مشاعره |مشاعره با اشعار حسین منزوی|

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی!
 
یه پا مجنون دلم به شوق لیلی که می‌خواد
بار و بندیل رو ببنده سر به صحرا بذاره
 
تا تو چنین از نام خود در من طنین افكنده‌ای
من هم طنین از نام تو در روزگار افكنده‌ام
 
تا تو چنین از نام خود در من طنین افكنده‌ای
من هم طنین از نام تو در روزگار افكنده‌ام

ماندم به خماری که نوشیدنی تو بجوشد
پس مس*ت شود درخم و از خود بخروشد
 
دیوانه به سودای پری از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من این است
 
عقب
بالا پایین