نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع serena
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

serena

مدیر تالار نظارت+ مترجم آزمایشی+جادوگر سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ناظر ارشد آثار
ناظر همراه
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
966
پسندها
پسندها
5,742
امتیازها
امتیازها
348
سکه
3,301
نویسنده عزیز، از اینکه انجمن کافه نویسندگان را برای ارتقای قلم خود و انتشار آثار ارزشمندتان انتخاب کردید، نهایت تشکر را داریم.
لطفا پس از هر پارت گذاری در گپ نظارت اعلام کنید. تعداد مجاز پارت در روز 4 پارت می باشد. در غیر این صورت جریمه خواهید شد.
پس از هر ده پارت، رمان شما باید طبق گفته های ناظر ویرایش گردد وگرنه رمان قفل می شود.
پس از ویرایش هر پستی که ناظر در این تاپیک ارسال کرده است، آن را نقل قول زده و اعلام کنید که ویرایش انجام شده است.
از دادن اسپم و چت بی مربوط جدا خودداری کنید.
نویسنده: @Sajjad2009
ناظر: @Milad Ghasemi
 
سلام آقای سقاچی؛ خیلی خوشحالم که اولین نظارتم رو بر روی اثر شما دارم.
اسم من میلاده، امیدوارم تو این مسیر، نظراتم بدون هیچ رنجشی باعث بهبودی اثرتون بشه. در ثانی لزومی نداره سبک‌وشیوه‌ی نگارش خودتون رو به خاطر من تغییر بدین، بلکه با صلاح‌دید خودتون اثرتون رو بهتر از پیش بکنین.
@Sajjad2009
 
رُمــٰـان:پیوند ممنوعه❤️‍🔥( استفاده از شکلک در رمان مجاز نیست!)
پارت: #اول ☁🕊 (استفاده از شکلک در رمان مجاز نیست! ترجیحاً # را نیز پاک کنید)
باد سردی از میان پنجره‌های ترک‌خورده عبور کرد و بوی باران را به اتاق آورد. (به جای باران می‌توانستید مثلاً از عطر بوی خاک باران خورده استفاده کنید زیرا که باران به خودی خود بوی خاصی ندارد)
پشت میز چوبی قدیمی نشسته بودم، چراغ مطالعه هنوز روشن بود؛ همان چراغی که پدرم همیشه زیرش گزارش‌هایش را می‌نوشت.
حالا فقط خاک رویش نشسته بود و پرونده‌ای نیم‌سوخته با اسم («)الیار. ف(») در بالایش.
به من گفتند((:)یا(که،)) مرگ پدرم “حین عملیات” بوده، تصادفی… اتفاقی! (بعد از گفتند بهتر است از : استفاده کنی یا بنویسی گفتند که) ( حین عملیات باید به این صورت نوشته شود: «حین عملیات» و البته ضرورتی هم ندارد از گیومه استفاده شود، زیرا اسم خاصی نیست.)
ولی من پلیسم، و اتفاقی در این دنیا وجود ندارد. (اولاً اینجا باید حتماً اضافه کنید که چیز اتفاقی در این دنیا وجود ندارد، زیرا که معنی جمله‌تان نامفهوم است. یعنی چه، اتفاقی در این دنیا وجود ندارد؟)
به‌خصوص وقتی تمام نشانه‌ها به تنها مردی ختم می‌شود که نامش را نباید حتی زمزمه کنم.
در آینه(آینهٔ) روبه‌رو(یم)(،) نگاهی به چهره(چهرهٔ) خودم انداختم.
آیا خودم بودم؟ «سها آرامی»، دختری شرور و بازیگوش؟(‌آیا خودم بودم؟ «سها آرامی»؟ دختری شرور و بازیگوش؟)
انگار(نیم‌فاصله)نه‌(نیم‌فاصله)انگار دیشب تولد ۲۴ سالگیم بود؛ شبیه هفتاد ساله‌ها شده بودم!
ولی نباید ناامید می‌شدم.
تنها امیدم امیر بود،(؛) کسی که تا آخرین لحظه کنار بابا بود(.) و قول داده بود در هر قدمی(،) من را زیر نظر بگیرد.
اما هنوز نمی‌دانست، چه طوفانی در ذهن من می‌گذرد.
دو هفته بود نقش جدیدم را تمرین می‌کردم؛ زنی مرموز، مشتری همیشگی مهمانی‌های زیرزمینی.
امشب شب اول نفوذ بود؛ باند الیار در یکی از کارخانه‌های متروکه(متروکهٔ) بیرون شهر(،) جلسه داشت(داشتند) و من باید وارد می‌شدم.
امیر کنارم،(-) سرد و ساکت،(-) مثل همیشه فقط(فقط اینجا غیرضروری میاد) گفت: ( به جای ویرگول در دو سوی سرد و ساکت بهتره از -سرد و ساکت- استفاده کنی)
«حواست باشه سها، اون مرد باهوش‌تر از اونی(اینجا اونی اشتباه است چون باید اینطوری باشه : باهوش تر از اونی هست که نشون میده یا اونیه که) نشون می‌ده.»
با پوزخندی به راهم ادامه دادم.(پوزخند (به انگلیسی: Smirk ) خنده‌ای مصنوعی و چاپلوسانه است که گستاخی، تحقیر یا خودستاییِ توهین‌آمیز را تداعی می‌کند. حالا به نظرت درسته واسه شخصیت اصلیت از کلمهٔ پوزخند استفاده کنی؟ بهتر نبود تبسمی یا مثلاً لبخندی بر لبانم بنویسی؟)
در آستانه‌ی(آستانهٔ) در ورودی(،) لحظه‌ای ایستادم؛ هوای شب سرد بود، بوی باروت و انتظار داشت.
جلویم جهانی از دروغ و وسوسه باز می‌شد،(.) و(حدف شود) من،(حذف شود)(-)سها آرامی،(حذف شود)(-) تصمیم گرفته بودم با آتش بازی کنم.( جلویم جهانی از دروغ و وسوسه باز می‌شد. من -سها آرامی- تصمیم...)
دیگر به هیچ‌چیز فکر نکردم و با اعتماد به نفس راه خود را ادامه دادم.
وارد کارخانه (که) شدم(،) که(حذف شود) دو تا مرد هیکلی جلویم را گرفتند و گفتند: «رمز؟»
با اطمینان پاسخ دادم: «شب بارانی اما سرد.»
کنار رفتند و اجازه‌ی ورود دادند.
قرار بود من نقش واسطه را بازی کنم، مسئول فروش بین(میان) ساقی‌های سطح شهر.
در فکر بودم که با صدایی خش‌دار به خود(م) آمدم: (فقط اینجا بیان نکردی که کجا بود بعداً به خودش آمد؟ اجازهٔ ورود به دختر دادند ولی دختر کی به فکر رفته بود؟ اصلاً چه فکری در ذهنش بود؟ بهتر بود بیان میشد.)
«هی دختر، به چی فکر می‌کنی؟ ارباب منتظره، دنبال من بیا!»
متعجب به خودم آمدم و به دنبالش راه افتادم.( اینجا شخصیت دوبار به خودش می‌آید یکبار موقع فکر کردن یکبار متعجب! به نظر خودت زیبایی متن را از بین نبرده؟ مثلاً بهتر نبود بگویی اندکی به چشمان او خیره شدم و سپس به دنبالش راه افتادم؟ اینجا دقیقاً داری نشون میدی شخصیت دچار تعجب شده)
وارد یکی از سوله‌ها شدیم. نگاهم افتاد به مردی که روی صندلی نشسته بود؛ بدنی بی‌ریخت، هیکلی بزرگ و چشمانی ورم‌کرده (خوب میشد فعل هم اضافه کنی).
گفت: «دختر! اگه چشم‌چرونی تموم شد، بیا بشین. کار زیادی داریم.»(اینجا فضاسازیت ضعیفه به نظرم بهتر بود محیط اطراف سوله را از دید شخصیت توضیح بدی. بعد مرد بگوید چشم‌چرانی بسه!)

در کل داستان زیبایی داری فقط کمی لحن متنت بعضی وقتا بین محاوره‌ای و شاعرانه جابه‌جا میشه.
خسته نباشی.
 
احیانا داستان شما مونولوگ‌محور پیش میره یا دیالوگ‌محور؟
 
و از طرفی آقای سقاچی الان دیدم. شما در پارت هشتم اسم رمان رو عشق در آتش انتقام نوشته‌اید، لطفا تصحیحش کنید.
 
سلام و عرض ادب
باعث افتخار است که به عنوان ناظر بنده هستید
حتما موضوعاتی که اشاره کردید سر صبر برسی و تصحیح می‌شود
بابت اسم رمان هم به دلیل اینکه قبلاً به این نامه بوده
طبق نظر برخی دوستان به پیوند ممنوعه تغییر یافته گاهی دچار اشتباه میشوم.
انشاالله تکرار نمیشه
بله مونولوگ محور پیش میره
خیلی ممنون از پیگیری شما
 
آخرین ویرایش:
رُمــٰـان:پیوند ممنوعه❤️‍🔥( استفاده از شکلک در رمان مجاز نیست!)
پارت: #اول ☁🕊 (استفاده از شکلک در رمان مجاز نیست! ترجیحاً # را نیز پاک کنید)
باد سردی از میان پنجره‌های ترک‌خورده عبور کرد و بوی باران را به اتاق آورد. (به جای باران می‌توانستید مثلاً از عطر بوی خاک باران خورده استفاده کنید زیرا که باران به خودی خود بوی خاصی ندارد)
پشت میز چوبی قدیمی نشسته بودم، چراغ مطالعه هنوز روشن بود؛ همان چراغی که پدرم همیشه زیرش گزارش‌هایش را می‌نوشت.
حالا فقط خاک رویش نشسته بود و پرونده‌ای نیم‌سوخته با اسم («)الیار. ف(») در بالایش.
به من گفتند((:)یا(که،)) مرگ پدرم “حین عملیات” بوده، تصادفی… اتفاقی! (بعد از گفتند بهتر است از : استفاده کنی یا بنویسی گفتند که) ( حین عملیات باید به این صورت نوشته شود: «حین عملیات» و البته ضرورتی هم ندارد از گیومه استفاده شود، زیرا اسم خاصی نیست.)
ولی من پلیسم، و اتفاقی در این دنیا وجود ندارد. (اولاً اینجا باید حتماً اضافه کنید که چیز اتفاقی در این دنیا وجود ندارد، زیرا که معنی جمله‌تان نامفهوم است. یعنی چه، اتفاقی در این دنیا وجود ندارد؟)
به‌خصوص وقتی تمام نشانه‌ها به تنها مردی ختم می‌شود که نامش را نباید حتی زمزمه کنم.
در آینه(آینهٔ) روبه‌رو(یم)(،) نگاهی به چهره(چهرهٔ) خودم انداختم.
آیا خودم بودم؟ «سها آرامی»، دختری شرور و بازیگوش؟(‌آیا خودم بودم؟ «سها آرامی»؟ دختری شرور و بازیگوش؟)
انگار(نیم‌فاصله)نه‌(نیم‌فاصله)انگار دیشب تولد ۲۴ سالگیم بود؛ شبیه هفتاد ساله‌ها شده بودم!
ولی نباید ناامید می‌شدم.
تنها امیدم امیر بود،(؛) کسی که تا آخرین لحظه کنار بابا بود(.) و قول داده بود در هر قدمی(،) من را زیر نظر بگیرد.
اما هنوز نمی‌دانست، چه طوفانی در ذهن من می‌گذرد.
دو هفته بود نقش جدیدم را تمرین می‌کردم؛ زنی مرموز، مشتری همیشگی مهمانی‌های زیرزمینی.
امشب شب اول نفوذ بود؛ باند الیار در یکی از کارخانه‌های متروکه(متروکهٔ) بیرون شهر(،) جلسه داشت(داشتند) و من باید وارد می‌شدم.
امیر کنارم،(-) سرد و ساکت،(-) مثل همیشه فقط(فقط اینجا غیرضروری میاد) گفت: ( به جای ویرگول در دو سوی سرد و ساکت بهتره از -سرد و ساکت- استفاده کنی)
«حواست باشه سها، اون مرد باهوش‌تر از اونی(اینجا اونی اشتباه است چون باید اینطوری باشه : باهوش تر از اونی هست که نشون میده یا اونیه که) نشون می‌ده.»
با پوزخندی به راهم ادامه دادم.(پوزخند (به انگلیسی: Smirk ) خنده‌ای مصنوعی و چاپلوسانه است که گستاخی، تحقیر یا خودستاییِ توهین‌آمیز را تداعی می‌کند. حالا به نظرت درسته واسه شخصیت اصلیت از کلمهٔ پوزخند استفاده کنی؟ بهتر نبود تبسمی یا مثلاً لبخندی بر لبانم بنویسی؟)
در آستانه‌ی(آستانهٔ) در ورودی(،) لحظه‌ای ایستادم؛ هوای شب سرد بود، بوی باروت و انتظار داشت.
جلویم جهانی از دروغ و وسوسه باز می‌شد،(.) و(حدف شود) من،(حذف شود)(-)سها آرامی،(حذف شود)(-) تصمیم گرفته بودم با آتش بازی کنم.( جلویم جهانی از دروغ و وسوسه باز می‌شد. من -سها آرامی- تصمیم...)
دیگر به هیچ‌چیز فکر نکردم و با اعتماد به نفس راه خود را ادامه دادم.
وارد کارخانه (که) شدم(،) که(حذف شود) دو تا مرد هیکلی جلویم را گرفتند و گفتند: «رمز؟»
با اطمینان پاسخ دادم: «شب بارانی اما سرد.»
کنار رفتند و اجازه‌ی ورود دادند.
قرار بود من نقش واسطه را بازی کنم، مسئول فروش بین(میان) ساقی‌های سطح شهر.
در فکر بودم که با صدایی خش‌دار به خود(م) آمدم: (فقط اینجا بیان نکردی که کجا بود بعداً به خودش آمد؟ اجازهٔ ورود به دختر دادند ولی دختر کی به فکر رفته بود؟ اصلاً چه فکری در ذهنش بود؟ بهتر بود بیان میشد.)
«هی دختر، به چی فکر می‌کنی؟ ارباب منتظره، دنبال من بیا!»
متعجب به خودم آمدم و به دنبالش راه افتادم.( اینجا شخصیت دوبار به خودش می‌آید یکبار موقع فکر کردن یکبار متعجب! به نظر خودت زیبایی متن را از بین نبرده؟ مثلاً بهتر نبود بگویی اندکی به چشمان او خیره شدم و سپس به دنبالش راه افتادم؟ اینجا دقیقاً داری نشون میدی شخصیت دچار تعجب شده)
وارد یکی از سوله‌ها شدیم. نگاهم افتاد به مردی که روی صندلی نشسته بود؛ بدنی بی‌ریخت، هیکلی بزرگ و چشمانی ورم‌کرده (خوب میشد فعل هم اضافه کنی).
گفت: «دختر! اگه چشم‌چرونی تموم شد، بیا بشین. کار زیادی داریم.»(اینجا فضاسازیت ضعیفه به نظرم بهتر بود محیط اطراف سوله را از دید شخصیت توضیح بدی. بعد مرد بگوید چشم‌چرانی بسه!)

در کل داستان زیبایی داری فقط کمی لحن متنت بعضی وقتا بین محاوره‌ای و شاعرانه جابه‌جا میشه.
خسته نباشی.
سلام مجدد ویرایش شد
ببخشد فقط این پارت نیاز به ویرایش داشت یا اینکه پارت های دیگر هنوز بررسی نشده؟
 
آخرین ویرایش:
سلام مجدد ویرایش شد
ببخشد این فقط پارت نیاز به ویرایش داشت یا اینکه پارت های دیگر هنوز بررسی نشده؟
ممنونم ازتون.
خیر پارت‌های بعدی هنوز در دست ویرایشن اگه امکانش هست پارت گذاری جدیدی انجام ندین.
 
لحظه(ای) چیزی من را به فکر برد؛ترسی در وجودم نشست. پا به مأموریت خطرناکی گذاشته بودم. معلوم نبود جان سالم به در ببریم(ببرم) یا(فاصله بزار)نه.در افکارم غرق بودم که با صدایی خش‌دار به خودم آمدم:
اگه امکانش هست اینارم درست کنید. و ثانیا بعد از ویرگول و یا نقطه باید یک فاصله بزارید.
 
اگه امکانش هست اینارم درست کنید. و ثانیا بعد از ویرگول و یا نقطه باید یک فاصله بزارید
اینارو خودم براتون ویرایش زدم ولی باقیشو خودتون زحتمشو بکشین
از طرفی بعد گفتند دو نقطه کافی بود دیگه لزومی به که نبود اونم براتون اصلاح کردم.
 
عقب
بالا پایین