چالش ~ تمرین نویسندگی | 19 ~

ورود برای عموم آزاد است.


همراه شما هستیم با سری نوزدهم تمرین نویسندگی؛
جمله‌ی زیر را ادامه دهید:



«گاهی نمیگذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد..»
 
گاهی نمیگذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد، همانند آن ماهی، که بر خلاف جهت آب در اقیانوس شنا کرده باشد.
«زمین گرد است » این جمله بسیار در زندگی درک شده است، انسان روز ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد. حقیقت غیر قابل انکار و عجیب است، هرچه طی کنید بازهم به همان نقطه اول خواهید رسید. این حقیقت، گاهی فراموش می شود اما نقطه پایان و آغاز یکی ست، بسیار گذشته اما گذشته ها هرگز فراموش نمی شود.
 
گاهی نمی‌گذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد. آدم خیال می‌کند زمان، همه‌چیز را با خودش می‌برد؛ مثل رودخانه‌ای که رد پاها را از روی شن‌ها پاک می‌کند. اما بعضی چیزها از جنس شن نیستند؛ از جنس سنگ‌اند. می‌مانند، تهِ جان آدم، بی‌آنکه دیده شوند.
سال‌ها می‌گذرد. آن‌قدر که چهره‌ها تغییر می‌کنند، صداها از یاد می‌روند و حتی بعضی اسم‌ها غریبه به نظر می‌رسند. اما ناگهان در یک غروب معمولی، یک خیابان ناآشنا، یا جمله‌ای که از دهان کسی می‌شنوی، دری را باز می‌کند که گمان می‌کردی برای همیشه بسته شده است و تو می‌فهمی بعضی اتفاق‌ها هرگز به گذشته نمی‌روند؛ فقط ساکت می‌شوند. در تاریک‌ترین گوشه‌های حافظه می‌نشینند و منتظر می‌مانند. نه برای اینکه برگردند،نه، فقط برای اینکه یادآوری شوند.
یادآوری اینکه روزی قلبت آن‌قدر بی‌دفاع بوده که توانسته کسی را تا مرز فراموش‌نشدن دوست داشته باشد. یادآوری اینکه بعضی آدم‌ها حق ماندن ندارند، اما حق فراموش شدن هم از آنها سلب شده است.
 
گاهی نمی‌گذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد...
گاهی سال‌ها از یک اتفاق می‌گذرد؛ فصل‌ها عوض می‌شوند، آدم‌ها تغییر می‌کنند و زندگی شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد، اما بعضی چیزها در جایی از وجود انسان متوقف می‌شوند. انگار زمان هنگام عبور از آن نقطه، مکث کرده باشد.
گاهی فکر می‌کنی فراموش کرده‌ای؛ اما یک آهنگ قدیمی، یک عطر آشنا یا حتی یک سکوت کوتاه کافی است تا تمام سال‌های گذشته کنار بروند و تو دوباره در همان نقطه بایستی.
عجیب است؛ بعضی زخم‌ها هرگز کاملاً التیام نمی‌یابند. فقط یاد می‌گیرند آرام‌تر زندگی کنند و در گوشه‌ای از دل پنهان شوند.
گاهی نمی‌گذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد...
زیرا زمان از روی روزها عبور می‌کند، نه همیشه از روی احساسات.
بعضی دلتنگی‌ها پیر نمی‌شوند و بعضی خاطره‌ها آن‌قدر در جان ریشه می‌دوانند که هیچ فاصله‌ای توانِ کم‌رنگ کردنشان را ندارد.
و آن‌وقت می‌فهمی بعضی چیزها قرار نبوده فراموش شوند؛
قرار بوده بخشی از تو شوند.
گاهی نمی‌گذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد...
چون بعضی فصل‌ها تمام می‌شوند، اما هرگز از دل انسان نمی‌روند.
 
گاهی نمیگذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد.
در سمت تاریک ذهنت، زمان متوقف شده است؛ یک ماجراهایی که مدت هاست از اتفاق افتادنش میگذرد، هنوز خود را زنده نگه داشته اند. در آن تاریکی شادی هایی گره خورده با خاطرات تلخ وجود دارند. گره را که باز کنی، گویا ژاکت بافتنی ای را از هم رشته رشته کرده ایی. نمیتوانی دیگر شمایلی که قبلاً داشت را حفظ کنی.
باد ترس و باران غم خاطرات شیرین و تلخ را در وجودت پراکنده می کند. با توهم زمان، در یک جا منتظر رسیدنش نباش. زمان با تو هماهنگ نمیشود.
آنچه که در موردش می دانی کافی نیست. زمان میتواند جایی در میان ذهن های نا امید یا در آغوش لحظات شاد و پشت سر وصال آرزو هاو یا... هرجایی، متوقف شود؛ ولی در ثانیه به ثانیه زندگیت، تو را همراهی کند.
گاهی نمیگذرد، حتی با تلخ گذشتن اش، یا با درد گذشتن اش...
درد زمان، تنها مرهمش خودش است. زخم برجای میگذارد و درمان هم در خودش است.
 
گاهی نمی‌گذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد،
بعضی رفتن‌ها پایان یک حضور نیستند؛ آغاز غیابِ ممتدی‌اند که هر روز به شکلی تازه خودش را یادآوری می‌کند.

روزها می‌گذرند و آدم یاد می‌گیرد چگونه بخندد، چگونه مشغول شود و چگونه وانمود کند که همه‌چیز به روال عادی بازگشته است. اما در میان شلوغیِ زندگی، ناگهان کلمه‌ای، عطری، آهنگی یا خیابانی قدیمی، تمام فاصله‌ی سال‌ها را از میان برمی‌دارد و تو را درست به همان نقطه‌ای بازمی‌گرداند که خیال می‌کردی مدت‌هاست از آن عبور کرده‌ای.

عجیب است که بعضی آدم‌ها بعد از رفتنشان بیشتر از زمانِ حضورشان در زندگی ما می‌مانند. نه در کنارمان، بلکه در لابه‌لای فکرها، در سکوت‌های طولانی شب، در حرف‌هایی که هرگز گفته نشد و در سؤال‌هایی که هیچ پاسخی برایشان پیدا نکردیم. گاهی نبودنِ یک نفر، حضوری سنگین‌تر از بودنِ او پیدا می‌کند.

شاید گذشتنِ زمان برای فراموش کردن کافی باشد، اما برای بی‌اثر کردنِ بعضی خاطره‌ها هرگز. بعضی دلتنگی‌ها کهنه نمی‌شوند؛ فقط آرام‌تر حرف می‌زنند. در گوشه‌ای از قلب می‌نشینند و منتظر می‌مانند تا شبی خسته، یا لحظه‌ای بی‌دفاع، دوباره سر بلند کنند و یادآوری کنند که بعضی چیزها تمام نمی‌شوند؛ فقط یاد می‌گیریم با نبودنشان زندگی کنیم.
 
گاهی نمیگذرد؛ حتی اگر بسیار گذشته باشد.
در سمت تاریک ذهنت، زمان متوقف شده است؛ یک ماجراهایی که مدت هاست از اتفاق افتادنش میگذرد، هنوز خود را زنده نگه داشته اند. در آن تاریکی شادی هایی گره خورده با خاطرات تلخ وجود دارند. گره را که باز کنی، گویا ژاکت بافتنی ای را از هم رشته رشته کرده ایی. نمیتوانی دیگر شمایلی که قبلاً داشت را حفظ کنی.
باد ترس و باران غم خاطرات شیرین و تلخ را در وجودت پراکنده می کند. با توهم زمان، در یک جا منتظر رسیدنش نباش. زمان با تو هماهنگ نمیشود.
آنچه که در موردش می دانی کافی نیست. زمان میتواند جایی در میان ذهن های نا امید یا در آغوش لحظات شاد و پشت سر وصال آرزو هاو یا... هرجایی، متوقف شود؛ ولی در ثانیه به ثانیه زندگیت، تو را همراهی کند.
گاهی نمیگذرد، حتی با تلخ گذشتن اش، یا با درد گذشتن اش...
درد زمان، تنها مرهمش خودش است. زخم برجای میگذارد و درمان هم در خودش است
و شاید انتظار می‌کشیدی؛
شاید همین انتظار، تو را به زمان معتاد کرده بود.
توهم می‌زدی که زمان می‌تواند همه چیز را درمان کند.
اما وقتی دست از انتظار کشیدی،
فهمیدی زمان نه درمانگرِ تو،
که همراهِ تو در زخم‌هایت بوده است.
آن‌وقت می‌فهمی این غنیمتِ خاموش،
همان گذرانِ بی‌توقف،عمر بوده است؛
و تو با دردی عمیق،
چه بسیار از آن را از دست داده‌ای.
 
عقب
بالا پایین