باشه یه ذره زمان دارم دیگه نیاز نیست فورا ویرایش کنم؟در بین راهنماییها، یک سری سوالات هم پرسیدم که اگر جوابشون بدید بهتر میتونم راهنمایی کنم و ابهامات برای خودمم شفاف میشه.
و لطفا هر سری بعد رفع ایرادات گفتهشده، حتما تو همین تاپیک اعلام کنید.
باشه یه ذره زمان دارم دیگه نیاز نیست فورا ویرایش کنم؟در بین راهنماییها، یک سری سوالات هم پرسیدم که اگر جوابشون بدید بهتر میتونم راهنمایی کنم و ابهامات برای خودمم شفاف میشه.
و لطفا هر سری بعد رفع ایرادات گفتهشده، حتما تو همین تاپیک اعلام کنید.
موردی نیست. فقط اینکه ممکنه زمان تگدهی اثرتون به تاخیر بیفتهباشه یه ذره زمان دارم دیگه نیاز نیست فورا ویرایش کنم؟
مدام فکر میکرد چطور با من رفتار کند. احتمالاً OCD (اختلال وسواس فکری) داشت. بعد لباس خودش را از سر آستین به من پوشاند. «دیگه سعی نکن به خودت صدمه بزنی.» نق زدم: «هنری!» فشاری به مچ دستم آورد. «مثل آشناها صدام نکن.» هنری نخواست هنریِ من باشد. اصلاً در حد او نبود. جلوتر راه افتادم؛ اسب سرکشی که به هیچکس رو نمیداد. البته میترسم دروغ بگویم و او بشنود. پدر اینطور نبود. پدر مجبورم میکرد هرچه او میخواست بخورم، بپوشم و باشم، حتی اگر آن چیزی نبود که خودم میخواستم.فقر مقدم بود و ما را به سمت همهی بدبختیها هدایت میکرد. یک لعنتی نثار مغزم کردم تا دیگر پروندهی گذشتهها را باز نکند. البته که تمام وجودم سرشار از تنفر نسبت به حیوانات بود. بله، آنها انسان نبودند؛ حیوان بودند. وقتی رؤیا از جلوی چشمم کنار رفت و حقیقت آمد، درِ آهنی بزرگی مقابلم بود و هنری سعی داشت برای عبور از آن کمکم کند. اما من به کمک هیچکس احتیاج نداشتم. خودم را دیر یا زود پیدا میکردم و مثل قبل در نقاب زیرکی مخفی میشدم؛ طوری که هنری هم دیگر نتواند این من را تحقیر کند. من برای آن غمها عروسی میگیرم. «ما وارد بُعد هفت شدیم. البته بدون آمادگی کامل تو. میدونم دیر یا زود به خودت میای. اینجا دیگه خبری از عاجزها نیست.» سبزیِ واقعی، نه مصنوعی. هوایی سالم که آنقدر پاک و ناآلوده بود انگار هر بار که به ریه میرفت و بازمیگشت، آتوآشغالهای گذشته را هم با خودش بیرون میکشید. بین دستهای هنری فهمیدم این هنری میتواند از هنریِ من هم بهتر باشد. چون در چشمانش نه بیتفاوتی، بلکه هر بار عمقی عجیب از نگرانی میدیدم. زنگ ساعت دیواری به صدا درآمد. کارخانهی بچهسازی. چرا هر بذری که باید گیاه شود، یک کلهگندهی کور میشود؟ «کلهگندهی کور» جملهای توصیفی بود. من اسمشان را «واکاو» گذاشتم. رمزی شد بین من و هنری. دو جاسوس بودیم. فهمیدیم واکاوها با گوشهایشان زندگی میکنند. شاید حتی از همانجا هم نفس میکشند. حرفهایشان به زبانی بیمعنی بود که تا حدی شبیه آلمانی به نظر میرسید.
یک سردسته داشتند که ما اسمش را «سرواکاو» گذاشتیم. سرواکاوها کم پیدا میشدند و فقط برای کنترل کیفیت بچههای ماشینی به کارخانه میآمدند.
چون کور بودند و بویایی مختلی داشتند، ما را هم نوعی از خودشان میدیدند. دو بار هم نزدیک بود لو برویم، چون از ما انتظار داشتند حرف بزنیم و ما سکوت کرده بودیم. خون هنوز هم بوی خون میداد. پس جهان هنوز آنقدرها هم غیرعادی نبود. روزش فرا رسیده بود. ما میخواستیم کارخانه را منفجر کنیم.
اگر آتشی عظیم ایجاد میشد، واکاوها
خودشان را در آن میانداختند. خودکشیای که به خاطر کور بودنشان نبود؛ غریزی این کار را میکردند. هنری هیزمها را روی هم چید و کبریت کشید. اثر هنریِ او با دکمهی قرمزی که من فشار دادم، نارنجی و قرمز شد. فرار کردیم و از دور تماشا کردیم. لذت میبردم. ضعیفها میمردند و من ثانیه میشمردم. بدو ورودم به بُعد هفت، صد و بیست ساعت به زمانم اضافه شد. حالا قرار بود از روی سنگها از آب عبور کنیم و به سمت درِ دوم برویم. این در، احتمالا باید به بُعد هشت راه میداشت؛ اما من امتناع کردم. بوی عجیبی مستم کرده بود. یک ثانیه تا سقوط فرصت داشتم، پس حرفم را فریاد زدم: «انقدر ساده نه!» انقدر ساده نه... انقدر ساده نمیشود. انقدر ساده نمیگذرد. برای همین فریادش زدم. اول یاد گرفتم واقعیت را کنترل کنم. عاجزها را اینطور میدیدم. راوی بارها به من گفته بود بعد از این اتفاقات بزرگ میشوم. من هم بارها گفته بودم بلوغ ذهنی چه ربطی به یک جهان ساختگی دارد. او هم هر بار یادآوری میکرد که هیچچیزِ این جهان ساختگی نیست.
همهچیز اتفاق میافتد، چون من آن را میبینم و لمس میکنم. حالا هم او را دوست دارم؛ هم راوی را که سکوت کرده و میگذارد خودم بگویم، خودم بپردازم و خودم به بلوغ برسم، هم دیوارهها را. دو گیسِ طلایی دیدم. دختربچهای دوید و گوشهی دامن قرمزش به پوست صورتم کشیده شد. هرچه سعی کردم تکان بخورم، مثل کسی که بختک رویش افتاده باشد، بیحرکت ماندم. دوست داشتم با او بازی کنم، اما نیرویی مانع میشد همراهش بروم. جیغ میزدم و برایش، انگار که تکهای از جان خودم باشد، گریه میکردم. چون شب بود و روی تخت بودم و یک جفت چشم آبیِ تیلهای به من خیره شده بود، فهمیدم کابوس دیدهام. به هنری گفته بودم حالم خوب است و میتوانم بخوابم. پس اینجا نمانده بودیم. ظاهرا من جلوی در بیهوش شده بودم. «سلام.» سلامش را جواب ندادم. چون دلخور بود، من را هم دلخور میکرد. وقتهایی که دوست نداشتم حرف بزنم، لال میشدم. اسمش در شغل ما «لالی انتخابی» است. مؤثر و کمککننده. ناراحتی؟ فقط لال شو. طرف خودش میفهمد و حتی اگر وسط فحش دادن به تو باشد، ادامه نمیدهد. اما هنری مثل بقیه نبود. ادامه میداد. دلیل میخواست. همین آزارم میداد. چرا انقدر خوب بود؟ چون وجدانِ من بود؟ من میخواهم در این جهان و این بُعد با هنری بمانم. فکر کنم از این میترسم که به بُعد ده برویم و در جهان عادی، هنری را میان دیگران گم کنم... یا او ذاتش را گم کند. دستم را روی صورتش کشیدم. «سلام.» قلبم مدام به مغزم خیانت میکند. دیگر لالی انتخابی را نمیخواهم. شاید تنها کسی که حاضر بودم این شانس را به او بدهم، هنری بود. چون سوءاستفاده نمیکرد و فقط با آن چشمهای آبیِ قشنگش احساساتم را میخواند. به زخمم بتادین زده و بخیهاش کرده بود. پس یعنی دوستم دارد. من را میبیند. «حالت بهتر شده؟ چرا وقتی کنار در بودیم گفتی نریم داخل؟ مگه ما یک ماه قبل دربارهی همین موضوع حرف نزدیم؟ مگه به توافق نرسیدیم که دوتایی از این جهان خارج بشیم؟ نظرت عوض شد یا فقط یه لحظه از دهنت پرید؟»
قبلاً به او گفته بودم گاهی چیزهایی هست که واقعا از ته دل نمیخواهم؛ انگار یکی درونم به جای من تصمیم میگیرد و حرف میزند. گاهی هم آن حرفهایی که میزند اصلا برازندهی من نیست و دیگران را میرنجاند. پس اگر روزی یکی از همان حرفها را شنیدی، بدان هیچ منظوری نداشتهام. منظوری نداشتم... اما مگر میتوانستم به او بگویم دلم میخواهد خودمان را تا ابد به دنیای دونفرهای که در دیوارهها داریم محکوم کنیم؟ منظوری نداشتم... اما گوشهی ناخنم را بارها جویده بودم. دنیای عادیِ من زیبا نیست. شاید دنیای عادیِ هنری آنقدر زیبا باشد که لحظهشماری کند برای برگشتن. کاش مثل همیشه از من توضیح نخواهد. «میخوام یکم بیشتر تو این خونه بمونیم.» او دخترها را درک میکند. دخترهایی مثل من را. کتک نمیزند. سؤالهای بیجا هم نمیپرسد. تا خودت نخواهی، دستش به دستت نمیخورد. حتی فاصلهی اجتماعی را هم خوب رعایت میکند. شاید فکر کنید با نوزده سال سن، من را بچه میبیند. اما همانطور که گفتم، این خیال اشتباه اوست. من بیستوپنج سالهام. فقط در جهان واقعی نیستیم که بتوانم ثابتش کنم. مدرکم روی یک اتاق سفید خاک میخورد. «اگه نمیخوای الان بریم، نمیریم. میمونیم. اما یه چیزی بهم بگو. به نظرت کدوم زن الان ناراحتتره؟ زنی که میخنده ولی خندههاش واقعی نیست، زنی که با صدای بلند گریه میکنه، زنی که بیصدا اشک میریزه، زنی که فقط به یه نقطه از دیوار یا سقف خیره میشه، زنی که کتاب یا دفترش رو خطخطی میکنه، زنی که وسایل خودش یا بقیه رو میشکنه، یا زنی که داد میزنه و سر دیگران خالی میکنه؟» اگر آن زن خودم باشم... کدامم؟ به سقف خیره میشوم؟ وسایل میشکنم؟ یا کاغذها را خطخطی میکنم؟ «نه... من به خودم آسیب میزنم، بعد هم من را به تخت میبندند و ساعتها در اتاقی که از آن میترسم رهایم میکنند.» ، «اون زن، اگه ناراحت باشه، به خودش آسیب میزنه، چون جرئتش رو نداره به دیگران صدمه بزنه.» سه روز گذشته بود. خانه، به معنای واقعی، همان خانه بود. ترکهای روی دیوار امضایی بر واقعی بودنش بودند.