله دیگه برای من یکی منطقی نیست. اون داستان قشنگ جز تظاهر چی میتونست باشه وقتی در آخر منو مقصر همه چیز کردی و با نهایت بی‌احترامی و نمک نشناسی پایان رو رقم زدی.
 
آخرین ویرایش:
-نامه دوم-
گیرنده: فکر کنم ایندفعه هم تو.

این روزا که نمیتونم درس بخونم بیشتر بهت فکر میکنم، همین روزا که شاید خودم با یکی حرف بزنم ولی به تنها بودن یا نبودن تو فکر میکنم. اون شب که داشتم مثل دیوونه‌ها برای حالی که نمیدونستم چیه گریه میکردم و دلایل مختلف براش سرهم میکردم از ته سرم یه صدایی اومد: "دلم براش تنگ شده"
و من تا به اون لحظه همچین اتفاقی برام نیفتاده بود:)
تو هم بهم فکر میکنی؟ کاش میدونستم. کاش میدونستم واسه یه لحظه هم که شده میگفتی کاش الان بود، کاش بهتر باهاش رفتار میکردم.
ولی به هرحال ما مال هم نبودیم که حتی اتفاقی هم همو نمی‌بینیم ولی دوستامون من و تو رو میبینن، ما همون موقع هم دستکاری کردیم تو سرنوشت و دوباره خودمونو به زور تو زندگیِ هم چپوندیم.
دلم برات تنگ شده، اندازه دی پارسال تا بهمن امسال...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
-نامه سوم-
گیرنده: دردسرساز دوست‌داشتنی

مثلا دیشب این آهنگو گوش کردم و با خودم گفتم چرا هیچوقت برات نفرستادمش. کاش می‌فرستادم.
ما حتی رادیودریا هم باهم رفته بودیم؛
اون شب یکی از بهترین شبای با تو بودن بود. هرچند که بعدش یه دردسر بزرگ برام درست شد، که ساعت ۱۱ شب تو اون بی‌آنتنی دنبال اسنپ میگشتیم ولی دیدن تو با یه بگِ کادو وقتی که دیر رسیده بودی بامزه‌ترین صحنه‌ی تو بود، تویی که هیچوقت دیر نمیکردی.
تک‌تک لحظات اون شب جلوی چشمم زنده‌س، منی که با وجود دوست داشتن زیادت اما حتی خاطرات تو هم با جزئیات یادم نیست. اما خاطرات اون شب، با تک‌تک قدم‌هایی که دست تو دست هم برمیداشتیم یادمه.
به هرحال که من همیشه سر تو دردسر داشتم. ولی اون لحظه‌ی تو ماشین که بهم گفتی "همه چیزو بنداز گردن من، بگو تقصیر من بود که دیر کردیم"
با وجود همه اینا، تو چجوری تونستی انقدر بد شی؟
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین