همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

یکی از مهمترین ویژگی های سمفونی مردگان این هست که عباس معروفی از همان نخستین صفحه ها،خواننده را وارد جهانی می کند که در آن، تراژدی نه یک حادثه بلکه یک وضعیت دائمی است. در این رمان، مرگ صرفا پایان زیست انسان نیست بلکه فرسایش تدریجی روح، اندیشه و هویت هست. به همین دلیل، عنوان اثر از همان آغاز، معنایی عمیق پیدا می کند آنچه می شنویم، سمفونی زندگی نیست. مرثیه یی است برای انسان هایی که پیش از مرگ جسم در سکوت، تعصب و تنهایی از درون فرو می ریزند.
 
از منظر روایت شناسی، عباس معروفی با شکستن خط زمانی، ساختاری می آفریند که خواننده را به مشارکت فعال در روایت دعوت می کند. گذشته و حال، خاطره و واقعیت، مدام در هم تنیده می شوند و خواننده باید مانند یک پژوهشگر، قطعات پراکنده روایت را کنار هم قرار دهد. این ساختار غیر خطی، تنها یک تکنیک روایی نیست بلکه بازتابی از ذهن آشفته شخصیت ها و حافظه زخمی آنهاست. گویی زمان هم در این جهان، انسجام خود را از دست داده است.
نکته بسیار مهم دیگر، چند صدایی روایت است. هر شخصیت، جهان بینی و صدای مستقل خود را دارد و نویسنده، اجازه می دهد حقیقت از برخورد این صدا ها شکل بگیرد نه از سلطه یک راوی دانای کل. همین امر باعث می شود که مخاطب، به جای قضاوت شتاب زده، ناچار به تأمل شود و از زوایای مختلف به شخصیت ها بنگرد.
در این قسمت، خانواده بیش از آنکه یک واحد عاطفی باشد به استعاره یی از جامعه تبدیل می شود. روابط خانوادگی بر پایه عشق و تفاهم استوار نیست بلکه بر محور اقتدار، ترس، سکوت و سو تفاهم شکل گرفته است. در چنین ساختاری، هرگونه تفاوت، خلاقیت یا استقلال فردی به تهدیدی علیه نظم موجود تبدیل می شود. همین نگاه، رمان را از یک روایت خانوادگی، فراتر می برد و آن را به نقدی اجتماعی و فرهنگی، تبدیل می کند...
 
از منظر روان شناختی، شخصیت ها قربانی نیروهایی هستند که بسیار بزرگتر از خودشان هستند. سنت، تعصب، ساختار مردسالار، ترس از قضاوت اجتماعی و ناتوانی در گفت و گو. تراژدی از آنجا آغاز می شود که هیچکس واقعا دیگری را نمی شنود. شخصیت ها در کنار هم زندگی می کنند اما هریک در زندان ذهن و باورهای خود گرفتار هستند. سکوت، در این رمان، نه نشانه آرامش بلکه یکی از خشن ترین شکل های خشونت است.
نمادپردازی هم از همان صفحه های آغازین، حضوری پررنگ دارد. زمستان، برف، سرمای ممتد، خانه و فضای بسته شهر، همگی نشانه هایی از انجماد حیات انسانی هستند. برف، تنها خیابان ها را نمی پوشاند، امید، عشق و امکان گفت و گو را هم زیر لایه یی از سکوت، دفن می کند. در چنین فضایی حتی طبیعت هم با سرنوشت شخصیت ها هم آوا می شود.
 
آنچه بیش از هر چیز مرا تحت تأثیر قرار داد این بود که عباس معروفی از شخصیت هایش، اسطوره یا ضد قهرمان نمی سازد. آنها انسان هایی هستند با ضعف ها، ترس ها و آرزوهای واقعی. همین ویژگی، رمان را باورپذیر و دردناک می کند زیرا خواننده، رنج آنها را نه به عنوان رویدادی دور، بلکه به عنوان تجربه یی انسانی درک می کند.
به گمان من، در این قسمت مورد مطالعه، عباس معروفی، پرسشی بنیادین را پیش روی خواننده می گذارد:
جامعه یی که تفاوت را بر نمی تابد چه سرنوشتی برای انسان های متفاوت، رقم خواهد زد؟! پاسخ این پرسش، هنوز به طور کامل، آشکار نشده است اما نشانه های آن از همین آغاز، در تار و پود روایت دیده می شود.
شاید راز ماندگاری سمفونی مردگان هم در همین باشد. این رمان، درباره یک خانواده، یک شهر یا یک دوره تاریخی خاص نیست. این اثر، روایتی جهان شمول از تقابل انسان با جزم اندیشی، از نبرد فردیت با ساختار های سرکوبگر و خاموشی تدریجی رویاها در جامعه یی است که صدای متفاوت را تاب نمی آورد.
به باور من، ارزش واقعی این قسمت در آن است که هنوز پاسخ قطعی به هیچ پرسشی نمی دهد بلکه ذهن خواننده را وادار می کند به لایه های پنهان متن بیندیشد و شاید همین ویژگی، نشانه ادبیات عظیم و ماندگار باشد. ادبیاتی که پس از پایان هر فصل، تازه آغاز گفت و گو با خواننده است.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asemoon
نمیدونم چرا هنوز با این کتاب ارتباط نگرفتم _25se7b
یعنی برای کتاب گویا حس مینم خیلی گزینه‌ی پر دقتی هست
 
وقت بخیر.
به نظر من داستان خیلی ساده و زیبا شروع شده. زیبا نه از این نظر که اورهان تصمیم گرفته از دست برادرش خلاص بشه، نه. زیبا از این جهت که از همون اول شخصیت‌ها خودشون دارن تو تنهایی خودشون غرق میشن.اورهان یه جور، آیدین یه جور و آیدا و پدر هم به نوبه‌ی خودشون یه جور.
مادر هم که چشمش فقط آیدینش رو می‌بینه و بس.
روایت داستان صریح و یک دسته.هم نگارشش و هم لحنش رو دوست داشتم انگار داشتم خاطرات یه آدم معمولی رو می‌خوندم به یه کتاب معروف، و این برام جالب و شگفت‌آور بود.
دور اورهان شلوغ بود اما از تنهایی رنج می‌برد. از دست آدیدین خسته شده بود و تصمیم گرفته بود بکشتش؛ اما باز هم فکر می‌کرد که اگه آیدین رو پیدا کردم چیکار کنم.
مرز بین خاطرات اورهان و واقعیت قاطی شده بود و نشخوار های ذهنی زیاد بود و این یه مقدار اذیت کننده بود.
تا اینجا که خیلی ارتباط خوبی باهاش گرفتم و دوستش داشتم.
جایی که مادر به اورهان میگه «تو عاطفه نداری«شکستن اورهان رو قشنگ حس کردم و بین ما هستن مادرانی که تفاوت فاحشی بین بچه‌هاشون قائلن و این خیلی مایه‌ی تاسفه.

«برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعدی حتماً می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند یک برف سنگین همیشه روی شانه‌های آدم‌ وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدیش این بود که آدم‌ها فقط یک بار می‌مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.»

«چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره‌ی خودش تنها باشد تنهاست،نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.»

این جمله‌ها خیلی تاثیرگذار و عالی بودن.
 
عقب
بالا پایین