نظارت همراه رمان هیچ‌کس تکرار من نخواهد شد | ناظر: پناه

با شتاب از سر جام بلند میشم، قلبم وحشتناک می‌کوبه. چند بار از هول پیدا کردن گوشی، نزدیکه زمین بخورم.
بالاخره گوشی تلفن رو پیدا می‌کنم، با دستای لرزون شماره مامان رو می‌گیرم.
صدای بغض‌آلودش توی گوشم می‌پیچه:《 رستا...
و بعد، بی‌اختیار می‌زنه زیر گریه.》
با بغضی که گلوم رو فشار می‌ده، می‌پرسم:《مامان... فقط بگو حالش خوبه؟》
مامان:《 توی بخش آی‌ سی‌ یو مادر... پاشو بیا، پاشو بیا عزیزم.》
نمی‌فهمم چطور لباس می‌پوشم، چطور از خونه می‌زنم بیرون، فقط خودمو می‌رسونم بیمارستان.
تو راه، انقدر گریه کردم که چشمام باز نمی‌شن.
وقتی میرسم بیمارستان، مامانمو محکم بغل می‌کنم و فقط هر دومون گریه می‌کنیم.
با شتاب❌ باشتاب✅ ( هر وقت حرف اضافه با اسم ، صفت رو تشکیل بده با نیم‌فاصله نوشته میشن)
دست‌های لرزون✅
«»✅
«رستا... .»
و بعد بی‌اختیار باز گریه‌ش می‌گیره.✅ (دیالوگ و مونوگ با هم داخل گیومه نمی‌رن)
اول « و بعد بلافاصله دیالوگ نوشته میشه.مثال:
«سلام✅
« سلام❌
چند حرف‌های انگلیسی که به فارسی نگارش میشن با نیم‌فاصله هستن. (آی سی‌یو✅، سی‌دی، بی‌ام‌و، پی‌دی‌اف)
خودم رو✅
چشم‌هام✅
می‌رسم✅
مامانم رو✅

دکتر حرفای خوبی نمی‌زنه...
می‌گه وضعیت قلبش خطرناکه و هفته‌ی آینده باید عمل باز انجام بده.
خسته و رنگ‌پریده روی نیمکت حیاط بیمارستان می‌شینم، رامین کنارم می‌شینه، بی‌صدا.
منم سرمو می‌ذارم روی شونه‌ اش.
رامین:《نگران نباش آبجی، ما خدارو داریم...هر چی اون صلاح بدونه.》
با بغض میگم:《 نگو رامین...نمی‌خوام پدر رو از دست بدیم، نمی‌خوام.》
بعد این جمله، اشکم با صدای بلند درمیاد.
حرف‌های✅ میگه✅
رامین، بی‌صدا کنارم می شینه و من سرم رو، روی شونه‌ش می‌ذارم.✅
«پدر». دو پارت قبل که رستا به خونه‌شون میره، پدرش رو بابا خطاب می‌کنه و در این پارت پدر. برای یکدست شدن متن بهتره در سیر کل داستان از یکی استفاده کنی، یا بابا، یا پدر.

رامین زیرلب می‌گه:《 خدا نکنه عزیزم... از دستش نمی‌دیم، عمل می‌شه، برمی‌گرده خونه.》
یه لحظه مکث می‌کنه و آروم می‌گه:《 نگاه کن منو، رستا!》
با بی‌حالی نگاش می‌کنم و میگم:《 ایشالا داداشم...》
رامین:《 پاشو برو خونه با مامان، من هستم.
مامان می‌گه دیشبم شیفت بودی، برو استراحت کن.
پا می‌شم، بغلش می‌کنم و با التماس میگم:《بهم بگو هر چی شد، بهم می‌گی دیگه؟》
رامین:《چشم آبجی... قول.》
میگه✅
«خدا نکنه✅(بدون فاصله)
«نگاه کن ✅
«پاشو✅
برو استراحت کن.»✅ ( آخر جمله‌ات با گیومه بسته میشه)
پل میشم❌ بلند میشم،✅

هر روز خسته و بی‌حوصله می‌رم سر کار و بیمارستان. تقریباً همه فهمیدن حال ناخوشم به‌خاطر وضعیت پدرمه، ولی وظیفه دارم و متعهدم، نمی‌تونم کارمو ول کنم.
امروز هم مثل روزهای قبل بعد از کار، مستقیم می‌رم بیمارستان به دیدن بابا.
مدیرعاملم گفت می‌تونم یک روز در میون بیام، ولی چون ساعت ملاقات‌ها محدوده و باید با رامین جابه‌جا بشم، ترجیح می‌دم سر کار بمونم.
مشغول بودن بهتر از فکر کردن به هزار تا اما و اگر هست.
هر روز، خسته و بی‌حوصله به سرکار ، و با کلی امید به بیمارستان می‌روم.✅
کارم رو✅
جای گیری درست افعال.
ساعت ملاقات‌ها❌ ساعت ملاقات✅

با مریم هر روز حرف می‌زنم، با مادرش هم اومدن بیمارستان...ولی از دیروز حالم بدتره!
بابا وقتی ازم خواست مراقب خودم باشم، لحنش بوی ناامیدی می‌داد و من که ترس، مثل خوره افتاده به جونم.
صدای زنگ گوشی منو از فکر درمیاره، نگاه به صفحه گوشی میندازم،مریم تماس گرفته.
سعی میکنم خوب حرف بزنم:《 جانم مریم؟》
مریم: 《دوباره صدات در نمیاد؟ بابا، تو داری خودتو هلاک می‌کنی دختر! به خدا بابات عمل می‌کنن، بهتر می‌شن و میان خونه.》
با همون لحن میگم:《 نگرانم مریم. نمی‌دونم چرا آروم نمی‌گیرم.》
بیمارستان... ولی❌ بیمارستان، ولی✅
من رو✅می‌ندازم. مریم✅
«مریم✅
خودت رو✅
بابات عمل می‌کنن❌بابات رو✅


مریم:《فردا رو استراحت کن، نیا سر کلاس...اشکالی نداره.》
آهی می‌کشم و میگم:《 نه، نمی‌تونم تو خونه بمونم. میام...》
مریم با بغض می‌گه:《 اصلاً عادت ندارم این‌طوری ببینمت.》
انگار اونم به ضعیف بودنم عادت نداره.
با زحمت لبخندی روی لبم میشینه، خودمو جمع‌وجور می‌کنم:《 فردا می‌بینمت، فقط دعا کن مریم.》
«نه✅ میام.»✅
میگه✅
می‌شینه✅
خودم رو✅
«فردا✅

مریم:《ان‌شاءالله که به‌خیر می‌گذره عزیزم.》
همه‌ی بچه‌ها تقریبا هرروز از حال پدرم می‌پرسن. وقتی رنگ‌پریده‌ و بی‌حال می‌بینن منو، می‌فهمن حالم خوش نیست.
این توجه، حالم رو بدتر می‌کنه...بی‌حوصله کنار مریم می‌شینم و منتظر استاد می‌مونیم.
استاد علیان، خوش‌تیپ‌تر از همیشه وارد کلاس می‌شه، بوی عطرش فضا رو پُر می‌کنه، معلومه که تام فورد زده!
کیفش رو روی میز می‌ذاره، لپ‌تاپ رو روشن می‌کنه. مریم دستم رو محکم فشار می‌ده.
استاد با صدای رساش می‌گه:《 بچه‌ها یه پاورپوینت آماده کردم، ادامه‌ی درس رو طبق اون پیش می‌ریم. حتماً جزوه‌ برداری کنید برای پایان‌ترم.》
شروع به توضیح دادن می‌کنه...حین درس، با همه ارتباط چشمی برقرار می‌کنه. عادی به نظر می‌رسه.
ولی هر بار نگاهش به من می‌افته، چشم‌هام طاقت نمیارن...مجبور می‌شم سرمو پایین بندازم.
وقتی من رو✅
«بچه‌ها✅
سرم رو✅

گاهی حس می‌کنم بیشتر از بقیه بهم نگاه می‌کنه... ولی بعد به خودم تشر می‌زنم که "توهم نزن، رستا!"
احتمالاً چون رنگم پریده و چشم‌هام قرمزه، متوجه شده.
مریم آهسته تو گوشم زمزمه می‌کنه:《 خوبی؟》
به دروغ می‌گم:《خوبم.》
اما دلشوره‌ی بدی دارم، فردا عمل قلب باباست.
من الان اینجام، سر کلاس، و حتی یه کلمه از حرفای استاد نمی‌فهمم.
مریم دستم رو می‌گیره و آروم سعی می‌کنه دلداریم بده، استاد هم چند بار بهم نگاه می‌کنه، اما به درس دادن ادامه می‌ده.
با خجالت رو به مریم زمزمه می‌کنم:《 الان بیرونمون می‌کنه!》
مریم بی‌خیال جواب می‌ده:《 بی‌خود کرده!》
لحظه‌ای مکث می‌کنه، بعد با لحنی جدی می‌گه:《خانم امیری، اگر نیاز به بحث بیشتر هست، می‌تونید بیرون ادامه بدین!》
لپ‌هام رو گاز می‌گیرم و مریم آهسته میگه:《عذر می‌خوام.》
سرمو بالا میارم، استاد نگاه دلخورش رو نثارم می‌کنه و تا آخر کلاس، دیگه حتی یک بار هم سمتمون نگاه نمی‌کنه.
کلاس که تموم می‌شه، بدون هیچ حرفی با مریم از کلاس بیرون می‌زنیم...برای ناهار و کلاس بعدی نمی‌مونم، از مریم خداحافظی می‌کنم و مستقیم به کارخونه میرم.
برای فردا توی کارخونه مرخصی می‌زنم و مدیرعامل که از شرایطم باخبره، چند دقیقه‌ای برای دلداری کنارم می‌شینه و حرف می‌زنه و وقتی حال خرابمو متوجه میشه، اجازه می‌ده زودتر برگردم خونه.
بعد از یه دوش کوتاه، می‌رم سراغ مقاله‌های درس میکروب و کنترل کیفی استاد علیان...برای هر استاد، فایل‌ها رو جدا می‌فرستم.
چشم‌هام خسته‌ن ولی باید برم بیمارستان کنار مامان باشم، صلاح میدونم که تو این شب سخت، تنهاش نذارم.
کنارش میشینم و میگم:《مامان... فردا چی میشه؟》
مامان:《رستا مادر... می‌دونم، سرپناهت باباته، تکیه‌گاهته، دلت آشوبه.‌..اما منم مادرتم، اول نگران توام، بعد خودم.》
اشک‌هام بی‌صدا جاری می‌شن...
مامان:《دکتر گفت وضع پدرت خوب نیست... خیلی دیر آماده‌ی عمل شده، ولی من نذر کردم مادر... خدا به نیت و دل بنده‌هاش نگاه می‌کنه...ان‌شاالله که برمی‌گرده، همون‌طور که رفتنی نبود، برگشتنی باشه.》
یه "ایشالا" زیر لب زمزمه می‌کنم و سعی می‌کنم همین طور که سرم رو شونه مامان چشمامو ببندم.
صبح زود بابام رو با برانکارد می‌برن سمت اتاق عمل و ما سه نفری گریه‌کنان، زیر لب ذکر می‌گیم و پشت در منتظر می‌مونیم...
این بخش آخر، همه‌ی ایرادات دقیقا مثل قبل هست یا کمی دقت رفع میشه عزیزم.
 
سه ساعتی از رفتن بابا به اتاق عمل می‌گذره.
منو مامان و رامین، بی‌قرار، مدام به هر پرستاری که رد میشه، می‌پرسیم: "حال بابامون چطوره؟"
همه با لبخندهای خسته میگن:
«عمل طولانیه... ولی خدا رو شکر داره خوب پیش می‌ره.»
گوشیم هر یک ساعت یه بار زنگ می‌خوره، وقتی مریم زنگ میزنه، با هم حرف می‌زنیم، گریه می‌کنیم، ساکت می‌شیم و دوباره بغضمون می‌شکنه.
من، مامان و رامین✅
حال بابامون❌ حال بابا✅
هر یک ساعت یه بار❌ هر ساعت، یک‌بار✅

هروقت تماس قطع میشه، سکوت لعنتی بیمارستان دلشوره ام را بیشترمیکنه...یهو صدای آلارم تلگرام، نگاهمو می‌کشونه سمت گوشی.
اولین پیام توی لیست... از استاد علیانه، بی‌اختیار دلم فرو می‌ریزه...نمی‌دونم چرا!
با تردید پیامو باز می‌کنم:《سلام و وقتتون بخیر
می تونید یه زحمت بکشید و فایل‌هاتون رو اینجا جدا جدا ارسال کنید؟ ببخشید، فایل زیپ‌شده‌تون به‌خاطر حجم بالا برام باز نمی‌شه...ممنونم."
دل‌شوره‌ام ✅(نیم‌فاصله )
را ❌ رو✅
یهو❌ یک دفعه✅(شکسته نویسی ممنون❌)
نگاهم روبه سمت گوشی می‌کشونه.✅(شکسته نویسی و جای گیری فعل)
...❌،✅
«»✅
پیام رو✅
می‌ تولید❌ می‌تونید✅
جداجدا✅(کلمات تکراری ، بینشون نیم‌فاصله قرار می‌گیره)

دستم می‌لرزه. ولی سریع تایپ می‌کنم:《سلام، وقت شما هم بخیر، چشم استاد، الان جدا جدا می‌فرستم.》
شروع می‌کنم به فرستادن فایل‌ها یکی‌یکی، بعداز چند دقیقه... پیامم سین می‌خوره.
بالای گوشی تایپینگ ظاهر میشه... قلبم چرا انقدر تند میزنه؟
پیام میاد:《چشمتون پرفروغ...ممنونم》
سین می‌خوره❌ دیده میشه✅ (معادل فارسی کلمات)
تایپینگ❌در حال نوشتن✅
می‌زنه✅
...❌.✅

و من که جوابی جز یک آیکون با جمله‌ی «سلامت باشید» ندارم، موبایلمو تو جیب مانتوم میزارم و چشم‌هامو برای لحظه‌ای می‌بندم.
با صدای هیاهوی پرستاران و فریاد «یا قمر بنی‌هاشم» مادرم، چشم‌هامو با وحشت باز می‌کنم. برادرمو در حال گریه، و مادرمو پریشان، نقش بر زمین می‌بینم.
آیکون❌تصویر✅
موبایلم رو✅
میزارم❌ می‌ذارم✅(اکثرا افعال «گذار» رو با «ز»‌نوشتی که غلط املایی محسوب میشه)
چشم‌هام و✅
برادرم رو✅
مادرم رو✅

درهای اتاق عمل بسته میشه؛ و انگار دنیا روی صورت من بسته میشه...
امروز، سیاه‌ترین روز زندگی‌ام بود!
و از دست دادن پدر، بدترین احساسیه که هیچ واژه‌ای توان پر کردنش را نداره.
گویی جای خالی‌اش، تا همیشه در دل من خواهد ماند.
جمله‌ی آخر ادبی هست
انگار جای خالی‌ش دیگه پر نمی‌شه!✅

بار سومه، که به هوش میام و دوباره از حال میرم.
فقط برای لحظه‌ای پلک‌هام نیمه باز می‌شن، سوزن سرمو تو دستم حس می‌کنم و نگاهم به قطره‌های آرامِ سرم می‌افته.
نیمه‌باز✅(نیم فاصله)
سرم رو✅

با شتاب از جا بلند می‌شم که مریم با عجله به سمتم قدم برمیداره: «چیکار می‌کنی دختر؟ آروم!»
باشتاب، باعجله✅
برمی‌دارد✅(نیم‌فاصله)
چی کار✅

با گریه و بی‌حالی فریاد می‌زنم:«دیگه آروم نمی‌شم! من پدرم رو می‌خوام… نمی‌تونم بدون اون باشم…»
...❌
مریم با گریه بغلم می‌کنه و با چشمای پر از اشکش نگاهم می‌کنه: «بمیرم برات عزیز دلم… بمیرم… به خاطر مادرت قوی باش رستا…حال اونم خوب نیست، اونم توی اتاق کناریه…»
اون هم✅
از تخت پایین میام و سعی می‌کنم سرم را از دستم بیرون بکشم.
مریم با نگرانی جلو میاد: «صبر کن دختر… کجا میری؟ الان حالت خوب نیست!»
سرم گیج میره، می‌خواهم مقاومت کنم، اما توان ندارم…دوباره روی تخت میشینم.
با بغض می‌پرسم: «مامانم چی شده؟… طوریش نشه؟»
مقاومت کنم؛ اما✅می‌شینم✅
دیالوگ در سطر جدید باید نوشته بشه.

مریم لبخند محوی می‌زنه و نوازشم می‌کنه: «اگه تو خوب باشی، اونم خوب می‌شه. تا حالا برادرت کنارت بود…الان امیر کنارشه، زنداداشت هم کنار مادرت نشسته.»
با صدای لرزان می‌گم: «می‌خوام ببینمش!»
مریم سری تکون می‌ده: «الان می‌گم پرستار بیاد.»
پرستار میاد و در حالی که پرونده‌ توی دستشه، با لحنی مهربون اما جدی می‌گه: «سه بار تا حالا بی‌قراری کردی و بیهوش شدی…فشارت خیلی پایین بود.»
زن داداش✅
مهربون، اما✅
بی‌هوش✅

بی‌صدا نگاهش می‌کنم، جوابی ندارم… فقط چشم‌هام پر از اشکه.
پرستار، سرم رو از دستم جدا می‌کنه...با کمک مریم از تخت پایین میام و به سمت اتاق مادرم میرم.
کنارش میشینم و محکم بغلش می‌کنم.
می‌شینم✅
هر دو حال غریبی داریم… پر از سکوت، پر از اندوه… اما سعی می‌کنیم مرهم دل هم باشیم.
زن داداش، هم به جمع‌مون اضافه می‌شه و اینبار هر سه در آغوش هم اشک میریزیم.
نگاهم به چشم‌های قرمز برادرم می‌افته و دلم بیشتر می‌سوزه، نمی‌دونم چرا… اما همیشه فکر می‌کردم بدترین گریه، گریه‌ی یه مرد میتونه باشه.
قبل از اما «؛» قرار می‌گیره مگر اینکه وسط جمله باشه.
افعالی که با «می» شروع میشن، نیم‌فاصله بینشون هست.


روز خاک‌سپاری با سرمای عجیبی همراهه، با این‌که اواسط بهمنه و تا دیروز هوا بهتر شده بود، امروز دوباره هوا سرد و آسمان ابریه، انگار آسمون هم مثل ما، دلش پره.
از کنار خاک پدر دل نمی‌کنم، رامین کنارم می‌شینه و می‌گه:《رستا جان پاشو داداشی... الان مهمونا میرن خونه، زشته.
بی حوصله میگم:《 کی گفته زشته؟ پدرمونو از دست دادیم، خوب نرن.》
بی‌حوصله✅
پدرمون رو✅

رامین بغضش رو فرو می‌ده و دستش رو روی کمرم می‌ذاره:《 پاشو قربونت...منم بهتر از تو نیستم، ولی دارم یه‌تنه جلو می‌رم، حداقل تو باهام راه بیا.》
اشک تو چشم‌هام جمع می‌شه و بالاخره از چشم‌هام سقوط می‌کنه...کفش‌های سیاه آشنایی جلوی چشمم ظاهر میشن...رامین یه‌دفعه پا می‌شه!
صدای آشنایی سلام می‌کنه و می‌شینه، دسته‌گل بزرگی رو روی خاک می‌ذاره و می‌گه:《 خدا رحمتشون کنه.》
متعجب و با اشک‌های روی گونم نگاهش می‌کنم، ولی چیزی نمی‌گم.
رامین هم با اخمهای درهمش دوباره کنارم می‌شینه و به احترام من می‌گه:《 ممنون.》
حالم خوب نیست و با اومدن علی، فقط وضعیتم بدتر هم میشه.
نگاه‌های متعجب فامیل رو روی خودمون حس می‌کنم...سرمو روی شونه‌ی مادرم می‌ذارم و فقط یه فکر تو ذهنمه…دیگه هیچ‌کسو… دوست ندارم.
بی‌هدف از جام بلند می‌شم، رامین هم با عجله پا می‌شه و کنارم می‌ایسته...بی‌صدا به راهم ادامه می‌دم.
رامین در ماشین رو برام باز می‌کنه و با کمک زنداداشم سوار میشم.
با بغض می‌پرسم:《 النا کجاست؟》
الهام آهی می‌کشه:《الهی بمیرم... از بس گریه کردیم، بچه همش بغض می‌کرد...سپردمش به مامانم، برد خونشون.
زیر لب می‌گم:《 خوب کاری کردی... نباشه تو این مراسمات، بهتره..الهام، شرایطتو درک می‌کنیم، اشکال نداره اگه...!》
حرفمو قطع می‌کنه و با بغض ادامه می‌ده:《 وای نگو توروخدا رستا...شما خانواده‌ی من هستین، مگه می‌تونم کنارتون نباشم؟》
می‌زنه زیر گریه و محکم بغلم می‌کنه، چند لحظه توی آغوش هم فقط اشک می‌ریزیم.
کمی که آروم می‌شیم، الهام با ترس می‌پرسه:《علی این‌جا چی کار می‌کرد؟》
آهی می‌کشم و سرم رو با عجز تکون میدم:《نمی‌دونم... فقط اومده، که حرف درست کنه.》
الهام آروم می‌گه:《 شاید واقعاً می‌خواد برگرده.》
با عصبانیت می‌گم:《 غلط کرده! دو ساله جدا شدم که دوباره برگردم؟ مگه تو فیلمه؟》
الهام با ترس می‌گه:《 معذرت می‌خوام... نمی‌خواستم ناراحتت کنم.》
با ناراحتی می‌گم:《 کاری به تو نداره الهام...فقط واقعاً دلم می‌خواست اون دست گلشو بکوبم تو سرش!
ولی فقط به احترام خاک بابام، دهنمو بستم.》
رامین با حرص سوار می‌شه و در ماشین رو محکم می‌بنده...من و الهام سکوت می‌کنیم.
با یه نگاه بهم بد بودن اوضاعو اطلاع میدیم .
با صدای آروم می‌پرسم:《مامان کجاست؟》
رامین: 《با علی و مادرش رفت.》
با شوک و صدای بلند می‌گم:《 چیییی؟》
رامین:《مادر علی مامانو بغل کرد، گریه کرد، بعدشم گفت: «توروخدا، بذارین ما برسونیمتون.» هر چی گفتم نه، هی قسم خورد به خاک بابا.》
با عصبانیت و بغض می‌گم:《 اصلاً یعنی چی؟ چی فکر کردن؟》
رامین:《فکر کردن بابا نباشه، مامان دوباره تو را دست اینا می‌ده! کور خوندن! به خاک بابا قسم، اگه دوباره بیان.》
الهام هول کرده، بطری آب معدنی رو به دست داداشم می‌ده و سعی میکنه آرومش کنه.
به صورت قرمزش نگاه میکنم:《داداش... توروخدا، بسه...الان دور از جونت سکته می‌کنی.》
هر سه تا رسیدن به خونه سکوت میکنیم، انگار نمیتونیم قبول کنیم قرار بدون بابا تو اون خونه رفت و آمد کنیم...!

روز هفتم رسیده…
و هنوزم باورم نمی‌شه که پدرم دیگه بین ما نیست.
مراسم به‌خوبی تموم می‌شه، ولی ته دل من هیچی تموم نشده.
تو این یک هفته، جز تماس‌های مدیرعاملم و مریم، جواب هیچ‌کسی رو ندادم،حتی پیام‌هامو چک نکردم.
مریم آروم کنارم می‌شینه:《 امشبم این‌جا می‌خوابی؟《 نه… باید برم خونه، یه سری بزنم.》
مریم لبخند کمرنگی می‌زنه:《 منم میام.》
با نفس عمیق و کمی سبک‌شده میگم:《 من از خدامه.》
برای بار هزارم مامانم رو بغل می‌کنم و می‌بوسم، انگار هر بار می‌ترسم این آخرین بار باشه.
مامان نگران نگاهم می‌کنه:《 زود به‌زود بیا رستا... منم دق می‌کنم.》
آهی از ته دل می‌کشم و لبخند محوی می‌زنم:《خدانکنه مامان جونم...مهری‌جون امشب زحمت می‌کشن، کنارتونن...چشم، منم زود به زود میام، باید برم یه سر به خونم بزنم، شنبه هم باید برم کارخونه.》
مامان با مهربونی ولی دل‌شکسته می‌گه:《تو هم برای خودت زندگی داری دخترم… برو...خدا پشت و پناهت.》
بغضمو به زور قورت میدم، توی دلم با خودم تکرار می‌کنم:《باید به‌خاطر خودت و خانوادت محکم باشی…باید ادامه بدی، چون زندگی ادامه داره، رستا》
خم می‌شم و النا رو محکم می‌بوسم..‌به رامین و الهام نگاه می‌کنم و میگم:《 مامانو به شما می‌سپارم، مراقبش باشید.》
رامین، مثل همیشه محکم، ولی اینبار با غمی که تو صداش نشسته میگه:《برو آبجی…خدا پشت و پناهت...نگران نباش، خداروشکر منم طبقه بالا هستم، خودم مراقبم.》
ببین عزیزم، شما خودت یکبار متن داستان رو از اول و با نگاه یک مخاطب بخون.یعد بیا مقایسه‌اش کن با چیزی که توی ذهن خودت از روند داستانی که داری. ببین انتظاری که خودت از داستان داشتی رو برآورده کرده یانه.
بذار برات مثال بزنم:
«من دارم میرم دانشگاه. از استاد جدید خیلی خوشم میاد. دوستان باهام موافقن که اون خوشتیپه...
دلم می‌خواد فقط سر کلاس اون باشم.
مبینا می گه، پسر باحالیه...
مهرداد ولی ازش خوشش نمیاد نمی‌دونم چرا آخه...
میرم خونه همش به فکر استادم با مامان میرم خرید خونه مون بزرگه... بابام مهندسه...»
این‌ها به من چیز خاصی نمی‌ده. توباید برای کنه مخاطب فضا بسازی: استاد چه شکلیه؟ ( از تیپ و استایلش بگو)
چه اخلاقی داره؟ ( نکات بارز اخلاقیش رو بگو که فقط برای استاد باشه و من با اون شاخصه استاد رو بشناسم)
خونه تون و جوریه؟ ( بزرگه، کوچیکه، درخت داره یا نه؟ شاید هم فضای نوستالژی یک حیاط قدیمی با حوض)
مامانت قد کوتاه یا بلند؟ اصلا از لحاظ رابطه با مادرت چطوری هستی؟
همه.ی اینها رو تو باید بسازی. تو باید من رو ببرری به جایی که خودت می‌خوای نه اینکه اجازه بدین خودم تصویر سازی کنم، پس در پایان چیزی که تو می‌خوای نمیشه، اتفاقی می‌افته که خودم ساختم و بهش جهت دادم.
یه نکته هم اینکه گزارش نده. شما گزارش نمی‌نویسم داری داستانی می‌نویسی که فقط مال توله و مثالش وجود نداره.
من شخصیت روستا رو خیلی دوست دارم. مستقله، آرومه، از گذشته‌اش داره می‌کنه که یه زندگی جدید بسازه و این خیلی عالیه؛ ولی موضوعی که هست اینه که تا اینجا (جدا از ایرادات نگارشی) رستا اتفاقی رو رقم نزده‌ من انتظار داشتم با یه حرف دهن پر کن و اساسی، جواب اون جوجه دایناسور رو بده.
یه شخصیت محکمی مثل رستا رو چنان توصیف کن که بیاد و یه دختر مستقلی رو به نمایش بذاره که هیچ پسری نمی‌تونه مثالش باشه.
داستانت رو دوست دارم، می‌تونم بگم اگه یه مقدار بتونی براش وقت بذاری، عالی خواهد شد. چقدر از علاقه اش به خانواده‌اش، خوشم میاد.
داستانت پتانسیل این رو داره که به بهترین رمان تبدیل بشه، به شرطی که یه کم، فقط یه کم مهارت خوردن رو به نمایش بذاری. به نظرم بهترین راه اینه که از یه مشاور، راهنمایی بگیری، انجمن مشاوره های دلسوز و ماهری داره عزیزم.
هر جا هم کمکی از دست من بر میاد حتما بگو، دریغ نمی‌کنم.
 
عقب
بالا پایین