دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات Majnun ]

img_e2ff00d8_1780086925.jpg
 
یه چیز جالب یادم اومد.
یه بار من و مامانم بیرون بودیم. دیدیم یه گربه کوچولوووو زیر درخته بچه ها هم دورش جمع شدن.
به هم دیگه می‌گفتن ای کاش پول داشتیم برای این پیشی شیر میخریدیم.
بعد مامانم براش شیر خرید. انقددد کوچولووو بوددد!!
۲۰ سانت اینا شاید!
جوجووو. پیشییی گوگولییی
 
فاصله غم و شادی همینقدره:‌‌(
قدر تک‌تک لحظه هایی که فکر میکنین خیلی عادی هستن رو بدونین چون ممکنه یهو ورق برگرده...
 
عقب
بالا پایین