پادکست پادکست | آریانفر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

۴۰۴

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
اما حالا وقتی هوا تاریک میشه یهو جای خالیت از لابه‌لای سایه‌های اتاق می‌خزه بیرون و هجوم میاره سمتم. وقتی هوا تاریک میشه و همۀ صداها تو سکوت حل میشن، یهو جای خالیت دهن وا می‌کنه و منو می‌کشه تو خودش. با صدای بارون، مثل اون شب که اومدم دیدنت.
 
آخرین ویرایش:

۵:۳۰

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
شده بودم مثل آدمی که با کلی ذوق و شوق یه بلیط تئاتر خارج از ظرفیت می‌خره تا شاید شانس بیاره و یه جا تو ردیف اول براش خالی شه؛ اما وقتی میره تو سالن می‌بینه همه صندلی‌ها پر شدن و هیچ جایی واسه اون نیست.
 

۵۰ سالگی

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
به این فکر می‌کردم سال دیگه هم اینجا نشستم و دارم می‌شمارم چند روز دیگه میای. آخه، آخه قهر که می‌کردی دیر به دیر کلید می‌انداختی به در. هی رفتم جلو تو فکرم. رفتم، رفتم و رسیدم به پنجاه سالگی...
 

۸ دقیقه

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
می‌دونی که میگن که بعد مرگ، تنها قسمت چپ مغزه که تا ۸ دقیقه زنده می‌مونه؛ تموم گذشتهٔ خودش رو مرور می‌کنه مثل یه خواب. تو اون لحظه، برای آخرین بار به یادم میای. می‌بینم اون لحظه رو! مطمئن باش به یادم میای. مطمئن باش.
 

عادت

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
گذشتن از تو هم مثل این می‌مونه که برم توی باتلاق و انقدر توش بمونم تا بپوسم و بمیرم؛ پس این رو بدون اصلا راحت نیست. بذار نگم برات، بذار نگم برات چقدر سخته زندگی ولی تو سخت‌تری.
 
آخرین ویرایش:

ابد

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
با اینکه هیچ‌وقت بغلت نکردم، هیچ‌وقت دست‌هات رو نگرفتم، هیچ عکسی کنارت نداشتم، باهات پیتزا نخوردم؛ ولی اندازه‌ی همه روزهایی که ازت دور بودم دوستت دارم، اندازه‌ی همهٔ ثانیه‌هایی که دلم می‌خواست کنارت باشم و نبودم دلتنگتم. تو از پشت گوشی یه حسی بهم میدی که صدتا از این آدم‌های دورم نمی‌تونن از نزدیک بهم بدن.
 

آخرین نامه

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
آره، آره می‌خوام بگم می‌ارزه. این روزها به اون شب‌ها می‌ارزه. بودن الانت به نبودن فردات، خیلی می‌ارزه. اگه فردا و فرداشب رو فراموشت کنم و... نه! ولی خب، همیشه که نباید رسید به عشق و دست‌هاش رو گرفت و قدم زد.
 

احمق

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
من احمق بودم؟ آره احمق بودم. هنوزم هستم. شاید هم مثل اون پروانه‌هه که هی دور شمع چرخید چرخید، چرخید، الان که بال‌هاش سوخته یکی اومده شمع رو برده چون از تاریکی می‌ترسه؛ الان دیگه نه می‌تونم امیدوار باشم که تو برمی‌گردی، نه می‌تونم پرواز کنم.
 

آخرین تصویر تو

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
یادمه گفته بودم کسی که غرق شده از خیس شدن نمی‌ترسه. این‌بار می‌خوام بگم کسی که مرده از مرگ نمی‌ترسه؛ از بیماری رو به مرگ نمی‌ترسه. حتی نمی‌پرسه که «چند وقت دیگه بهش می‌رسه؟»، «به مرگ می‌رسه؟»، «اصلا می‌رسه یا نمی‌رسه؟»
 

الکی

بخشی از پادکستی که قرار است شنوای آن باشید:
بیا چند وقت، وقت بذاریم از وقتی که نبودیم گله کنیم. بگیم، اعتراف کنیم که زندگی سخت بود. بگیم دلتنگی قاطی روزمرگی‌هامون شده بود و جا واسه نفس کشیدن نمی‌ذاشت. یه خرده هم از کلافه شدن‌هامون بگیم؛ از وقت‌هایی بگیم که هیچ‌کس رو نداشتیم بهش پیام بدیم یا زنگ بزنیم و بگیم حالمون خوش نیست. یا اصلا، بگیم بریم بیرون؟
 
عقب
بالا پایین