مشاعره |مشاعره با اشعار فریدون مشیری|

یکی نمی‌کند از بام کهکشان فریاد
که جای مردم آزاده در زمین تنگ است
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
 
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

من به خود می‌پیچم از پژواک این پیغام
من به دل می‌لرزم از سرمای این سرسام
 
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
 
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

هر چند شروعش باید با میم می‌بود ولی خب...c54c27_25ndke-hanghead

مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
تکان نخورد درین بی‌کرانه آب از آب
 
هر چند شروعش باید با میم می‌بود ولی خب...c54c27_25ndke-hanghead

مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت

تکان نخورد درین بی‌کرانه آب از آب
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
 
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
ماهی همیشه تشنه‌ام
در زلال لطف بیکران تو

می‌برد مرا به هرکجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
 
وز نو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله‌بار شوق خود ره می‌سپارد

تا از دل این تیرگی نوری بر آرد

در هر کناری شمع شعری می‌گذارد

اعجاز انسان را هنوز امید دارد!
 
وز نو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله‌بار شوق خود ره می‌سپارد

تا از دل این تیرگی نوری بر آرد

در هر کناری شمع شعری می‌گذارد

اعجاز انسان را هنوز امید دارد!
دلم می‌خواست

دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می‌خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی‌بستند

مراد خویش را در نامرادی‌های یکدیگر نمی‌جستند

ازین خون ریختن‌ها، فتنه‌ها، پرهیز می‌کردند
 
درد بی درمان شنیدی؟

حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!

می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،

این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است،

صعب العلاج یعنی همین!
 
درد بی درمان شنیدی؟

حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!

می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،

این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است،

صعب العلاج یعنی همین!
نوازنده‌ای پیر و درمانده بود
زخلق جهان روی گردانده بود

نه از کهنه بر جای چیزی نه نو
که از بهر روزی گذارد گرو
 
عقب
بالا پایین