دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات مانـدِگـار؛]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حیات۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

حیات۰

مدیر تالار ادبیات + خون‌آشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
نوشته‌ها
نوشته‌ها
176
پسندها
پسندها
6,243
امتیازها
امتیازها
298
سکه
653
°°•به نام یزدان نیک‌خواه•°°
img_a94988fe_1781261908.jpg

ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @مانـدِگـار؛مانـدِگـار؛ عضو تأیید شده است. می‌باشد..
از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.



°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
~ به نام خدای سرنوشت که هرچه تو خواستی او نوشت~
.


در آغوش زهرا کودکانه اشک می‌ریختم.
باران، بی‌وقفه و بی‌امان چون تازیانه‌ای بر سر و صورتمان فرود می‌آمد.
چند ساعت قبل، تمام دغدغه‌ام تاب خوردن زیر درخت گردو بود، یا لی‌لی کردن در کوچه‌های خاکی.
آن‌ شب، آخرین تکه‌های کودکیم‌ را میان هق‌هق‌هایم در باران جا گذاشتم.
انگار زمان، بی آنکه اجازه‌‌ای بگیرد، دستم را رها کرد و میان آدم بزرگ‌هایی گذاشت که زودتر از موعد، معنی سکوت را آموخته بودند.
آدم‌هایی که بیشتر می‌فهمیدند، کمتر حرف می‌زدند و عمیق‌تر رنج می‌کشیدند.
همیشه دلم می‌خواست بزرگ‌تر از سنم به نظر برسم.
شاید همین اشتیاق بود که مرا مدام به سال‌های بعد پرتاب می‌کرد.
دلم می‌خواست به بزرگترها نشان بدهم من هم می‌توانم کارهای سنگینی انجام بدهم.
یا اگر کاری سخت بود، دلم می‌خواست ثابت کنم که از پسش بر
می‌آیم.
هربار که تحسینم می‌کردند، بیشتر تلاش می‌کردم شبیه آن‌ها زندگی کنم.
بی‌آنکه بدانم دارم از خودِ کودکانه‌ام دور می‌شوم.
همیشه می‌گفتم: «بیست‌سالگی، قشنگ‌ترین سن دنیاست.»
هیچ‌وقت نمی‌دانستم چرا.
شاید خیالِ خام و معصومانه‌ام بود که گمان می‌کرد بزرگتر شدن یعنی خوشبخت‌تر شدن.
کنجکاویِ آینده و این‌که چه روز‌هایی انتظارم را می‌کشند، همیشه ذهنم را به خود مشغول می‌کرد.
دقیقا در یک شب بهاری، حوالی ساعت هشت، کودکی‌ام به پایان رسید. از آن شب به بعد، دیگر لازم نبود به بیست‌سالگی برسم تا بزرگ شوم.

 
عقب
بالا پایین