تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستمیکی نمیکند از بام کهکشان فریاد
که جای مردم آزاده در زمین تنگ است
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستمیکی نمیکند از بام کهکشان فریاد
که جای مردم آزاده در زمین تنگ است
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

من اینجا ریشه در خاکمهر چند شروعش باید با میم میبود ولی خب...
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
تکان نخورد درین بیکرانه آب از آب
ماهی همیشه تشنهاممن اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
دلم میخواستوز نو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کولهبار شوق خود ره میسپارد
تا از دل این تیرگی نوری بر آرد
در هر کناری شمع شعری میگذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد!
نوازندهای پیر و درمانده بوددرد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن، درد دارد!
می زند من را زمین
می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!