دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات فاطیما تانیا ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حیات۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

حیات۰

مدیر آزمایشی تالار ادبیات + خون‌آشام
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
نوشته‌ها
نوشته‌ها
144
پسندها
پسندها
5,559
امتیازها
امتیازها
298
سکه
853
°°•°°به نام یزدان نیک‌خواه°°•°°

img_3f20a99f_1781260970.jpg


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @فاطیما تانیا می‌باشد..
از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R
خیلی خوب بزارید برای شروع دلیل اینکه درخواست دادم برای این دفترچه خاطرات رو بهتون توضیح بدم.
من هیچ کسیو ندارم بخوام باهاش حرف بزنم، دوستای صمیمی من فقط علاقه دارن حرف بزنن و به صحبتهای من اهمیتی نمیدن.
بخوام توی دفترچه واقعی بنویسم خانوادم پیداش می‌کنن و میخونن.
و امیدوارم هرچی اینجا می‌خونید چند دقیقه بعد یادتون بره...jc_ghey
 
داستان از وقتی یه دختر ۸ ساله بودم شروع میشه.
مامانم می‌رفت سرکار (اون یه ناخنکاره) چون می‌خواست مستقل باشه و از پدرم درخواست پول نکنه، منم بچه های دیگری می‌دیدم که ماماناشون میان دنبالشون غذا درست میکنن و... ولی من باید از اونجا با اسنپ می‌رفتم سالن اونجا هرروز پیتزا یا کباب بخورم.
خونمونم شلوغ بود چون مامانم از ساعت ۹ صبح می‌رفت تا ۱۰ شب میومدم خسته بود، منم کوچیک بودم و نمی‌تونستم جمع کنم .
 
من اون زمان کلا سرم تو گوشی بود و عاشق بچه بودم و به مامانم گیر میدادم برام آجی بیاره و دیگه نره سرکار
تصور کودکی‌ام: مامانم میمونه خونه، خونرو جمع می‌کنه غذا درست می‌کنه منم میام با به آجی که به جای شیطان، فرشته رو درس میده بازی میکنم.
اینم یه «رویا» بودneutral{"_
 
من با این کارم ناخواسته به مادرم آسیب روانی میزدم
افکار مادرم: من نمیتونم مثل بقیه مامانت باشم نگاه کن دخترمو این همه براش چیز میز فراهم میکنم اما اون نیاز به مادر داره تا مراقبش باشه و...
آه راستی پدرم هم حضور داشت اما تا الان. خاطره قابل توجهی ازش ندارم کلا هیچ نقشی نداره🤣
 
حالا مادرم در مقابل آسیب روانی ای که میدید آسیب روانی + آسیب جسمی به منه ۹ـ۱۰ ساله وارد می‌کرد
تیکه ای از حرفاش: خاک تو سرت یه کار بلد نیستی انجام بدی، کاش بمیری من راحت شم و... بود
 
من همیشه گریه میکردم اما از بجایی به بعد برام عادت شد اما هنوزم عذابم میداد، تظاهر میکردم نمی‌شنوم و به گوشی پناه می‌بردم
بعد کلی اصرار من مادرم حامله شد توی سن ۱۰ سالگی من و من انگار بهم دنیارو داده بودن.
چند ماه که گذشت و مادرم کار نمی‌کرد تازه با بی‌پولی آشنا شدم چون اون زمان خیلی قسط داشتیم.
هیما خواهرم بدنیا اومد توی ۱۱ سالگیم و تا وقتی یاد بگیره راه بره و حرف بزنه من خیلی خوشحال بودم و مادرم دیگه آسیب روانی بهم نمی‌زد اما وقتی هیما یاد گرفت چهاردست و پا بره، راه بره، حرف بزنه(۳ خرداد شد ۲ سالش)
 
دیگه کم کم آرزو می‌کردم که زمان به عقب برگرده، خب سخت بود.
کم کم آسیب روانی مادرم شروع شد و من دل به نوشتن دادم.
صبح تا شب سرم تو یه دفتر بود و می‌نوشتم اما مامانم اون دفترچه خوند و تازه زندگیم افتضاح شد...
وقتی با کتاب آدمای سمی آشنا شدم هر لحظه زندگیم یاد اون کتاب می‌افتم.
نوشته بود وقتی پدر و مادر سمی هستند کافیه باهاشون قطع ارتباط کنی اما...
من فقط ۱۲ سالمه و این ممکن نیست
 
من از ۸ سالگی تا الان به خود* کشی فکر کردم و حتی اقدام هم کردم
1 لب استخر( به بار)
2 با چاقو ( چند بار)
3 لب پنجره( چند بار)
و...
ولی گفتم: اجیم بی خواهر میشه، معلوم نی بمیرم تهش چی بشه؟ من خواستم هیما بدنیا بیاد و الان ولش کنم تا بشه یکی لنگه خودم؟
و با همین حرف تا الان زنده ‌ام
هیما الان رو دستم خوابیده فداش بشم...
الان با اصرار من مادرم توی ماهدشت دوباره شروع به کار کرده...
 
آخرین ویرایش:
  • broken heart
واکنش‌ها[ی پسندها]: TAAHA
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 5)
عقب
بالا پایین