به نام پاکی و نور
۲۲ اردیبهشتماه، سال ۱۴۰۵
بعضی خاطرهها در زندگی همهی ما مشترک است.
کلی ترینها را شاید بتوان گفت:
*هوای ابری دم صبح، در روز بهاری
*آفتاب شدیدِ ظهر تابستان
*هوای خنکِ پاییز
*اولین برف زمستانی
از قبل میدانیم همچین روزی خواهد آمد ولی چیزی که متفاوتش میکند، چگونگی گذراندن این اتفاقات از قبل پیش بینی شده است.
برای من تا قبل از سه سال پیش آسمان از آبی به آبی تغییر میکرد. متوجه گذشت فصلها و عمرم نبودم و حالا خیلی پشیمانم.
از آدمهای غریبهی آشنا (غیر از مادرم) در اطرافم آموختم که باید خود را غرق زندگی تجملاتی کرد و هدفی تا قبل از ۲۵سالگی ساخت و برایش سخت تلاش کرد قافل از اینکه زندگی از کوچکترین لحظات شکل میگیرد کارهای کوچک تکراری. نه فقط و فقط به یک نقطه در رو به رو خیره شدن و دویدن و خسته شدن و پیر شدن.
من لذت نوجوانی و کودکی را نفهمیدم و سرم مثل یک پیرزن هفتاد ساله، سخت به کار نداشتهی خودم بود.
تنها حقیقتی که میتوانم بگویم پشیمانم نمیکند نداشتن دوستان زیادی در اطرافم است. چون به نظرم تنها نکته ی مثبت سبک زندگی من نبود دوستان مختلف و تقلبی است.
به هرحال اندک دوستانی که شاید سه سال است یا با آنها آشنا شدهام یا با آنها بهتر رفتار میکنم و وقتم را به آنها اختصاص میدهم ، روزهای مرا رنگ بخشیدهاند و حالا دایره اجتماع من از آدمهای اندک و امن پر شده است.
البته که یک خصلت در من عوض شدنی نیست، آنطور که همه به اتفاق نظر معتقدند که من دختری از تبار روژ هستم، مثل چلهی تابستان کلافه کنندهام.
تنفرم ، اخلاقم و باورهایم...
کلافه کنندهاس.
اما من معتقدم روزهای زیادی از دست دادهام و تلاشی برای نگهداشتن لحظات و احساساتم نکردم پس تا وقت هست باید پیچ و خم احساسات و رفتارم را یاد بگیرم و چهارچوبی برای زندگیام تعیین کنم.
قوانینی برای محافظت از خودم و خانوادهام و البته که دوستانی که از ته قلبم دوستشان دارم.