شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی!
یه پا مجنون دلم به شوق لیلی که میخواد
بار و بندیل رو ببنده سر به صحرا بذاره
تا تو چنین از نام خود در من طنین افكندهای
من هم طنین از نام تو در روزگار افكندهام
دیوانه به سودای پری از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من این است