بسم تعالی
همانطور که از اسم مسابقه مشخص هست، به برترین مونولوگ این هفته جوایز اهدا خواهد شد.
تنها رعایت یک موضوع برای شرکت در این مسابقه مهم است
«لطفاً مونولوگ انتخاب شده از آثار خودتون باشه»
آثار شامل: رمان، داستان، رمان کوتاه، داستان کوتاه، داستانک، فیلم نامه، فن فیکیشن و...
📌در همین تاپیک با ذکر عنوان اثر ارسال کنید

📌جوایز:
۱_ نفر اول: 40 سکه
۲_ نفر دوم: 30 سکه
۳_ نفر سوم: 20 سکه

📌زمان ارسال:
9 تا 15 خرداد
 
آخرین ویرایش:
داستان کوتاه دختری که موهایش را فروخت

اما آن ها هیچ گاه نخواهند فهمید، من در شب های ناامیدی چگونه غریبانه در آغوش خود اشک ریختم.آدم ها از درون هم بی خبر می گذرند و به راحتی عبور می کنند.
 
آخرین ویرایش:
«من از شکست نمی‌ترسم... از این می‌ترسم که روزی به آخر زندگی برسم و بفهمم از ترس شکست، هیچ‌وقت زندگی نکرده‌ام.
پس اگر زمین بخورم، بلند می‌شوم. اگر ببازم، دوباره شروع می‌کنم.
چون بزرگ‌ترین شکست، تلاش نکردن است.»
 
عنوان: عتیقه‌سرای میلوی افسانه‌ای


شایعه‌است که یکی آمده و قلب شیشه‌ای گرگینه‌ای را شکسته.
حتماً می‌دانید که قلب شیشه‌ای چیست؟
تاحالا قلب شیشه‌ای دیده‌اید؟
مثل تیله‌است.
درونش دیده می‌شود.
یه وقت‌هایی هم رگه‌هایی نازک و رنگی مثل شفق قطبی دارد.
قلب شیشه‌ای، با یک فغان ترک برمی‌دارد و به هزار تکه تیز و برنده بدل می‌شود.
سپس تا زمانی که صاحبش آرام نشود.
دست از انتقام بر نمی‌دارد.

 
آخرین ویرایش:
عنوان اثر: سوگِ بی‌نسبت

مرگ، بعضی آدم‌ها را نمی‌برد؛
آخرین «شاید» را می‌برد.
و آن‌وقت می‌فهمی
بعضی سوگ‌ها
عزای پیوندی‌اند
که هرگز
به دنیا نیامد.
 
بر فراز آسمان‌ها پرواز کن؛ که این پایان توست. اگر روز‌ها از آن تو نیستند، اگر هاله‌ای از سیاهی روی چهره‌ات سایه انداخته، منتظر نور نمان.
چون نوری اینجا نیست.
اینجا سراسر مرگ است.

دفترچه خاطرات زن شیطان
 
بعد از آن، بعضی وقت‌ها جاروی حصیری گوشه‌ی حیاط را برمی‌داشتیم و کف زمین می‌کشیدیم و می‌خندیدیم. بعد بدن آمد و گفت این جاروی اوست. ما هم که کیفمان کوک بود، جدی‌اش نگرفتیم و مثل دیوانه‌ها هم‌صدای خواندیم: "بازار کاسب ندارد، جارو صاحب ندارد." بدن که دید حرف‌هایش به گوش ما نمی‌روند، چکش و میخ و سنگ را برداشت و به جای آب در هاون در پشت سرش را کوبید. به پدرش پناه آورد و گلایه کرد که ما جاروی او را برداشته‌ایم و پس نمی‌دهیم و عمو اسفندیار را با آن سن و سال و ریش سفیدش به سخره می‌گیریم. بعد سگک پدر بدن به حیاط آمد و تمام جاهای سالم بدنمان را به سخره گرفت و سیاه و کبود کرد. حالا هنوز هم نفهمیدیم علتش این بود که بازار کاسب نداشت یا جارو صاحب نداشت؟

تکه‌ای از رمان تب
آیناز تابش
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
عقب
بالا پایین