سه روزه قهوه نخوردم.
صبحا انگار یکی روبروم نیست حرف بزنه.
ولی عصرها دیگه اون ریزش ناگهانی انرژی رو ندارم.
شاید این همون آرامشِ بیصداست که قهوه قایمش میکرد.
ساعت ۱۰:۳۰ میخوابم.
دوستام میگن پیر شدی.
شاید راست میگن.
ولی صبح ۶ بدون زنگ بیدار میشم، یک ساعت فقط برای خودم وقت دارم قبل از اینکه دنیا بیدار بشه.
این یک ساعت مال منِمن است.
هیچی نمیگه، فقط یک آهنگ میاد، یک جمله، و ناگهان اشک توی چشمات جمع میشه.
نمیجنگی باهاش.
میذاری بیاد و بره.
گریه که تموم شد، یه نفس عمیق میکشی و میریم سر کار.
همین یعنی خوب شدن.
بهترین دوستم یه روز حرف نزد، روز بعد هم نه.
دیگه هیچوقت پیام نداد.
نفهمیدم چرا.
اولش دیوونه میکرد.
حالا فقط گاهی فکرش رو میکنم و میگم «شاید خودش هم دلیلش رو نمیدونست.» این فکر آرومم میکنه.
هرکی میاد، یا من براش زیادیام یا اون برام کمه.
گاهی فکر میکنم شاید مشکل از خودمه.
ولی نه راستش. فقط هنوز اونی که شبیه فرکانسم باشه نیومده.
تا اون موقع، تنهایی رو ترجیح میدم به بازی خوردن.
همه رفتن مهمونی.
تو خونهای با یه فیلم و یه پتو.
نیم ساعت اولش حس غریبِ جا موندن میدی.
بعدش لذت میبری از سکوتی که هیچکس نیست برات حرف بزنه.
خودت تنها بهترین همصحبتی.
قبلاً هر استرسی دستم میرفت سمت پاکت.
حالا نمیدونم باهاش چیکار کنم.
چند روزه فهمیدم استرس که میاد، فقط باید بشینم و ببینمش.
سیگار که نباشه، مجبوری باهاش روبرو بشی. ترسناکه ولی خوبه.
چقدر مسخره است دلتنگ کسی بشی که اصلاً ندیدیاش.
ولی شبها توی سکوت، حس میکنی یه جایی هست، یه روزی میاد.
تا اون روز، خودت رو برای اون نسخهات که دوستش داشته باشه آماده میکنی.
چند وقته گیر دادم به یه تصمیم اشتباه سه سال پیش.
امروز با خودم گفتم: «اگه اون تصمیم رو نمیگرفتی، الان تو نبودی که الان هستی.
نه عالی، نه افتضاح، فقط خودت.» ولش کردم رفت.